تبليغاتX
کتاب هری پاتر 7
هری پاتر و یادگارهای مرگ
سکانس 59

 

 

هري اون شب تا صبح خوابش نبرد و از ائنجايي كه ار سمت تخت رون هم صداي خر و پف نمي اومد فهميد كه رون هم خوابش نميبره. براي همين بلند شد و و روي تختش نشست و همينطور كه از پنجره بيرون رو تماشا ميكرد گفت :

-  رون!!!

- هوم..

-  توام خوابت نميبره؟

- نه...راستش اون پر خيلي ذهنمو به خودش مشغول كرده.

- آره منم همينطور...به نظرت فردا ميتونيم با موفقيت اون جان پيچ رو از بين ببريم؟

- راستش منكه خيلي ميترسم...فردا يكشنبه هم هست و اكثر جاهايي كه ميتونستيم بريم و جان پيچ رو از بين ببريم ممكنه كه آدم باشه...به نظرت بايذ باز به شيون آوارگان بريم؟

- آره فكر كنم آخرش بايد همونجا بريم...حالا جاش زياد مهم نيست...من نمي دونم بايد چي كار كنم!!! اسنيپ به من گفت كه فقط بايد اون نوشداروها و پادزهرها رو درست كنم ولي نگفت چه جوري بايد ازشون استفاده كنم...اصلا به نظرت ما داريم كاره درستي ميكنيم؟؟؟ منكه هنوز به لوپين شك دارم ولي اين پر...خب خيلي چيزا رو روشن ميكنه...كاملا گيج شدم...

بعد به سمته رون برگشت و ديد كه رون به خواب عميقي فرو رفته.

لبخندي زدو دوباره روي تختش دراز كشيد و به ماه كه توي آسمون صاف و بي ابر خود نمايي ميكرد نگاه كرد و با افكاري آشفته به خوابه نا آرامي فرو رفت..

.

.

.

.

.

دوباره اون نور

آرامگاه سپيد دامبلدور...

اسنيپ درون جنگل ممنوع....

بدر كامل ماه...

نور سبز رنگ...

خنده هاي عصبيه شخصي ناشناس...

درد..

صداي جيغ يك زن...

وحشت...

.

.

.

- هري هري!!!

هري يهو از جاش پريد و با ناباوري به روبروش خيره شد.

رون كه از حالت چهره ي هري وحشت كرده بود ،در حالي كه سعي ميكرد رداي مدرسه اش رو بپوشد  به اون زل زده بود .

هري عرقهاي پيشانيش رو پاك كرد و عينكش رو به چشمش زد و به رون نگاه كرد.

- چيه؟ چي شده هري؟ بازم از اون خوابها ديدي؟
- نه... آره... نميدونم ... خواب نبود...

- پس چي بود؟

- ولش كن... هر چي كه بود زياد بد نيوده چون جاي زخمم درد نميكنه.

- خوب شايد به خاطره نگرانياييه كه تو اين مدت داشتي. خوب پاشو بريم پايين. الان ديگه صبحانه تموم ميشه .من تو سالن عمومي منتظرتم...پاشو پسر!!

هري در حالي كه هنوز يكم يج بود ،از تختش اومد پايين و سريع حاضر شد و پيش رون رفت.

وقتي به سرسراي بزرگ رسيدن ، هري جيني و هرمايني رو ديد كه با چهري هاي رنگ پريده و خسته براشون دست تكون دادن. گويا اونا هم ديشب نتونسته بودن خوب بخوابن.

وقتي كنار ميز رسيدن و نشستن ،هرمايني گفت :

- خوب زود باشين صبحانتونو بخورين كه كلي كار داريم.

- ااا هرمايني زياد هولشون نكن...هري با خيال راحت غذاتو بخور...اصلا هم استرس يا نگراني نداشته باش...تو خيلي رنگت پريده...اگه حالت خوب نيست مي خواي فردا جان پيچ رو....!!!

هري نگاه محبت آميزي به جيني كرد و فهميد كه چقدر اين دو همديگرو درك ميكنن و هم رو دوست دارند...

- ممنونم جيني كه به فكر مني...ولي اگه هر چي زودتر از شره اين جان پيچ لعنتي خلاص بشيم بهتره...تازه هنوز بقيه ي جان پيچها مونده كه ما حتي جاي اونها رو نمي دونيم

- البته به جر ماره!
- آره به جز اون... خوب رون عجله كن.

بعد از اينكه اونا صبحانشونو تموم كردن ، با عجله به سالن عموميه گريفيندور رفتن و براي آماده شدن هر كدوم به طزف خوابگاهشون رفتن.

هري شنل نامريي ، نقشه ي غارتگر و قاب آويز رو از توي چمدونش برداشت و به سالن عمومي برگشت. رون، جيني و هرمايني آماده در كنار حفره ي تابلو ايستاده بودن.

هري نفس عميقي كشيد و به سمت اونا رفت. كنار اونها كه رسيد ايستاد و به تك تكشون نگاه كرد...هرمايني با يك كيف بزرگ در دست و جيني هم با چند تا شيشه  ي كوچولو اونجا ايستاده بودن.

- خوب همتون آماده اين؟؟؟؟ اگه كوچكترين ترديدي دارين ميتونين همين الان بگين و با من نياين!!!

- نه هري ما همگي باهات مييايم..مگه ميشه تو اين شرايط توروتتنها بذاريم؟؟

- هري به هرمايني لبخندي زد و بعد به جيني و رون نگاه كرد . اون دوتا هم با نگاهشون حرف هرمايني رو تاييد كردن. هري از اينكه دوستان به اين خوبي داشت حس خوبي بهش دست داد. سپس چشمانش رئ بست و دوباره باز كرد و گفت :

- بسيار خوب...بريم.

از حفره ي تابلو پايين اومدن و به سمت سرسراي ورودي حركت كردن. هيچ كدومشون حرف نمي زدن .بعد از مدتي ، به محوطه قلعه قدم گذاشتن و به سمت جنگل ممنوع حركت كردن . هري به رون قبلا گفته بود كه به جيني و هرمايني بگويد مي خواهند به شيون آوارگان بروند.

محوطه ي قلعه كاملا مملو از دانش آموزاني بود كه تعطيلات آخر هفته ي خودشون رو با شادي در كنار هم ميگذروندن. هري با ديدن اونها ياد ايامي افتاد كه اون هم با دوستاش در زير درخت راش ميشستن و كي شاد بودن و....و هنور دامبلدور زنده بود...

با يادآوريه اين خاطرات كينه و نفرتي كه از ولدمورت داشت ، در بدنش بيشتر شد...حتي اگه دامبلدور هنوز هم زنده بود ، الان پيش اون نبود و حمايتش نميكرد و همه ي اينها به خاطره وجود ولدمورت بود. هري با اين احساس ، عزمش براي از بين بردن اون جان پيچ بيشتر شد.

همونطور كه به سمت بيد كتك زن ميرفتن ، چند نفر از بچه سال دومي هاي فضول ، با نگاهشون اونا رو تعقيب ميكردن كه با دادي كه رون بر سرشون زد ،متفرق شدن.

بعد از اينكه به بيد كتك زن رسيدند ،هرمايني به اطرافش نگاه كرد و وقتي مطمئن شد كه خودشون اونجا تنها هستن، به سمت بيد كتك زن رفت و با يه چوب نازك كه  روي نقطه ي حساس بيد گذاشت ، اون از حركت ايستاد.

يكي پس از ديگري وارد راهروي زير درخت شدند و در آخر هم هرمايني وارد شد و با سرعت چوب رو از روي درخت برداشت.

بعد از مدتي طولاني كه راه رفتن به كلبه ي خاطراتشون رسيدن. هري باز همون احساس آرامش هميشگي بهش دست داد. به نظر هري هيچ جا بهتر از اين مكان به او آرامش نميداد.

با اين حس ،احساس كرد كه ديگه از چيزي نگران نيست و با راحتي ميتونه اون جان پيچ رو از بين ببره.

همگي استرس داشتن به جز هري. اون احساس ميكرد كه در اون لحظه يه بطريه 1 ليتري فيليكس خورده و خوش شانس ترين آدم روي زمينه....

بعد از چند لحظه كه همه بي حركت مونده بودن ، هري برگشت و رو به بقيه ايستاد و گفت :

-  خوب.... همتون آماده اين؟؟؟؟ هنوز هم دير نشده و...

-  هري تا حالا صد بار اين حرف رو زدي .ما تا آخرش باهات هستيم ..مگه نه رون؟؟؟ جيني؟؟؟

-  آره هري درست ميگه.

-  تا آخرين جان پيچ هري.

هري به همه ي اونا يه نگاه تشكر آميز كرد و گفت :

-  ازتون ممنونم...خوب بهتره كارمون رو شروع كنيم...هرمايني ، تو و جيني برين كنار خروجي هاي اين خئنه كشيك بدين كه كسي نزديك شد بفهمين....رون تو هم برو دم خروجيي كه الات ازش اومديم و اونجا كشيك بده.

-  ا هري ما كه تو رو تنها نميذاريم...بايد با هم اون جان پيچ و نابود كنيم!!

-  نه هرمايني...مگه يادت نيست اسنيپ به من چي گفت؟؟؟ مثل اينكه كار كاره خودمه!!!

-  آخه..

-  آخه نداره جيني.

-  باشه اينا برن ولي من پيشت ميمونم

-  ولي..

-  ولي نداره هري... ما نميتونيم تورو تنها بذاريم. حداقل يه نفر بايد پيشت باشه...جيني ، هرمايني شماها برين

-  باشه...ممنون رون..خوب ديگه، برين.

-  مواظب خودتون باشين.

-  باشه شما هم همينطور...

بعداز اينكه جيني و هري با چشماشون با هم ديگه خدافظي كردن ، رون به هر مايني گفت :

-  به اميد ديدار...

بهد از اينكه هرمايني و جيني از اتاق بيرون رفتن ، رون يه نفس عميق كشيد و گفت:

-  خوب هري. از كجا بايد شروع كنيم؟

-  خوب درست نميدونم ولي فكر كنم بايد اول از اين نوش دارو ها بخورم تا يكم مسونيت پيدا كنم...اينو ببين...هرمايني روش نوشته پادزهر حفاظتي...بهتره اينو بخورم

هري بعد از اينكه اون پادزهر رو خورد يه حس عجيبي رو در خودش احساس كرد. انگار كه يه زره به قطر 4 5 سانت تنش كرده بود. بعد از اين پادزهر يه شيشه ي ديگه توجه هري رو به خودش جلب كرد كه روش چيزي    ننوشته بود ولي رنك درخشان و پر جنب و جوشي داشت...هري نسبت به اين معجون حس خوبي داشت .بنا بر اين بدون توجه لاجرعه اونو سر كشيد.

رون كه ار تعجب دهانش باز مونده بود كفت :

-  هي هري چيكار كردي؟؟؟ اين چي بود خوردي؟؟؟

-  نميدونم .ولي حس خوبي بهش داشتم.

بقيه ي معجونها از روي اسمهايي كه روشون نوشته شده بود مشخص بود كه براي درمان آسيبهاي احتماليه بعد از نابوديه جان پيچ هستش.

هري چشماش رو بست و بعد با عزم راسخي به رون گفت :

-  خوب حالا ديگه وقتشه. فقط رون تو بتيد به من قول بدي كه اگه اتفاقي افتاد، سريع اينجا رو ترك كني و هر چي بهت گفتم گوش بدي..خوب؟؟؟

هري يك لحظه ياد دامبلدور افتاد...انگار خودش هم مثل ائن حرف زده بود...خنده اي گوشه ي لباش نشست و رون گفت :

-  آخه هري ....

-  چاره اي جز قبول كردن نداري رون.

-  باشه...تو چقدر لج باز شدي هري...

هري چشمكي به رون زد و بعد روش رو برگردوند و چشماش رو بست.

سپس قاب آؤيز رو از جيبش در آؤرد و تو دستاش نگهداشت . حس عجيبي داشت كه نمي دونست چيه . به رون گفت كه به ته اتاق برود و از او فاصله بگيرد.

هري حواسش كاملا به روي قاب آويز معطوف بود. با چشماني تنگ شده به مار روي قاب آويز خيره شده بود.  مدت تقريبا زيادي به همين صورت ادامه پيدا كرد...تا حالا هري با اين دقت به مار روي قاب آويز خيره نشده بود...با تمام وجود دلش ميخواست كه قاب آؤيز باز بشه...ناگهان براي يك لحظه احساش كرد كه مار حركت كرد و برقي زد.

رون كه از ترس نفسش حبس شده بود و هيچ حركتي نمي كرد.

هري تمركزي باور نكردني بر روي قاب آؤيز كرد و گفت :

-  باز شو..

از نفس صدا داري كه رون كشيد هري فهميد كه به زبان مارها حرف زده... بعد از چند ثانيه دستان هري دچار سوزش شديدي شد و سپس نور خيره كنندهاي در اتاق ظاهر شد كه از شدت اون هري چشمانش را به سرعت بست و ناگهان حسي همچون زماني كه غيب و ظاهر ميشن همراه با حس خلا ، تمام وجود هري رو گرفت و  بعد از چند ثانيه همه چز به حالت عادي برگشت...هري آرام چشمهايش را باز كرد....ولي...

هري ديگه در شيون آوارگان نبود ... اون درست در وسط يك راهروي باريك و طويل قرار داشت كه ابتدا وانتهاي اون نا پيدا بود...در اطراف راهرو مشعلهايي بر روي ديوار نمايان بود كه نور كم سويي در اونها شعله ور بود...

هري نگاهي به اطرافش انداخت...آثار حيرت و كمي ترس در چهرش ديده ميشد...به قاب آؤيزي كه در دستش بود نگاه كرد...در آ‹ دوباره بسته شده بود...اين قاب آؤيز مثل يك رمز تاز عمل كرده بود...

هري به روبرو و پشت سرش نگاه كرد..راهروي بسيار طولاني اي بود... نميدونست از كدوم طرف بايد بره...دوباره چشمانش را بست و تمركز كرد...از اعماق وجودش دنبال مسير درست ميگشت...ناگهان صدايي در گوش هري گفت:

" مسير روبرو مسير درست است" هري بلافاصله چشماش رو باز كرد . فكر كرده بود كه كسي اين حرف رو به او زده ولي جز خودش هيچ كس ديگري در راهرو نبود.

ناگهان مشعل هايي كه بر روي ديوار قرار داشتند ، مسير روبروييه هري را روشنتر كردند انگار كه چلچراغ هاي سرسراي بزرگ در هاگوارتز روشن شده بودند...هري به پشت سرش نگاه كرد و ديد كه مشعلهاي پشت سرش به همان حالت اول خود باقي مانده اند...از تعجب دهانش باز مانده بود...يعني با يك تمركز مسير درست به او نشان داده شده بود؟؟؟؟

بله، اينها نهايت خواسته ي هري بود... هرگاه كه هري از اعماق وجودش چيزي را خواهان بود ، آم چيز برايش محيا ميشد...

هري معطل نكرد..هري يك علامت بر روي مكاني كه ايستاده بود گذاشت و سپس .قاب آؤيز را در يك دست و چوبدستيش را در دست ديگرش محكم فشار داد و به حركت افتاد...او طول راهرو را با سرعت ميدويد تا به جايي برسد كه اين راهرو به پايان ميرسد.

بعد از چند دقيقه كه هري با سرعت در حال دويدن بود ، از دور متوجه ي چيزي شد...انگار كه به انتهاي راهرو نزديك ميشد...بعد از لحظاتي تصوير دور واضح شد و هري متوجه ي يك دو راهي شد...هري باز دچار مشكل شده بود...اين بار نيز چشمانش را بست و تمركر كرد...

-  مسير درست كدومه....از كدوم طرف برم...يالا ديگه....

چشمانش را باز كرد.....ناگهان از تعجب دهانش باز شد....يك دره طلايي رنگ درست جلوي چشمش ظاهر شده بود...از دوراهي ديگر خبري نبود ... گويا آن دوراهي مسيري براي رد گم كردن بوده....هري به در طلايي نگاه كرد....پر از كنده كاري و نوشته هايي بود كه هري به هيچ وجه از اونا سر در نمي آورد...انگار به يك زبان ديگه بودند...يك دستگيره بزرك در وسط در وجود داشت كه برق ميزد...هري دستش رو به طرف دستگيره برد و انرا هل داد ولي هيچ اتفاقي نيفتاد... يكهو ياد جان پيچ قبلي افتاد كه در ورودي خون طلب كرده بود.

هري با اين فكر ، چاقويي از جيبش در آؤرد و گوشه اي از شستش را بريد و روي دستگيره ماليد.....

ولي هيچ اتفاقي نيفتاد...

هري سر در گم شده بود...

اينبار با خود فكر كرد كه شايد باز هم  بايد تمركز كند و بخواهد كه در باز شود....

ولي اين كار نيز فايده نداشت و در باز نشد...هري ديگه كم كم داشت عصباني ميشد...شروع به راه رفتن كرد و هي بالا پايين ميرفت...

ديگه فكري به ذهنش نميرسيد...ورده خاصي هم كه بلد نبود "آلوهومورا"هم مطمئنا اثر نداشت....

ديگه عصباني شده بود و به سمت دررفت وبا عصبانيت گفت:

-   چه جوري باز ميشي لعنتي...؟؟؟؟!!!!!!

ناگهان نوشته هاي روي در جاهايشان عوض شد و به ترتيبي كنار هم قرار گرفتند كه براي هري قابل فهم بود....

روي در نوشته شده وبود... " تو كي هستي؟؟"

هري مونده بود چيكار كنه!!! يعني بايد ميگفت كيه؟؟؟

همينجور كه داشت فكر ميكرد ، يهو چيزي به ذهنش رسيد...با صداي بلندي گفت :

-  نواده ي اسليترين!
نفسش تو سينه ش حبس شده بود.

در، چند لحظه حركتي نكرد و بعد ....دوباره نوشته ها تغيير كردند و اينبار نوشت...." ثابت كن"

هري گمي فكر كرد و بعد....ياد قاب آويز افتاد ... اونو از جيبش در آؤرد و به دستگيره ي در آويزان كرد...در كماكان بي حركت بود...بعد از لحظاتي...نوشته ها دوباره تغيير كردند و اينبار اين جمله ظاهر شد...." درسته...حالا اجازه داري تا براي يكبار شانس خودت رو براي ورود امتحان كني...رمز ورود؟؟؟"

هري اينبار ديگه نميدونست چي بايد بگه...از شدت عصبانيت داشت ميلرزيد...مدتي به همين منوال سپري شد و بعد...بر روي در نوشته ي ديگري پديدار شد..." وقت تمام"

ناگهان ديوارها شروع به حركت كردند و به هم نزديك شدن...هري ديگه از ترس مغزش هم از كار افتاده بود..تا چند دقيقه ي ديگه اون لايه اين ديوارهاي سنگي و قطور له ميشد...به در نگاه كرد كه كم كم در حال نا پديد شدن بود...يكهو فكري به ذهن هري رسيد...

با صدايي بلند فرياد زد:

-  .باز شو!!!!!!

هري از صداي فيش فيشي كه شنيد فهميد كه توانسته به زبان مارها صحبت كند.
ناگهان ديوارها از حركت ايستادند و در دوباره به حالت جامد در آمد و يكدفعه....

تق...

دستگيره ي در به سمت چپ پيچيد و لاي آن باز شد..

هري از خوشحالي نميدونست چيكار كنه...او موفق شده بود...

بلافاصله در رو به سمت داخل هل داد، قاب آويز را برداشت  و وارد شد....اتاقي دايره اي و بزرگ روبروي او قرار داشت كه تماميه ديوارهاي آن پوشيده از گچ ببري هاي بزرگ و وحشت آفريني بود كه جاندار به نظر ميرسيدن...در سمت چپ هري ، يك ظرف بلورين بزرگ قرار داشت كه مايعي بي رنگ درون آن قرار داشت...در سمت راست او ، يك آدم زره پوش قرار داشت ..

و درست در وسط اتاق ميز گردي قرار داشت كه بر روي آن يك جعبه ي كوچك قرار داشت. هري به سمت ميز رفت....در چند قدميه ميز كه رسيد چيزي محكم به او خورد و از او رد شد...هري احساس كرد كه ار مانعي عبور كرده است...ولي نميدونست چه جوري...يكهو احساس سبكي كرد انگار چيز سنگيني را از دوشش برداشته بودند...ناگهان فهميد كه چي بوده!!!...كار همون پادزهري بود كه خورده بود و مثل سپر مدافع عمل كرده بود...هري گوشه ي لبش لبخندي نقش بست و در دل از اسنيپ سپاسگذار بود...

وقتي به كنار ميز رسيد در دستانش احساس داغي ميكرد...به دستاش نگاه كرد و ديد قاب آؤيز درون دستانش به رنگ سرخ در آمده...جعبه هم به لرزش در آمده بود...

احساس كرد كه ديگه به مقصدش رسيده... حالا بايد چيكار ميكرد؟؟؟ اگه ولدومورت بود خوب يكي از قسمتهاي روحش رو به بدنش بر مي گردوند ولي الان هري بايد چيكار ميكرد؟؟؟

قاب آويز توي دستش داغ و داغتر ميشد...

هري به جعبه نگاهي انداخت و بعد فكري به ذهنش رسيد.... با خودش فكر كرد كه اگر جعبه رو با افسون از بين ببره قاب آويز هم به اون جعبه نميرسه و همه چيز تموم ميشه..

نمي دونست چه رابطه اي بين قاب آؤيز و جعبه وجود داره ولي مطمئن بود كه وجود يكي ، بسته به وجود ديگريست...

خوب الان از چه وردي بايد استفاده ميكرد؟؟؟

فضاي اتاق داشت مه آلود ميشد و تاريك...هري كمي مضطرب شده بود...احساس ميكرد گچ بري ها در حال تكان خوردن هستند...يه حس غريبي بهش ميگفت كه هر چه سريعتر بايد كار رو تموم كنه وگرنه اتفاق بدي ميفته...

....زره ي كنار اتاق تكاني خورد....ظرف بلورين شعله ور شو و مايع درون آن شروع به جوشيدن كرد...

هري احساس ميكرد كف زمين داره حركت ميكنه و به سمت پايين ميره...

هري از اعماق وجودش نياز به كمك داشت ...

در همين حين اون صداي آشنا رو شنيد....صدايي كه هميشه احساس ميكرد از اعماق درونيه خودشه...بله ، اون فوكس بود كه يكهو در اتاق ظاهر شده بود...

پرنده به سمت هري پرواز ميكرد و آواز دل انگيزش بلند و بلند تر ميشد....

ناگهان با شيرجه اي سريع ، قاب آؤيز رو از هري گرفت...طول اتاق را دور زد و به سمت ظرف بلورين گوشه ي اتاق رفت.... با يك حركت ناگهاني قاب آؤيز رو درون ظرف بلورين شعله ور انداخت و به سمت هري برگشت و او را به سمت زره هل داد...

ناگهان صداي انفجاري مخوف بلند شد .... ديوار ها شروع به ريختن كردند و آتش تمامي اتاق را فرا مي گرفت..در اثر اين تكانها ، جعبه از روي ميز ليز خورد و درست جلوي پاي هري افتاد...

هري كه در پشت زره سنگر گرفته بود نا خود آگاه جعبه رو از زمين برداشت و محكم نگه داشت، ناگهان متوجه ي چيزي شد ...دري كه از اون وارد اتاق شده بود به صورت هاله اي طلايي رنگ در آمده بود و در حال كوچك شدن بود...هري مغزش كار نميكرد ... فوكس را ديد كه به سمت دروازه ي طلايي رنگ پرواز كرد..هري .تصميم گرفت كه او نيز اين كار را انجام دهد....در آخرين لحظه به دروازه رسيد و به داخل آن پريد و....

.

.

.

-  هري؟؟؟هري؟؟؟

-  هري حالت خوبه؟؟؟
-  واي داره چشماش رو باز ميكنه...هري صداي منو ميشنوي؟؟؟

هري آروم آروم چشماش رو باز كرد....در اطراف خودش رون ، هرمايني و جيني رو ديد...براي چند لحظه موقعيت خودش رو فراموش كرده بود.... از جاش بلند شد و نشست و گفت :
-  چي شدش؟؟ چه اتفاقي افتاد؟؟؟ چيزي يادم نمياد!!...آخرين چيزي كه ديدم يه دروازه ي طلايي بود كه پريدم توش....واي ي ي نه !! فوكس كجاست؟؟

-  هري آروم باش ..الان برات توضيح ميديم.

سپس جيني هري رو دوباره روي تخت خوابوند و گفت:

-  ما الان توي شيون آؤارگان هستيم...2 ساعت پيش تو برگشتي...تنها چيزي كه ما ديديم اين بود كه بعد از 3 ساعت كه تو غيب شده بودي ، يكهو يه دروازه اينجا باز شد و تو از توش افتادي بيرون و اين جعبه هم دستت بود...بيهوش بودي و هيچ حركتي نميكردي...مثل مرده ها شده بودي..تنت خشك خشك بود...رون تو رو روي اين تخت خوابوند و هرمايني طبق دستور العمل ، از اون معجونها بهت داد. تا الان كه تو تكون خوردي و به هوش اومدي

-  واي خدا!! احساس ميكنم همه ي اينا يه خواب بوده....اون قاب آؤيز از بين رفت...

-  واي هري؟؟؟ جدي ميگي؟؟؟ خوب تعريف كن ببينيم چه اتفتقي برات افتاد.

هري تمامي اتفاقاتي كه براش افتاده بود رو از اول تا آخر براي اونها تعريف كرد ، سپس رو به رون كرد و گفت :

-  وقتي كه من غيب شدم اينجا چي كار كردين؟؟؟
-  واي هري...تو بعد از اينكه به زبون مارها يه چيزي گفتي ، يكهو يه نور شديدي تمام اتق رو گرفت و من مجبور شدم چشمام رو ببندم...وقتي كه چشمام رو باز كردم ديدم از تو هيچ خبري نيست و فقط يه پر ققنوس جايي كه تو وايساده بودي افتاده.

-  پس فوكس از اولش همراه من بوده. اون بود كه مسير درست حركت رو بهم گفت. آخر سر هم اون بود كه به كمكم اومد. خوب بعدش چيكار كردين؟؟؟

-  هيچي .من رفتم جيني و هرمايني رو خبر كردم و به اونا گفتم چه اتفاقي افتاده...من ميگفتم كه بايد بريم به يكي خبر بديم ولي هرمايني گفت نه بايد همينجا منتظرت بمونيم.

-  آره كاره خوبي كردين كه موندين .ازتون ممنونم. وا ي ي ي ي ي خيلي احساس ضعف ميكنم..نميدونم اگه اون معجونها نبود الان چه اتفاقي برام ميفتاد...

-  واي هري بالاخره تموم شد.

-  آره تموم شد ولي هنوز 4 تا جان پيچ ديگه مونده...

براي چند لحظه همگي ساكت شدند...سپس جيني گفت :
-  راستي هري اين جعبه توش چيه؟؟؟
-  خودمم نميدونم ولي يه حسي بهم گفت كه با خودم بيارمش...شايد رمزي باشه براي رسيدن به جان پيچ بعدي...آخه ميدونين وقتي كه داشتم بهش نزديك ميشدم يه جنب و جوش عجيبي داشت...قاب آويز هم تو دست من داغ و داغتر ميشد...نميدونم...فعلا خيلي خستم...

-  آره هري تو الان بايد استراحت كني ...بعدا در موردش فكر ميكنيم...تا شب اينجا ميمونيم ...بخواب هري..

و هري به خوابي شنگين ولي آشفته فرو رفت....

 

 

                                                           *نویسنده : شیما*

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آذر 1385ساعت 1:1  توسط سوروس | 
سايت حراجي