تبليغاتX
کتاب هری پاتر 7
هری پاتر و یادگارهای مرگ
سکانس 63(سکوتي غريب در هاگوارتز)

 

 

هرميون جلوي پنجره سالن عمومي گريفيندور ايستاده بود و به غروب نارنجي رنگ آسمان بالاي برج خيره شده بود. سعي مي کرد ذهنش را روي سوال هاي بي پايان ببندد تا شايد با آسودگي بتواند به جوابي منطقي براي حل  اين مشکل بزرگ برسد.

 

رون در تلاش بود که خودش را خونسرد و بي تفاوت نشان دهد تا شايد ديگران را کمي آرام کند اما هر وقت چنين تلاشي مي کرد صورتش مثل گچ سفيد مي شد و در اين حالت کاملا آشکار بود که فکرش به شدت مشغول حل مسئله اي بي راه حل است. هري روي مبل تکي کنار شومينه لم داده بود و آرام به نظر مي رسيد.ولي در درونش در حال مبارزه با آشفتگي هايي بود که قصد داشتند وجودش را به کلي نابود کنند.

 

هري بارها صحنه هاي مربوط به روياي اخيرش را برسي کرد.تمام آن وقايع را از اول تا آخر و از هر زاويه اي که برسي مي کرد به اين نتيجه مي رسيد که ساعت 10 امشب مرگ خوارها به هاگوارتز حمله مي کنند. ولي با اين حال شک و ترديدي در وجود هري پديدار شده بود.

 

او به خوبي ميدانست بايد افکارش را خيلي بيشتر از قبل کنترل کند و از اين طريق به ولده مورت اجازه ندهد که به ذهنش راه پيدا کند. ناگهان به ياد کلاس دفاع ذهني دو سال پيش افتاد...ياد اسنيپ ... ياد دامبلدور...ياد......در همان لحظه چهره سيريوس درست رو به رويش ظاهر شد.

 

از حالت چهره و چين هايي که روي پيشاني اش افتاده بود به وضوح مي شد فهميد که نگران چيزي است.صحنه واضح تر شد...حالا سيريوس با قامتي استوار و محکم رو به رويش ايستاده بود. در وسط سالن عمومي گريفيندور! اين نمي توانست يک خواب يا رويا باشد. هري روي مبل صاف نشست. اين حرکت توجه جيني را جلب کرد....جيني که تا قبل از اين به خواب هري و مرگ خوار


ها و چگونگي به پايان رسيدن اين شب طولاني فکر مي کرد، حالا با دقت به هري خيره شده بود.

هري هم همچنان به سيريوس نگاه مي کرد.

 

چه اتفاقي براي او افتاده؟ يعني به کلي عقلش را از دست داده! يا اينکه سيريوس واقعا زنده شده و به پيش اونها برگشته....اما اين نمي توانست حقيقت داشته باشد هري با خود گفت فقط من مي توانم او را ببينم پس شايد اين روح سيريوس است که به زمين برگشته يا فقط شبح و هاله اي از اوست که در ذهن من باقي مانده....

 

تصوير سيريوس هر لحظه واضح تر و روشن تر مي شد. هري که بيش از حد از ديدن دوباره سيريوس شکه شده بود با حماقت به او لبخندي زد.

رون يک لحظه به هري و يک لحظه به ديوار خالي رو به روي او نگاه مي کرد. هرميون متوجه اين حالت هري نشده بود و هنوز رو به پنجره آرام و ساکت ايستاده بود. ولي جيني ديگر طاقت نياورد و با نگراني گفت : هري چي شده؟ حالت خوبه؟...هري....

صداي جيني به همان آرامي که در هوا به پرواز درآمد در هوا پراکنده شد و هيچ گاه به گوش هري نرسيد.

 

سيريوس کمي جلوتر آمد ..اين حرکت باعث شد هري از روي مبل بلند شود.حالا مي توانست چهره مهربان او را بهتر ببيند. هري مدت ها بود که آرزوي چنين لحظه اي را داشت. لحظه اي که سيريوس را دوباره ببيند. زنده ، سالم و سرحال در حال شوخي و مسخره بازي يا در حاليکه نصيحت هاي پدرانه را از صميم قلب و با نهايت دلسوزي به هري ميگفت ....دوست داشت او را دوباره خوشحال و خندان ببيند.ميتوانست از خواب هاي عجيب و نگراني هايش براي او بگويد و از او راهنمايي بخواهد. به ياد خواب اخيرش افتاد.

 

در همان لحظه سيريوس سرش را به علامت نفي تکان داد. نگراني او به هري هم منتقل شده بود هري زمزمه کرد :..سيريوسس.....و در آن هنگام ديوار ارغواني سالن عمومي جلوي چشمانش ظاهر شد. 

 

سيريوس مثل يک شبه وارد سالن عمومي گريفيندور يا فقط وارد ذهن هري شده بود و مثل يک سايه سرد و تاريک و در يک چشم به هم زدن محو شد. گويي هيچ وقت پديدار نشده و وجود نداشته.....

وقتي هري ايستاد جيني هم از جايش بلند شده بود و حالا در کنار او ايستاده بود. وقتي هري به صورت غمگين و در عين حال آشفته او نگاه کرد وجدانش از اينکه انقدر باعث ناراحتي و نگراني او و رون و هرميون مي شود ناراحت شد.

 

براي همين با ظاهر سازي احساساتش را کنترل کرد .سر جايش نشست و با لحني که سعي کرد خيلي عادي باشد گفت : جيني تو چيزي گفتي؟ با من بودي؟! جيني نفس عميقي کشيد و او هم روي مبل نشست بعد سرش را به علامت نفي تکان داد. حداقل او را هنوز از دست نداده بود. گرچه خود را براي مواقع سخت تر از اين هم آماده کرده بود. هري دوباره به ياد سيريوس افتاد...او ميخواست چيزي بگوييد مثل اينکه نه هري اين درست نيست يا اينکه اشتباه ميکني....

 

منظور سيريوس چي بود؟ اصلا او را واقعا ديد يا اينکه اين فقط يک خيال خوش بينانه و پوچ بود...وقتي هرميون با صداي بلند نام او را صدا کرد ذهن هري کاملا خالي شد و رشته افکارش کاملا از هم پاشيد. دست راستش را روي زخم پيشاني اش که اکنون به شدت مي سوخت گذاشت.

هرميون يک بار ديگر  فرياد زد : هريييييييييييي............

هري که ديگر تمرکز روي افکارش را غير ممکن مي ديد سرش را به طرف هرميون برگرداند و منتظر ماند.

هرميون که انگار در حال کشف چيزي بود پرسيد : تو گفتي که با راهنمايي يک ديوانه ساز به جايي رفتي که سه تا در داشت و بعد تابلوهاي گذشته و آينده رو ديدي؟

 

با هر کلمه اي که از دهان هرميون خارج مي شد آن وقايع مانند فيلمي از جلوي چشمان هري ميگذشت. هري سرش را به علامت مثبت تکان داد.....هرميون که حالتي بين ترس و هيجان کشف موضوعي را داشت ...به راه افتاد و قدم زنان به طرفي رفت.. در يک نقطه مکثي کرد و دوباره به نزديکي پنجره برگشت.

 

در همان حال که به اين طرف و آن طرف سالن ميرفت با حالت متفکرانه اي گفت : و اونجا ...توي اتاق ها و يا راه رو چيز مشکوک و عجيبي نديدي؟ چيزي که توجهت رو جلب کرده باشه يا برات آشنا باشه....

-نه...با اين که کل اونجا عجيب و نا آشنا بود ولي اصلا احساس نمي کردم در خطرم بر عکس احساس آرامش مي کردم ...فقط با ديدن تابلوي مربوط به آينده جا خوردم و بعدش هم که بيدار شدم.....

هرميون روي مبل رو به روي هري نشست و گفت : ببين هري هر چيزي هر چيز کوچک و يا ظاهرا کم اهميتي هم ممکنه کمک کنه....يعني تو


هيچ چيز نديدي.. صدايي نشنيدي؟ يه نشانه اي يا چهره آشنا....

ناگهان هري به ياد سيريوس افتاد که چند دقيقه پيش او را ديد...پس از کمي تامل جواب داد : اونجا نه...يعني تو اون رويا همه چيز به تابلوي


آينده ختم مي شد و هيچ نشانه اي نديدم..ولي در مورد چهره آشنا....خوب من...من چند دقيقه پيش سيريوس رو ديدم...همينجا.... وسط سالن


..... 

هري پس از مکثي کوتاه ادامه داد : خيلي واقعي بود...براي يک لحظه فکر کردم سيريوس زنده شده..يا اينکه اصلا هيچ وقت نمرده...ولي....صورتش ناراحت بود يا بهتره بگم نگران...قبل از اينکه ناپديد بشه سرش رو طوري تکون داد که انگار ميخواست بگه چيزي درست نيست......

 

هرميون تمام مدت به او خيره شده بود. جيني و رون هم همينطور.....همه آنها به يک چيز فکر مي کردند. هرميون نگاهش را به زمين دوخت و به آرامي گفت : اين احتمال وجود داره که اين رويا هم مثل همون رويايي باشه که دو سال پيش ديدي...درباره گرفتار شدن سيريوس به دست ولده مورت در وزارتخانه....بر عکس اون چيزي که ما فکر ميکرديم سيريوس در خطر نبود....و برداشت غلط  ما باعث شد که.....

 

هرميون ادامه حرفش را نتوانست بر زبان بياورد. هري به سختي جلوي ريزش اشک هايش را مي گرفت.جيني در ادامه صحبت هرميون گفت :حتما ارتباطي بين اين دو هست..براي همينه که سيريوس سعي داشت چيزي به تو بگه....اصلا براي همينه که اونو ديدي.....

 

رون از جيني پرسيد : منظورت اينکه سيريوس اومده بود بگه اين هم يه روياي قلابيه و ولده مورت براي به دام انداختن هري نقشه کشيده؟قبل از اينکه جيني فرصت کند جواب او را بدهد هرميون فرياد زد : قلابي که نه...نميشه مطمئن بود..ولي دقيقا همونطوري که هري در خواب ديده هم نميتونه باشه....و نتيجه اينکه ولده مورت ميخواد ما فکر کنيم قراره امشب اين اتفاق بيفته و بعد اون ميتونه نقشه اصليش رو به راحتي اجرا کنه....اما چه نقشه اي؟

 

رون با بي حوصلگي گفت : من که نمي فهمم چرا بايد اين کار رو بکنن...اگه قصد حمله به هاگوارتز رو دارن خوب بي سر و صدا حمله مي کنن و کاري نمي کنن که ما بفهميم چون اين کار خودشون رو سخت تر ميکنه....و اگر هم تصميمي براي حمله ندارن باز هم دليلي براي ساختن يک روياي الکي وجود نداره.....

-مسئله همين جاست رون ، اگه اونها مطمئن باشن که ما قصد اونها رو فهميديم پس يعني ميدونن که نيمي از ماموران وزارت جادوگري و


آرورها و همه اعضاي محفل در هاگوارتز مستقر ميشن و اقدامات امنيتي رو دو برابر ميکنن و اين بهترين فرصته که.....

در اين لحظه جيني که گويي به نکته مهمي رسيده بود سرش را بالا آورد و با صداي مرموزي گفت : بهترين فرصته که به يه جاي ديگه حمله


کنن...

هري به هرميون و سپس به رون نگاه کرد. بعد همه آنها به جيني چشم دوختند.

هرميون با ناباوري به جيني گفت : يه جاي ديگه؟

-درسته.....وقتي خوب فکر ميکنم ميبينم رويايي که هري ديد کاملا درسته....منتها اون شب نميتونه امشب باشه....به نظر من مرگ خوارها ميخوان اول به يه جاي مهم ديگه حمله کنن و بعد که ماموران و محافظان هاگوارتز که بيشتر از وزارتخانه هستن براي کمک به اونجا ميرن


مرگ خوارها به هاگوارتز که ديگه به اون صورت محافظي نداره حمله ميکنن....

هري پس از مدت ها لبخندي زد و احساس کرد باري سنگين از روي دوشش برداشته شده...حل آن روياي مبهم کم کم داشت مسئله ساز مي شد.با همان احساس خوشايند دستش را روي دستان گرم و آرامش بخش جيني گذاشت و جيني هم دست ديگرش را روي دست هري گذاشت.

 

رون با شوق فراواني فرياد زد : جيني تو يه نابغه اي....

هرميون هم سرش را با موافقت تکان داد و گفت : منم همين نظر رو دارم....حالا ما به يه نتيجه مهم رسيديم...و همين جا يه سوال ديگه پيش مياد اينکه اونها اول به کجا حمله ميکنن؟

هري به جاي ديگري فکر کرد....به يک جاي پر جمعيت .....ياد جام جهاني کوئيديچ افتاد که سه سال پيش با خانواده ويزلي و هرميون و سدريک ديگوري به آنجا رفته بودند و بعد حمله مرگ خوارها.....جام جهاني کوئيديچ که امسال در کشور ديگري برگذار ميشه..پس اين نمي


تونه باشه....ناگهان چيزي به فکرش رسيد.

 

ساعت 8:15 شب بود که هري از جايش بلند شد و گفت : بچه ها من ميرم پيش هاگريد و زود بر ميگردم....رون گفت ميخواي ما هم باهات بيايم رفيق؟

 

هري در حالي که به طرف خوابگاه پسران ميرفت تا شنل نامرئي را بردارد گفت : نه نه الان بر ميگردم.وقتي شنل را برداشت و پايين آمد جيني را ديد که آماده آنجا ايستاده بود جيني با لحني عادي گفت : عجله کن هري...وقت زيادي نداريم...بيا بريم....

 

هري نفس عميقي کشيد و به همراه جيني از سالن عمومي گريفيندور خارج شدند. شنل نامرئي کننده را روي خودش و جيني انداخت و با قدم هاي سريع به راه افتادند. از راه روهاي مخفي و راه هاي مجاور آن به سرعت گذشتند و وقتي به وسط راه روي منتهي به محوطه چمن رسيدند. از پله ها پايين رفتند. در همان لحظه سه نفر از شاگردان اسليترين را ديدند که به طرف برج نجوم ميرفتند. لحظه اي توقف کردند تا آنها را بهتر ببينند.

 

آنها را خوب نمي شناختند. شايد سال دومي هاي اسليترين بودند. ولي آنها اين وقت شب و مخصوصا در چنين شبي در برج نجوم چه کار داشتند؟ حتي نمي توانستند حدسي در اين باره بزنند. هري خيلي آهسته به جيني گفت : در برابر اين همه مسئله مبهم شايد اين عادي ترين و طبيعي ترين چيزي باشد که ميتونه اتفاق بيفتد. جيني هم با هري موافق بود. آنها منتظر شدند اسليتريني ها دور شوند.

 

سپس در چمن خيس و نم دار وسط برج شروع به دويدن کردند. هر از چند گاهي سرعتشان را زياد مي کردند ولي وقتي سايه اي يا کسي را ميديدند آرامتر ميرفتند تا شنل کاملا به زمين برسد در غير اين صورت ممکن بود مچ پاهايشان هنگام دويدن ديده شود. هري با خود فکر کرد


سال هايي که بچه بود و تازه به هاگوارتز آمده بود اين مشکل را نداشت. حتي اگه سه نفر زير شنل ميرفتند. آن زمان ها اصلا مشکلي نداشت.

 
بزرگترين مشکلش بازداشت شدن بود. مخصوصا بازداشت هاي اسنيپ....لبخندي زد و به طرز مسخره اي احساس کرد دلش براي آن بازداشت ها تنگ شده!

وقتي به نزديکي کلبه هاگريد که نور کمي از پنجره کوچک آن به بيرون مي تابيد رسيدند... جيني ناگهان ايستاد و به طرف جنگل نگاه کرد.

-هري يه نفر داره به جنگل ممنوع ميره....

هري با دقت به سايه آن شخص که در تاريکي مطلق بود نگاه کرد. او لنگ لنگان سعي داشت خودش را به سمت درختان جلويي جنگل برساند.

 
از اين طرز راه رفتن هري به ياد کسي افتاد. بلافاصله فرياد زد : پروفسور لوپين....

آن شخص سرعتش را زيادتر کرد و پس از گذشتن از درختان جلويي در قسمت تاريک جنگل ناپديد شد. جيني به ياد ساعت افتاد...دست هري را گرفت و گفت : چيزي به ساعت 10 نمونده....بيا...

آن دو به طرف کلبه هاگريد که حالا چند قدمي بيشتر با آن فاصله نداشتند دويدند. وقتي در زدند چراغ کم سوي کلبه خاموش شد و در به آرامي باز شد.ابتدا پشت در هيچ کس نبود اما پس از چند ثانيه سايه بزرگ و هيکل مندي ظاهر شد. صداي بلند هاگريد در سکوت بي سابقه آن شب


طنين انداخت : کي هستي؟  خودت رو نشون بده...

 

هري و جيني آنقدر ذهنشان مشغول بود که متوجه نبودند شنل نامرئي هنوز رويشان مانده. هري در همان حال جواب داد : منم هاگريد ...يعني


ما هستيم....

هاگريد سر تير و کمانش را پايين آورد و با ترديد گفت : هري تويي؟! تو کجايي؟

هري ناگهان متوجه شنل شد و آن را به سرعت از روي سرشان برداشت.

-آه .. هري ...جيني..شماييد؟...بياين تو ..بيان...و سپس خطاب به خودش اضافه کرد : باز هم اين شنل بايد حدس ميزدم...

هري بعد از جيني به اطراف کلبه نگاهي کرد و بعد داخل شد. کلبه هاگريد مثل هميشه گرم و پر از وسايل جور واجور روي کمد و ميز و ديوار و سقف بود. اما چيزي که جديد و تازه مي نمود وسايل جنگي از قبيل نيزه و تير و کمال و حتي يک گرز آهني بزرگ بود که که هاگريد آنها را دم دست و آماده براي استفاده گذاشته بود.

 

وقتي آنها رو به روي هم  و در دو طرف ميز چوبي وسط اتاق ايستادند، هاگريد نگاه دقيق تري به آنها انداخت و بعد با شک پرسيد : شما دوتا


حالتون خوبه؟

هري همچنان دست راست جيني را در دست داشت و مرتب بي هدف به اين طرف و آن طرف نگاه مي کرد. جيني با خونسردي تمام گفت : بله ..ما حالمون خوبه....اتفاق خاصي نيوفتاده فقط يه سوال مي خواستيم بپرسيم........

هاگريد سرش را بالا و پايين برد..تير و کماني را که در دست داشت روي ميز گذاشت و گفت : من الان بايد برم اطراف جنگل رو برسي کنم...


ولي خوب اول جواب سوال هاي شما رو ميدم..خوب بگيد بچه ها....

با شنيدن کلمه جنگل هري به ياد چيزي افتاد که چند لحظه پيش ديدند و گفت : قبل از اينکه بيايم به سمت کلبه يه نفر رو ديديم که داشت مي رفت به طرف جنگل ممنوع....آم....فکر کنم  پروفسور لوپين بود.

هاگريد دستي به ريشش کشيد و پرسيد : مطمئني خود پروفسور لوپين بود؟

-البته من درست نديدمش فقط يه سايه ازش معلوم بود...

جيني ادامه داد : حتما خودش بوده چون يه پاش را روي زمين دنبال خودش مي کشيد و وقتي هري صداش کرد عکس العمل نشون داد و به سرعت به داخل جنگل رفت....

هاگريد اخمي کرد و گفت : ولي اين غير ممکنه...ما ديشب پروفسور لوپين رو برديم به بيمارستان سنت مونگو....مادام پامفري فکر ميکنه يک معجون اشتباهي يا همچين چيزي خورده شايدم يه زهر ...دقيقا نمي دونم مشکلش چي بود. در هر حال الان خيلي از اينجا دوره....

جيني زمزمه کرد : اين خيلي عجيبه... و بعد بلندتر گفت : ولي اين اصل جريان نيست...

 

هري در حالي که به نقطه اي نامعلوم خيره شده بود گفت : بله اين چيزي نيست که ما براش اومديم...در حقيقت ما ميخواستيم بپرسيم ...اين روزها...اين اطراف...يه جشني يا مناسبت خاصي مثل يه مسابقه مهم يا همچين چيزي برگزار ميشه؟

 

هاگريد چند چوب داخل شومينه انداخت و گفت : آره خوب...يه جشن تولد تو سرگراز...يه گرد همايي در هاگزميد به مناسبت روز جهاني سانتورها و آه البته تقدير از جادوگران نمونه سال و...بگذاريد ببينم.....آهان يه فروش فوق العاده حيوانات جادويي و وسايل جديد جادوئي هم در کوچه دياگون....

-نه..نه...اينها نميتونه باشه ...هاگريد لطفا خوب فکر کن..مطمئني فقط هميناست؟

 

-اهوم......آه ولي... نه.. داشت يادم ميرفت، يک نمايش بين المللي بهترين جاروهاي سال هم در تپه کرينستون برگزار ميشه...ميدوني که کجاست بين هاگزميد و سانتا مارينا...خيلي از اينجا دور نيست.

-نمايش سالانه جاروها؟

هري رو به جيني کرد و زمزمه کرد : بايد خودش باشه....جيني سرش را به علامت موافق تکان داد......

هاگريد پرسيد : چي بايد خودش باشه هري؟

-ام...خوب الان زياد مطمئن نيستم ..بعدا همه چيز رو برات تعريف ميکنم..فعلا ما بايد برگرديم به سالن عمومي ..ممنون هاگريد...

 

هري در را باز کرد و از پله ها پايين پريد. جيني هم از هاگريد تشکر کرد و از کلبه خارج شد.

وقتي داشتند به طرف برج ميدويدند هاگريد از پشت سرشان فرياد زد : مواظب خودتون باشين.....

بعد از اينکه از تابلوي بانوي چاق گذشتند و داخل سالن شدند هرميون و رون به طرفشان رفتند.

هرميون با دلهره پرسيد : چيزي فهميدين؟

 

هري سري تکان داد و تمام صحبت هاي هاگريد را براي آن دو گفت...هرميون نفس راحتي کشيد و گفت : پس امشب هاگوارتز در امانه ...و ما ميتونيم با خيال راحت استراحت کنيم....ولي هري به نظر تو پروفسور لوپين چرا اينطوري شده؟

 

هري پس از لحظه اي مکث جواب داد : يادتونه پارسال چقدر به مالفوي مشکوک بودم؟...ولي هيچ کس حرفام رو باور نکرد...آخر سر هم اون کمد رو تعمير کرد و .....آهي عميق کشيد و سپس ادامه داد : بچه ها من امسال همون احساس رو نسبت به پروفسور لوپين دارم.....

 

شب فرا رسيده بود و ساعت از يک نيمه شب هم گذشته بود دقايقي ميشد که آنها به خوابگاه برگشته بودند. رون مثل هميشه خيلي زود به خواب رفت. هري با چشماني باز روي تخت دراز کشيده بود. به طرف چپ دراز کشيد تا شايد در آن حالت خوابش ببرد. لحظه اي کوتاه به اين صورت گذشت......سپس صدايي از پشت سر شنيد و  حرکت چيزي را احساس کرد. به آرامي سرش را برگرداند.....

 

به سرعت نشست و به چيزي که رو به رويش ظاهر شده بود چشم دوخت. دابي در انتهاي تخت ايستاده بود و با نگاهي عجيب به هري خيره شده بود. هري که سعي ميکرد صدايش آهسته باشد با لحني سرزنش آميز گفت : دابي....تو اينجا چيکار ميکني؟!

 

دابي با ترس و دلهره دستانش را در هم گرفت و در حالي که اطراف را زير نظر داشت گفت : دابي نميخواست هري پاتر رو ناراحت کنه....


دابي فقط اومده به هري پاتر بگه هاگوارتز ديگه براي هري پاتر امن نيست....

هري ياد کمک هاي ناشيانه دابي در سال دوم افتاد و به سرعت گفت : تو قول داده بودي ديگه سعي نکني به من کمک کني دابي!....يادته؟

- دابي قصد بدي نداره...دابي از چند جن خانگي شنيده که يه کسي به هاگوارتز وارد شده که دشمن هري پاتره....دابي نميدونه اون کيه...ولي ميدونه جونه هري پاتر در خطره.....

- ممنون از نگرانيت دابي ...ولي هاگوارتز امنه...حداقل براي من... و کسي...يعني هيچ غريبه و دشمني نميتونه واردش بشه......

- دابي شنيده که اون غريبه نيست...کسي از هاگوارتز رفته و کس ديگه اي که دشمن هري پاتره به جاي اون به هاگوارتز اومده...

هري دو دل شده بود...دوست نداشت حتي تصور کند که اون شخص پروفسور لوپين باشه...

دابي همانطور آنجا ايستاده بود و با شک به رون که اکنون صداي خر و پفش بالا گرفته بود نگاه ميکرد.

 

هري با لحن محکمي گفت : دابي اصلا لازم نيست نگران باشي...همه چيز مرتبه و حتي ميشه گفت بهتر از اين نميشه...باور کن اينجا امنه....ولي با اين حال خيلي ممنونم که اين موضوع رو بهم گفتي....

- دابي نگرانه هري پاتره...هري پاتر دوسته دابيه و اگه کسي بخواد بهش آسيب برسونه دابي جلوشو ميگيره...

- بازم ممنون دابي.....

دابي تعظيمي کرد و در يک چشم به هم زدن ناپديد شد.

هري دوباره روي تخت دراز کشيد و اين بار با دقت به لوپين فکر کرد.با خود گفت... اگه حرفهاي دابي درست باشه و اگه او شخص لوپين باشه......پس دابي حق داره...هاگوارتز ديگه امن نيست......اگه حقيقت داشته باشه.......اين موضوع مثل تغير چهره مد آي مودي ميشه.....پس در اين صورت لوپين واقعي تو هاگوارتز نيست. بر خلاف آن چيزي که هاگريد فکر ميکنه تو بيمارستان هم نيست.پس اون کجاست؟......نکنه...هري چشمهايش را بست و سعي کرد از ادامه فکرش جلوگيري کند...او ديگر طاقت از دست دادن کس ديگري را نداشت.

 

 

                                             *نویسنده : سوروس*


+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 3:23  توسط سوروس | 
سکانس 62(خانه متحرک)


در بزرگ و تماما چوبي ورودي ساختمان بر اثر طوفان به شدت ميلرزيد. اين تنها جنب و جوش آن اطراف بود. سالن ورودي که به چهار در کوچک در چپ و راست و يک در بزرگ ديگر در روبرو ختم ميشد خالي و تقريبا متروکه بود. دو راه روي مارپيچ در دو گوشه سالن،  طبقه همکف را به طبقات بالاتر متصل ميکرد.

آن طرف سالن و پشت در ميان راه پله ها يک سالن بزرگتر قرار داشت. ميزهاي طويل و اجاق هاي روشن با هزاران ظرف و بشقاب معلق در هوا به همراه سيني هاي سنگي پر از غذا و ميوه هاي تازه همه جا در حرکت بودند. در آنجا هر چه که يک آشپزخانه نياز داشته باشد پيدا مي شد. قسمت جلويي ميز که به در ورودي سالن نزديک بود شامل چندين صندلي مي شد.

افرادي با قيافه ها و هيکل هاي عجيب و به طرز باورنکردني متفاوت دور تا دور ميز نشسته بودند. چند نفر مشغول خوردن شام و خالي کردن بشقاب ها يکي پس از ديگري بودند. گويي در وجود آنها احساس سيري معنايي نداشت!

 بعضي ها هم گرم صحبت بودند.در اين ميان يک مرد کوتاه قامت و خپل با قيافه کج و کوله اي به همراه يک زن با مشخصاتي تقريبا مشابه در حال تعريف داستان هيجان انگيزي براي مردي ديگر بودند. مردي با قامتي بلند و صورتي کشيده و لباسي رسمي مانند پوشش ميهماني هاي خاص اشرافي، او درست رو به روي آنها نشسته بود و با دقت و کنجکاوي جريان داستان را دنبال مي کرد.

آميکوس(مرد خپل) يک تکه ديگر از استيکش را بلعيد، لب و لوچه چرب خود را با گوشه آستينش پاک کرد و بقيه داستان را با آب و تاب بيشتري تعريف کرد.....

-بعد يکي از اونها که رئيس و سردستشون بود با قلدري رو به من کرد و گفت تو نميتوني ما رو با اين تهديد هاي تو خالي بترسوني ما با تمام حقه ها و فريب هاي شما آشناييم....منم گفتم...جدا؟ پس بهتره از آخرين تهديد زندگيت بترسي چون من يکي هر طور شده تا طلوع آفتاب دخلت رو ميارم.....

آلکتو ادامه صحبت برادرش را گرفت و گفت : باورت نميشه اون احمق ها که اول مقاومت ميکردند در اون لحظه چقدر ترسيده بودند....با اين که تعدادشون دوبرابر ما بود در عرض چند دقيقه همشونو فرستاديم به جهنم....

در اين هنگام بلاتريکس که چند صندلي آن طرفتر نشسته بود با تاسف سرش را تکان داد و گفت : اگر شماها دخالت نمي کردين اطلاعات رو ازشون ميگرفتم....

بعد برگشت به طرف آميکوس و آلکتو و با لحني جدي ادامه داد : اصلا نميفهمم کجاي اين ماموريت شکست خورده افتخار داره؟

آميکوس اخمي کرد و با اعتراض گفت: آه...بس کن بلا ..تو خودتم اونجا بودي و ديدي که چطوري رفتار کردن،اصلا مذاکره سرشون نمي شد ما چاره اي جز مبارزه نداشتيم...ولي حقش بود تو هم در حمله شرکت ميکردي به جاي اينکه ما رو تنها بگذاري...فکر نکن يادم رفته يه گوشه وايساده بودي و نگاه مي کردي....در هر صورت مهم اينکه حالشونو گرفتيم و تک تکشون رو کشتيم....

-درسته که موفق شديم همشون رو در کمتر از پنج دقيقه بکشيم ولي اون موقعي که اولين طلسم رو به زبون آوردي و جنگ رو شروع کردي حتما فراموش کرده بودي که ماموريت اصلي ما چي بوده؟ ها ؟.... ما قرار بود اول اطلاعات رو ازشون بگيريم بعد ...

آميکوس در حالي که به چشمان مصمم بلاتريکس خيره شده بود و به حرفهايش گوش ميداد، در حال تجزيه و تحليل اين مسئله بود و در همين لحظه آلکتو به دفاع از برادرش برخاست و با صداي نسبتا بلندي گفت : تو خودت گفتي اگه اطلاعات رو ندن ميکشيمشون ...اونا هم که اصلا به حرف نمي ومدن...پس ميشه بگي کجاي کار ما اشتباه بوده؟

بلاتريکس صورتش را از آنها برگرداند و به صندلي خود تکيه داد ....سپس  نااميدانه ادامه داد.....

- اون فقط يه تهديد بود آلکتو....قديمي ترين نوع تهديد!.....تعجب ميکنم چطور متوجه نشدي...

سپس آهي کشيد و ادامه داد : ولي بحث ما واقعا چه فايده اي داره؟ .... حالا همه چيز تموم شده و اون ماموريت هم شکست خورده به حساب مياد.

آميکوس و آلکتو به طرف ديگري برگشتند و دوباره مشغول صحبت شدند ولي اينبار آهسته تر تا از دخالت هاي احتمالي بلاتريکس جلوگيري کنند.

چند دقيقه بعد سکوتي عميق در سالن پديدار شد ولي طولي نکشيد که ورمتيل با تکان دادن چوبش بشقاب خالي اش را چرخاند و باعث شکستن يک فنجان شد و سکوت را شکست.

بلاتريکس که به نظر نمي رسيد روز خوبي را گذرانده باشد با ناراحتي رو به ورمتيل کرد و گفت : بازم اين کارو تکرار کردي...

ورمتيل چوبش را روي ميز گذاشت. جريس موا که تا چند دقيقه پيش مشغول گوش دادن به داستان آميکوس و آلکتو بود حالا با چهره اي به وضوح خسته و رنگ پريده رو به تابلوي خالي روي ديوار کرد و گفت : تا کي بايد تو اين خرابه بمونيم؟

بلاتريکس که منتظر کوچکترين بهانه بود تا سر کسي فرياد بزند کاملا به طرف جريس موا برگشت و در حالي که چشمانش را تنگ ميکرد با صداي خطرناکي گفت : اولا اينجا خرابه نيست و يک ساختمان متحرک با سيستم دفاعي و مجهز به طلسم هاي پيشرفته غير رديابي است و دوما کسي شما رو مجبور نکرده که اينجا بمونيد...

- حالا چرا انقدر عصباني ميشي؟....منظورم اين بود که اينجا يکم ....يکم چطور بگم... غير عادي.... و کمي هم متروک و دلگير است....اينطور نيست آونس؟

آونس زني خوش اندام تغريبا هم قد بلاتريکس با موهاي حالت دار قهوه اي و چشماني گربه اي و فريبنده بود. وقتي موهايش تمام صورتش را مي پوشاند حالت يک گربه را در ذهن تداعي مي کرد که کمين کرده....

آونس که تا اين لحظه ساکت بود با شوق و ذوق و صداي دلنشيني که او را ترسناک تر ميکرد گفت : من که از اينجا خيلي خوشم مياد....اتاق هاي جالبي داره...مثلا طبقه ششم انقدر اتاق و در و سالن هاي کوچک و بزرگ هست که نمي توني تصورش رو بکني..تازه دائم در حال جا به
جايي هستن اين فوق العاده نيست؟ تو يه اتاق نشستي يکدفعه در و ديوار شروع به حرکت ميکنن و بعد ميبيني سر از يه اتاق ديگه در آوردي...ميتونم اسم اينجا رو بگذارم شهر اتاق هاي متحرک....

جريس موا با تعجب پرسيد : اين کجاش جالبه؟ من که شخصا دوست ندارم وقتي در حال استراحتم اتاقم حرکت کنه و سر خود به اين ور اون ور بره! اين موضوع حتي ميتونه خطرناک هم باشه...

بلاتريکس با افسوس گفت :آه آونس ...فکر کنم حق با جريس موا است......لرد سياه بايد يک مهمانخانه براي مستقر شدن يارانش اجاره مي کرد!

ورمتيل با صداي بلندي خنديد .... آميکوس هم لبخندي شيطاني با بلاتريکس رد و بدل کرد. آونس دستي به موهاي پرپشتش کشيد و آلکتو يک ليوان آب کدو را يکجا سرکشيد. اين عکس العمل ها باعث شد جريس موا  هم به حرکت درآيد و لبه کت و  يقه بلوزش را مرتب کند. معمولا هر وقت عصبي ميشد اين کار را مي کرد.

در همين هنگام در پشتي سالن به آرامي باز شد و سايه شخصي پديدار گشت. آن شخص يک قدم جلو آمد و نگاهي به شنلش انداخت. سر و وضع او به وسيله باران و طوفان شديد بسيار آشفته شده بود. پس از اينکه دستي به شنلش کشيد کلاهش را برداشت و به طرف ميز مرگ
خوارها حرکت کرد. در راه يک دستمال با چوبش ظاهر کرد و صورتش را با آن خشک کرد.

وقتي جلوي ميز رسيد سرش را بالا گرفت و تمامي افراد حاضر در سالن را با نگاهي سطحي از نظر گذراند. سپس دستمال خيس را غيب کرد و گفت : اتفاقي افتاده؟ اينجا خيلي ساکت به نظر ميرسد . تا جايي که يادم مياد امشب يک ماموريت مهم داشتيم.

آميکوس آهسته جواب داد : من مطمئنم که يه اتفاقي افتاده سوروس...منظورم اينکه لرد سياه مثل هميشه نبود. خيلي بيقرار و عصباني به نظر ميرسيد.. فکر کنم مربوط به اون پسره پاتر ميشه...چند ساعت پيش بدون اينکه چيزي به ما بگه به سرعت ساختمان رو ترک کرد. ما اصلا چيزي نمي دونيم.... نمي دونيم ماموريت امشب چيه.. اصلا نميدونيم تا کي بايد منتظر بمونيم.....خودت ميدوني که لرد سياه عادت داره تا آخرين لحظه چيزي به کسي نگه...

آلکتو با زيرکي خاصي ادامه داد : البته فهميدنش خيلي هم مشکل نيست..احتمالا باز هم موضوع اصلي ماموريت اون پسره است...شايد باز هم بايد بريم به هاگوارتز....

اسنيپ با لحني آمرانه گفت : همين که باس پادل الان تو هاگوارتزه کافيه... بايد ببينيم اون ميتونه کارش رو به تنهايي انجام بده يا نه...... در کل اينطور که پيداست فعلا چاره اي جز صبر کردن نداريم..... بسيار خوب...پس من ميرم به اتاقم........

آلکتو با صداي بلندي به اسنيپ که داشت به طرف در ميرفت گفت : داري ميري بالا اون آدم گرگ نفرت انگيز رو هم ساکت کن...فرياداش ديگه داره ميره رو اعصابم.....

اسنيپ سري تکان داد و به سرعت از سالن خارج شد.

بلاتريکس در فکر فرو رفته بود.انقدر غرق افکار خودش بود که انگار تنها جسم او روي صندلي مانده و روحش در آن اطراف نبود.

اين تنها باري بود که بلاتريکس براي پرس و جو و بازجويي از اسنيپ هيچ تلاشي نکرد. زيرا او خوب مي دانست که اين دفعه در رسيدن به هدفش موفق نخواهد شد ... او نمي توانست از اسنيپ ايراد بگيرد که چرا دير به جمعشان پيوسته و تا قبل از آن کجا بوده و به چه کاري
مشغول بوده و اصلا چه کاري مهم تر از رسيدن به ماموريت لرد سياه داشته...

او نميتوانست چون وجود خود او تا اين لحظه فايده اي نداشته...چند روز بدون هيچ هدف و برنامه ريزي مفيد در اين ساختمان متحرک حبس بوده و حالا حتي نمي دانست اين وضعيت تا چه مدت طول ميکشد.

بلاتريکس سعي ميکرد با هجوم اين فکر که اسنيپ چيزهايي ميداند و از آنها پنهان ميکند مقابله کند ولي هر بار به اين نتيجه مي رسيد که هنوز هم به اسنيپ مشکوک است و هنوز هم نمي تواند به او مثل بقيه به طور کامل اعتماد کند.

لحظه اي بعد متفکرانه رو به ورمتيل کرد و گفت : ورمتيل هنوز کليد اتاق ها دست تو است؟

-آره.... پيش منه...چطور؟

- همه اتاق ها؟

-درسته همش پيش منه ايناهاش..

ورمتيل اين را گفت و دسته کليد بزرگي را که چند صد کليد ريز و درشت به آن وصل بود از جيبش خارج کرد.

بلاتريکس با همان حالت از جايش بلند شد و در حالي که به طرف در ميرفت گفت : دنبال من بيا........

جريس موا رفتن آنها را دنبال کرد و بعد از بسته شدن در به آميکوس گفت : اين چش بود؟

آميکوس دسته ورقي را که از جيبش خارج کرده بود باز کرد و در حالي که آنها را روي ميز مي چيد جواب داد : کي؟

آلکتو خميازه اي کشيد و گفت : بلاتريکس رو ميگه....

-آهان..خوب....آره رفتارش عجيب بود... او معمولا انقدر ساکت نيست. من که منتظر بودم يه بحث و دعواي جانانه با اسنيپ راه بيندازه...حالا اين رفتار بي سابقه دو دليل بيشتر نميتونه داشته باشه...يا مريض شده و حال حوصله درستي نداره يا اينکه داره براي يه بدبختي نقشه ميکشه!

آلکتو ورق هاي خودش را از روي ميز جمع کرد و گفت : چرند نگو ....اون هيچيش نيست فقط حوصله اش سر رفته مثل همه ما......

آونس دستي به موهايش کشيد و آن را از روي صورتش کنار زد و سپس گفت : ورمتيل کجا رفت؟ ميخواستم يه کليد ديگه براي اتاقم بگيرم.
اين يکي پوسيده شده... خيلي عجيبه که با وجود اين همه طلسم هاي پيشرفته ما بايد درها رو با کليد و مثل مشنگ ها باز کنيم!

 جريس موا کمي روي ميز خم شد و گفت : براي منم عجيبه..ولي حتما يه دليلي داره.. در هر حال خوب شد که ورمتيل رفت! ميخواستم درباره چيزي با شما مشورت کنم.

آميکوس نيشخندي زد و گفت : زياد خوشحال نباش! ورمتيل موش همه جا گوش موشي کار گذاشته....حالا با گوش يا موش به هر حال اون حرفامونو ميشنوه....

آونس به آميکوس گفت : اگه نگران گوش وايسادن ورمتيلي من يه هاله ضد صوت دور ميز درست ميکنم ....سپس چوبش را از جيب شنلش درآورد و به طرف سقف گرفت و گفت : سپاروس آرون....

هاله اي به رنگ آبي آسماني اطراف آنها را پوشاند و آنها را از ديگر نقاط سالن جدا کرد.

آونس چوبش را پايين آورد و با کنجکاوي رو به جريس موا گفت : خوب حالا ديگه مزاحمي نداريم...چي ميخواستي بگي؟

 جريس موا با تحسين به هاله نگاه کرد و گفت : کارت خوب بود...فکر نمي کردم اين طلسم هاي از مد افتاده يه روزي به درد بخوره.....

بعد رويش را به طرف آن سه نفر برگرداند و شروع به صحبت کرد.......

- ميخوام بدونم شما تا چه حد به اين وزير جديد جادوگري..اسکريم جيور.. اعتماد داريد؟ زماني که من در وزارت جادوگري عضو گروه مخفي کورنليوس فاج بودم بخوبي ميدونستم که با کي طرفم...اون هميشه باطنا با لرد سياه و کاراش و يارانش موافق بود.

من بارها شاهد اين موضوع بودم شاهد بودم که تمام تلاشش رو ميکرد تا رضايت لرد سياه رو جلب کنه ولي خوب بيشتر مواقع دامبلدور مزاحمش مي شد در هر صورت اون زمان ما خيالمون از طرف وزارت جادوگري راحت بود ولي خوب حالا اوضاع تغير کرده و به هر حال فاج رفته.... ما نميدونيم وزارت جادوگري تا چه حد آماده همکاري با ماست. خوب...  

من که شخصا از اسکريم جيور خوشم نمياد. ميشه گفت آدم مزخرفيه ...چه در رابطه با دوستاش چه با دشمناش ....اصلا...کي فکرش رو ميکرد رئيس دايره آرورها يه روزي وزير جادوگري بشه؟

آونس متفکرانه گفت : يعني تو فکر ميکني احتمال داره اسکريم جيور طرف ما نباشه؟جريس موا سرش را به علامت مثبت تکان داد.

آونس ادامه داد : خوب...شايد مثل فاج وفاداريش رو آشکارا نشون نده ولي من مطمئنم اسکريم جيور عاقلتر از اونيه که دشمني با ما رو انتخاب کنه....يادمه زماني که تازه وزير شده بود سر و صداي زيادي درباره  اينکه با دامبلدور مشکل داره به پا شد. در مورد فاج من با تو
موافق نيستم. او آنقدرها هم براي ما مفيد نبوده....به نظر من کورنليوس فاج يه احمق کودن بيشتر نبود.

همين اواخر اين موضوع رو ثابت کرد. وقتي به ديوانه سازها دستور داد پست هاشون رو ترک کنن تا تو و بقيه بتونين از آزکابان فرار کنين...اين موضوع رو همه فهميدن..حتي مطلبي هم تو روزنامه ها و مجلات اون روزها در اين رابطه نوشته شد.من مطمئنم اين خرابکاري آخرش
باعث  شد تا اسکريم جيور رو بجاش بگذارن.....

 آميکوس گفت : شايد از نظر فاج حق با تو باشه آونس .....ولي اگه اسکريم جيور با ما مشکلي نداره پس چرا از همون ابتداي کارش اقدامات شديد امنيتي از طلسم ها و سحر هاي دفاعي گرفته تا مجموعه پيچيده اي از ضد طلسم ها و حتي يک نيروي ضربت از آرورهاي بسيار ورزيده
رو براي محافظت از هاگوارتز گذاشت؟ 

آونس با لحني عادي جواب داد : اين يکي از معمولي ترين کارهاي يک وزير جادوگري است. محافظت شديد از جاهايي که احتمال حمله به آنها زياده....خوب اگه اين کارها رو نميکرد ديگه چه فرقي با فاج داشت؟

جريس موا با صداي ترسناکي زمزمه کرد : موضوع اصلا اين نيست که ما چقدر احتمال ميديم که اسکريم جيور با ما و کارهاي ما مشکلي نداره....موضوع اينکه ما فقط حدس ميزنيم...و براي آينده و کارهاي مهمي که در پيش داريم حدس و احتمال به درد نميخوره ما بايد مطمئن
باشيم. ما.....

آلکتو وسط حرف او پريد و گفت : چطوري؟ منظورت از همه اين حرفها چيه؟

جريس موا ادامه داد : در حقيقت ما نياز به شخصي داريم که در وزارت جادوگري رفت و آمد کنه....اطلاعات و هر چه که در اونجا رخ ميده را به ما گزارش بده و از همه مهمتر هويت واقعي اسکريم جيور رو برامون روشن کنه....

آميکوس با ترديد گفت : تو کسي رو ميشناسي که بتونه اين مسئوليت رو بپذيره؟

جريس موا لبخندي زد و به صندلي اش تکيه داد بعد رو به آونس کرد و گفت : خوب ...فکر کنم بشناسم...

آونس يکي از ابروهاش رو بالا انداخت و گفت : منظورت منم؟!!

جريس موا با صداي آرامي پاسخ داد : آه...خوب البته اگه تو بخواي و با اين موضوع مشکلي نداشته باشي...

آونس با عصبانيت گفت : البته که دارم. من حالم از تک تک اون جادوگرا و ساحره ها به هم ميخوره...ازشون متنفرم تازه فکر کردي من ميتونم تو يه کار پشت ميزي دوام بيارم؟!

آميکوس دخالت کرد و جواب داد : چرا که نه؟ تو بهتر از همه ميتوني..تازه به اين وسيله ميتوني وارد دايره موجودات جادويي بشي و از گروه پالي پولا و غول هاي قاتل کوهستان پولارد به طور قانوني حمايت کني.....

آلکتو با تعجب رو به آميکوس کرد و با خود زمزمه کرد : قانوني!!!!

آونس بدون توجه به حرف هاي آميکوس با خشم به جريس موا گفت : اصلا چرا خودت اين کار رو نميکني؟

- جدي که نميگي؟ ها ؟ من همين چند وقت پيش از آزکابان فرار کردم ....حالا برم وزارتخانه و دنبال يه کار شرافتمندانه بگردم؟

-خوب تو هيچي..اين دوتا چرا نميتونن؟

آميکوس و آلکتو با تعجب به هم نگاه کردند.

جريس موا پوزخندي زد و گفت : اين دو تا که مدت هاست تحت تعقيبن و چنديدن اتهام و پرونده قطور در قسمت هاي مختلف وزارتخانه
دارن....

آونس که تصميم نداشت به اين سادگي ها تسليم شود با اصرا گفت : حتي اگه بخوام براي غول هاي کوهستان پولارد اين فداکاري را بکنم ... و
اگه من تنها انتخاب و بهترين انتخاب باشم باز هم بايد ببينيم لرد سياه در اين مورد چه نظري داره....

جريس موا با لحني پيروزمندانه گفت : درسته....پس منتظر ميمونيم لرد سياه بياد و موضوع رو باهاش درميان ميگذاريم.

 

                                                 *نویسنده : سوروس*

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 3:17  توسط سوروس | 
سکانس 61(مرد ناشناس)

نيمه شب سردي بود. مردي با شنلي سياه به سرعت قدم در کوچه تاريکي گذاشت. هيچ کس در کنار مغازه ها و خانه هاي کوچک آن اطراف ديده نمي شد. نور ضعيفي از چراغ کم سوي بيرون يکي از چايخانه ها ديده مي شد. مرد ناشناس به جلوي چايخانه رسيد و به سرعت داخل شد. مسئول و صاحب چايخانه در حالي که سه ليوان بزرگ نوشيدني را به زحمت با خود حمل ميکرد به طرف ميز روشن کنار شومينه رفت.


تنها مشتريان چايخانه  سه نفر از ماموران خسته  وزارت جادوگري بودند که تمام روز را در تلاش براي برسي و کنترل رفت و آمد هاي آن اطراف سپري کرده و اکنون مشغول استراحت بودند .مرد ناشناس در را به آرامي پشت سر خود بست و نگاهي گذرا به محيط انداخت.

يکي از ماموران که متوجه تازه وارد شد به طرف او برگشت اما در همان لحظه صاحب چايخانه ليوان لبريز از نوشيدني تازه را جلوي چشمش گرفت و توجه او جلب کرد. در آن هنگام مرد ناشناس جلوتر رفت. صاحب چايخانه که هميشه از چهره هاي ناشناس و غريبه هاي دست و دلباز استقبال خوبي ميکرد با لبخندي که تمام دندان هاي کرم خورده اش را به نمايش مي گذاشت جلوي او ايستاد.سپس با لحني چاپلوسانه گفت :

- به چايخانه محقر ما خوش آمديد قربان! لطفا همراه من بيايد تا شما را به کنار بهترين ميز راهنمايي کنم...

اما قبل از اينکه بتواند قدمي به آن طرف بردارد با صداي مرموز غريبه سر جايش ميخکوب شد....- نه متشکرم.. قصد دارم خيلي زود اينجا را ترک کنم....فقط...

او بدون اينکه کلاه شنلش را بردارد، در حالي که همچنان چهره اش مخفي و در تاريکي پنهان شده بود با صدايي آهسته ادامه داد :فقط براي ملاقات با شخصي آمدم...آقاي مانتي پالچ والتر... 

چهره صاحب چايخانه درهم رفت و با شک و ترديد گفت: که اينطور..خوب بله...البته..ايشون اينجان ولي......ولي الان خيلي ديره..متوجه هستيد که.....بهتره فردا صبح بيايد....بله..اينطوري بهتره....البته ما اتاق خالي هم داريم..اگه مايل باشيد......

-کار مهمي دارم فردا خيلي دير است. آقاي والتر هم مدت زيادي است که منتظر من مانده....

-آه...پس اينطوره..باشه همراه من بيايد تا اتاق را نشونتون بدم...

- نيازي به اين کار نيست...خودم راه را پيدا ميکنم...

- باشه هر جور دوست داريد.. طبقه دوم اتاق سوم دست چپ. 

مرد ناشناس بدون لحظه اي توقف با قدم هايي بلند از پله ها بالا رفت. صاحب چايخانه که در پي کشف ارتباط  والتر با آن شخص عجيب و غريب بود همانطور به پله ها خيره ماند. با صداي جيرنگ جيرينگ برخورد دو سکه با ميز کنار شومينه به خودش آمد و به آن طرف برگشت.

- معطل چي هستي چايخانه دار ....چرا از دوستان من پذيرايي نمي کني؟  

مرد ناشناس به طبقه دوم رسيده بود و در راه روي نسبتا طولاني و باريک آن به طرف اتاق مورد نظر حرکت ميکرد. جز صداي برخورد پاهايش با کف راه رو چيز ديگري نمي شنيد. بالاخره به اتاق سوم رسيد. اطراف را با نگاهي گذارا کاويد و بعد به آرامي داخل اتاق شد.

پير مردي روي تخت کنار اتاق نشسته بود. بدون اينکه سرش را برگرداند با بي حالي زمزمه کرد : آورديش؟

و با طعنه ادامه داد :بهترين معجون ساز قرن!

مرد ناشناس دستش را در شنل سياه خود فرو برد و شيشه اي کوچک و خاکستري رنگ را خارج کرد.پير مرد با ديدن بطري از جايش پريد و آن را از دست مرد ناشناس قاپيد.با کمي زحمت درش را باز کرد و محتوياتش را تا قطره آخر سر کشيد. بعد نفس عميقي کشيد طوري که انگار روح آب شده اش را سر کشيده و دوباره زنده شده.... 

مرد ناشناس روي پاشنه چرخيد و به طرف در رفت. پير مرد در حال رفتن به سمت آيينه ترک خورده روي ديوار به زمين افتاد. سخت به خود مي پيچيد ولي با تمام وجود مقاومت مي کرد. با اين حال فرياد کوتاهي کشيد که خيلي زود خاموش شد. در حالي که روي زمين مي خزيد به طرف ديوار رفت و به کمک آن بلند شد. کمي آرام شده بود.  

وقتي صاف ايستاد و خودش را در آيينه ديد دهانش از حيرت باز ماند. طولي نکشيد که خنده شيطاني بر لبانش پديدار شد و با صدايي که اکنون چند برابر قوي تر از قبل به نظر مي رسيد فرياد زد : پناه بر مرلين بزرگ!...اين صورت ....اين صورت منه... باورنکردنيه... 

مرتب به با دستانش نقاط مختلف صورتش را لمس ميکرد . گويي ميخواست مطمئن بشه که اون چه که در آيينه مي بينه روي صورت خودش هم حک شده با تمام جزئيات. پس از دقايقي که به اين ترتيب گذشت پير مرد چند دقيقه پيش که اکنون خيلي جوان تر از سنش به نظر ميرسيد  با  ترديد به نکته اي رسيد که از هيجان جوان شدن کاملا فراموشش کرده بود...

- ولي اين ...اين عادي نيست... 

بعد با تعجب و کمي خشم به طرف مرد ناشناس که هنوز پشت به او ايستاده بود برگشت و تکرار کرد : اين ...اينکه ....لوسيوس است!!....آه اين اصلا عادي نيست.....معجوني که تو به من دادي قرار بود منو جوون کنه ..خودم رو ..نه اينکه منو به کس ديگه اي تبديل کنه....اين قرار ما نبود....

در حالي که صداش به وضوح ميلرزيد ادامه داد : تو معجون تغيير شکل به من دادي؟! 

مرد ناشناس به آرامي گفت :..اوه مانتي....مانتي عزيز... تو واقعا يک ابله ديوانه اي....يعني ميخواي باور کنم که منتظر چنين لحظه اي نبودي؟!

بعد با حرکت سريعي چوبش را از شنلش درآورد و به طرف مانتي برگشت. سکوتي طولاني پديد آمد. مانتي که کاملا شبيه به لوسيوس مالفوي شده بود به ديوار پشت سرش تکيه داده بود و هنوز هم گيج به نظر ميرسيد.... 

پس از چند دقيقه سکوت به آرامي و با قدم هاي لرزان جلوتر رفت و گفت : تو با من چيکار کردي؟

- من با تو هيچ دشمني خصوصي ندارم.... ولي وقتي بر عليه لرد سياه اقدام کردي و به ماموران وزارتي پيوستي... ما رو لو دادي و باعث شدي تمام نقشه هاي ما براي به خدمت گرفتن غول ها خراب شود بايد فکرش رو ميکردي که يک روز کسي از دوستان ديروز و دشمنان
امروزت از طرف لرد سايه به سراغت خواهد آمد... 

مانتي بيچاره از ترس آب دهانش را به سختي قورت داد و من و من کنان گفت : تو که جدي نميگي....يعني لرد سياه متوجه شده؟

- فکر نمي کردم تا اين حد احمق باشي که به اين موضوع شک کني...جناب آقاي پالچ والتر...مامور بي نظير وزارتخانه...يا بهتره بگم جاسوس حق نشناس...

- من... من...هر چي بخواي بهت ميدم فقط بذار برم...تو که واقعا نميخواي منو بکشي؟..ها؟؟؟

- تو همه ما رو به خطر انداختي ...حتي نزديک بود چند تا از بهترين افراد گروه رو از دست بديم. دردسرهايي که تو براي ما درست کردي خيلي بيشتر از دردسرها و مشکلاتي بود که دشمنان برامون ايجاد کردند. اما با اين همه بايد خوشحال باشي..چون با مرگت جون انسان ديگري
را نجات خواهي داد....... 

سپس چوبش را به طرف مانتي گرفت و قبل از اينکه او فرصت کند عکس العملي نشان دهد طلسم ترکيبي مرگ باري را به صورت غير کلامي زمزمه کرد. بعد از برخورد طلسم، مانتي از پشت محکم روي زمين افتاد و در همان لحظه صدايي به گوش رسيد. مرد ناشناس به سرعت باد از
اتاق بيرون پريد و در نزديک ترين اتاق پنهان شد. صداي قدم هاي سبکي شنيده مي شد که در حال نزديک شدن بود. در اتاق هنوز باز بود.جسد مانتي کف اتاق افتاده بود. 

ساحره اي با لباس خواب از اتاقش که مجاور اتاق مانتي بود بيرون آمده و در پي يافتن منبع صدا به راه رو قدم گذاشت ....وقتي در باز را ديد و داخل شد نفسش را در سينه حبس کرد و دستش را جلوي صورتش گرفت.....

-  پناه بر بلايمي!

با قدم هايي که اين بار سنگين به نظر مي رسيد به طرف پايين پله ها دويد.

مرد ناشناس با احتياط از اتاق انتهاي راه رو خارج شد و دوباره به بالاي جسد مانتي برگشت.

لحظه اي در صورت سفيد و چشمان روشن او خيره شد.سپس با حالتي پيروزمندانه گفت:  خداحافظ لوسيوس!

چوبش را دوباره به سمت جسد گرفت و.......

ساحره به کنار ميز ماموران رسيده بود و سعي ميکرد آنها را که بر اثر خوردن نوشيدني هاي قوي از هوش رفته بودند بيدار کند .......  ولي تلاشش بي فايده به نظر ميرسيد.. آنها واقعا زياده روي کرده بودند.....

مرد ناشناس ناگهان در جلوي پله ها ظاهر شد. چند سکه جلوي پاي صاحب چايخانه انداخت و با خونسردي تمام به طرف در رفت.صاحب چايخانه در حالي که سکه ها را جمع ميکرد فرياد زد : متشکرم قربان...متشکرم... باز هم تشريف بياريد.

مرد ناشناس از چايخانه خارج شد و در مسيري تاريک و مه آلود قدم گذاشت.

ظاهرا فرياد تشکر صاحب چايخانه موثر تر از فرياد هاي آن ساحره وحشتزده بود. يکي از ماموران وزارتي سرش سنگينش را از روي ميز بلند کرد و با بي حالي رو به ساحره گفت : چه خبره؟... چرا انقدر داد و فرياد بالاي سر ما راه انداختي؟

- جسد...يه جسد طبقه بالاست...

- چي؟

- قتل...يه نفر رو در طبقه دوم کشتند!

ماموران به همراه ساحره و صاحب چايخانه به طبقه دوم رفتند. هر پنج نفر وارد اتاقي شدند که ساحره به آنها گفته بود جسدي در آنجا ديده...

ماموري که هنوز هم بر اثر خوردن نوشيدني هاي قوي گيج ميزد چشمهايش را چند بار باز و بسته کرد و با ترديد گفت : اينجا کسي نيست يا من چيزي نمي بينم؟!!

مامور دومي رو به ساحره که به کف خالي اتاق چشم دوخته بود کرد و گفت : مطمئنين همين اتاق بود؟

جسدي در اتاق نبود ولي آن ساحره از چيزي که ديده بود کاملا مطمئن بود.

ساحره جوان با خود زمزمه کرد : بله کاملا مطمئنم...يک نفر اينجا روي زمين افتاده بود...خيلي شبيه...شبيه لوسيوس مالفوي بود.......

چند روز از ماجرا گذشته بود ولي با اين همه اين صحنه ها مدام در ذهن اسنيپ در جريان بود ...چايخانه..صاحب طمع کار آنجا...ماموران وزارتي ، ساحره و بالاخره مانتي يا همان لوسيوس...........

تلاش او براي از بين بردن و پاک کردن اين افکار بي نتيجه مي نمود. اما بايد قبل از برگشتن پيش مرگ خوارها و ولده مورت ذهنش را کاملا  خالي و پاک مي کرد و تمام حوادث اين شب مه گرفته را به فراموشي مي سپرد.ولده مورت نبايد به اين موضوع پي ببرد...به اينکه اسنيپ مانتي خائن را به جاي لوسيوس بيچاره کشته......

اما به جز اسنيپ و لوسيوس هيچ کس حقيقت را نميدانست و از فرداي آن روز اين خبر که آن ساحره جسد بي جان لوسيوس مالفوي را ديده همه جا پخش شد. و اين چيزي بود که اسنيپ ميخواست و لوسيوس....کسي که اکنون هزاران مايل با جسدش فاصله داشت!

 

                                             *نویسنده : سوروس*

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 2:40  توسط سوروس | 
سکانس 60(نبرد آغاز ميشود)

آن شب براي اولين بار هري  خيلي سريع به خواب رفت...تنها خوابي که ميديد خواب واقعه آن شب بود و خواب هاي هميشگي که اين بار به طرز حيرت آوري شيرين جلوه ميکردند....

هري خود را بار ديگر در آن راهروي مخوف ميديد.....اين بار به جاي دو راهي هاي گمراه کننده تعداد بيشتري راه وجود داشت که در کنار هر يک از آنها يک ديوانه ساز ايستاده بود...هري بدون توجه به آنها در راهرو ايستاده بود و به فکر اين بود که کدام راه درست هست....

انتظار داشت تا فوکس دوباره به کمکش بيايد ولي اينبار خبري از کمک نبود ....پس از مدتي هري يکي از ديوانه سازها را ديد که دست چروکيده اش را به سمت راهي که در کنار آن ايستاده دراز کرده و به آن راه اشاره ميکند...هري نميدانست چرا ولي براي اولين بار دوست داشت تا به همه حتي يک ديوانه ساز اعتماد کند....

هري مدتي را به قدم زدن سپري کرد....ديگر داشت احساس خستگي ميکرد تا در آخر سه نور سو سو کنان هري را به سوي خود جذب کردند... هري بر سرعتش افزود...واقعا مشتاق بود که بداند آن نورها چه چيزي را روشن کرده اند.به انتهاي راهرو که رسيد سه در را ديد که آن نورها احاطه اشان کرده بودند..روي هر در چيزي نوشته شده بود...

هري نگاهي به نوشته ها انداخت ..ولي انگار که باز هم به همان زبان عجيبي که روي دري که هري براي نابود کردن جانپيچ ديده بود...نوشته بودند.هري سعي کرد که ذهنش را متمرکز کند...بار ديگر نوشته ها تغير حالت دادند و به شکلي که هري کاملا ميتوانست از آنها سر در بياورد در آمدند.بر روي در اول عبارت ((گذشته دور)) نوشته شده بود.در دوم نشان دهنده عبارت ((گذشته نزديک)) بود و در سوم عبارت ((آينده)) را نمايش ميداد.هري با حس غريبي در اول را که عبارت گذشته دور بر روي آن حکاکي شده بود گشود.پشت آن در اتاقي بود مملو ار تابلوهاي نقاشي...

هري به آرامي در را بست و نگاهي به تابلوها انداخت تابلوي اول پسري را نشان ميداد که بالاي درخت ايستاده و سگي زير درخت برايش پارس ميکند و پسر چاقي در کنار سگ ميخندد...هري با تعجب نگاهي به تابلوي بعدي انداخت..عکس پسر نوجواني را نشان ميداد که همراه يک مرد غول آساي ريشو سوار بر قايقي هستند...هري عکسها را به سرعت نگاه ميکردتنها نکته اي که کاملا مشخص بود اين بود که اين تابلو ها خاطرات هري هستند...حتي تاريخ و ساعت دقيق آنها نيز زير تابلو نوشته شده بود...

هري با ديدن آخرين تابلو پسر جواني را ديد که در اتاقي تنها به همراه دختري مشغول عشق بازي است...کمي خجالت کشيد که چرا نقاش آن تصاوير را نيز ترسيم کرده است.!هري از اتاق خارج شد و به سمت اتاق بعدي که با عبارت گذشته نزديک خودنمايي ميکرد رفت اين نيز حاوي چند تابلو بود ولي اين بار تعداد تابلو ها کمتر بود.فقط ده تابلو در اين اتاق بود که همه آنها تصاويري از روز يکشنبه را نشان ميدادند و در کنار آنها کلمه امروز خودنمايي ميکرد.هري اينبار با ديدن عکسها شوکه شد.تمام آنها تصاويري بودند از آن نبرد نفسگير هري براي نابودي جانپيچ.

هري ميتوانست به وضوح خودش را در کناره دروازه طلايي..در کنار رون و هرميون...و همينطور در کنار بيدمجنون ببيند...هري با ذهني آشفته از اتاق خارج شد.نگاهش بر روي دري که عبارت ((آينده)) را نشان ميداد ثابت ماند..با قدمهاي آرام به سمت در رفت..ميتوانست ضربان قلبش را به وضوح احساس کند..نفس را در سينه حبس کرد و وارد اتاق شد..فقط يک تابلو در اتاق بود.روي آن هم عبارت ((دوشنبه-فردا))خودنمايي ميکرد.

هري با ترسي آشکار به تابلو خيره شد..هر چه که قرار بود رخ دهد در ساعت 10 شب رخ ميداد.هري نگاهي به تصوير کرد...او هرگز جايي را به اين اندازه دوست نداشته بود بنابراين به هر صورتي که آن را ميديد برايش قابل تشخيص بود...اينجا سرسراي ورودي هاگوارتز بود..همانجايي که همه جمع ميشدند تا مراسم گروه بندي را انجام دهند يا به سخنان مديره مدرسه گوش دهند...اما اين بار چند تفاوت داشت...

شعله هاي آتش همه جا زبانه ميکشيد و افراد سياهپوش با کلاههاي نوک تيز همه جا بودند...تنها کسي که صورتش پيدا بود فردي بود که جلوي بقيه ايستاده بود..هري او را خوب ميشناخت..او براي هري يکي از منفورترينها بود..با موهاي سفيدش کاملا ميشد او را شناخت....او لوسيوس مالفوي بود.!!!!

- هري خواهش ميکنم بيدار شو....خواهش ميکنم.

هري چشمهايش را باز کرد و ديد که روي زمين نشسته و بدنش خيس عرق است.سرش را که تکان داد دين..سميوس..نويل و در آخر رون را ديد که با چهره هاي وحشت زده به او خيره شده اند.رون نيم نگاهي به بقيه انداخت و گفت : ((هري تو را به خدا بگو چي شده ؟)).هري چشمهايش را به چشمهاي رون دوخت...اولين چيزي که هري به زبان آورد يک پرسش بود : ((ساعت چنده ؟))

رون با تعجب نگاهي حاکي از تمسخر به هري انداخت و گفت : همه اين داد و فريادها واسه...

هري اجازه نداد که رون حرفش را تمام کند ...سر او فرياد کشيد و گفت : فقط بهم بگو اون ساعت لعنتي چه عددي را نشون ميده ؟

رون که حسابي جا خورده بود گفت : ساعت 7 صبحه ولي هري...

هري اجازه نداد حرف رون تمام شود.. با همان لباس از خوابگاه پسر ها سپس از سالن عمومي گريفيندور خارج شد...حتي فريادهاي بانوي چاق که او را بي نزاکت خطاب ميکرد نتوانست افکار هري را به هم بريزد..هري با سرعت خود را به سرسرا رساند..تنها کسي که بايد از موضوع باخبر ميشد پروفسور مک گونگال بود.همه در سرسرا به پسري نگاه ميکردند که با لباس خواب و با پاي برهنه به سمت ميز معلمها ميرود.

هري خدا خدا ميکرد که مک گونگال آنجا باشد..اما در اولين نگاه همه اميدش را از دست داد چون به جز فيلچ ...پروفسور فليت ويک...پروفسور سينسترا و عده اي افراد ناشناس کس ديگري آنجا نبود.هري دو زانو روي زمين نشست و شروع به گريستن کرد حتي ميشد از فاصله اي دور صداي هق هق هري را شنيد.پروفسور سينسترا و پروفسور فليت ويک در ميان انبوه نگاههاي متعجب به سمت هري آمدند و او را از روي زمين بلند کردند..هري با صداي بلند گريه ميکرد و کسي نبود که او را نگاه نکند.حالا ديگر رون...هرميون و جيني هم سر رسيده بودند و داشتند به او نگاه ميکردند که مثل ديوانه ها زاري ميکرد..اشک از چشمان جيني هم سرازير شده بود..

پروفسور سينسترا با حالتي مادرانه سعي در ساکت کردن هري داشت..هري نگاهي به چشمان او انداخت و گفت : خواهش...ميکنم پروفسور...من بايد..همين حالا...پروفسور مک گونگال را ببينم...موضوع مرگ و زندگيه...!پروفسور سينسترا طوري جواب هري را داد که انگار دارد با يک کودک 5 ساله صحبت ميکند: نگران نباش عزيزم تو حالت خوب نيست بهتره با من به درمانگاه بيايي همه چيز درست ميشه.هري بار ديگر هق هق را از سر داد و اين بار با صداي بلندتري گفت : خواهش ميکنم..جون همه ما در خطره بايد همين الان به پروفسور مک گونگال خبر بدم...

پروفسور سينسترا اين بار نيز با حالتي احمقانه گفت : عزيزم تو اصلا حالت خوب نيست...بهتره با من به درمانگاه بيايي تا مادام پامفري فکري...هري اينبار از کوره در رفت و فرياد زد : جون هاگوارتز در خطره مرگ خوارها امشب به اينجا حمله ميکنند....

- تو از کجا ميدوني پاتر ؟

اين صدا از پشت هري به گوشش رسيد..با چنان سرعتي سرش را چرخاند که تمام مهره هاي گردنش صدا کردند...با نگاهي سرشار از شادي به پروفسور مک گونگال نگاه ميکرد.براي لحظه اي هري کنترلش را از دست داد و خودش را در آغوش پروفسور مک گونگال انداخت و شروع به گريستن کرد...پروفسور مک گونگال با صدايي که جديت از جاي جاي آن ميباريد گفت : بس کن پاتر..بهتره همين الان به دفتر من بياي تا ببينم چه خبره ؟

هري اشک هايش را پاک کرد و به دنبال پروفسور به را افتاد.پروفسور نگاهي به او انداخت و گفت : تو که نميخواي با اين سر و وضع وارد دفتر دامبلدور فقيد بشي..؟؟؟ هري گفت : ولي پروفسور...!!

- ولي نداره هر چه زودتر لباست را عوض ميکني و به دفتر من ميايي ..

- آخه پروفسور...

- همين که گفتم

هري نگاهي ديگر به مک گونگال انداخت و به سرعت به سمت اتاقش رفت.در راه کوچکترين توجهي به ناله هاي جيني نکرد..در کمترين زمان ممکن لباسش را عوض کرد و نيم نگاهي هم به ساعت انداخت..عقربه ها ساعت 8 را نشان ميداند يعني کمتر از 14 ساعت براي بسيج کردن ارتشي در جهت محافظت از هاگوارتز وقت داشتند.

با سرعتي زياد طوري که حتي خودش هم نفهميد چگونه خودش را به دفتر مک گونگال رساند..اما به خاطر نداشت آن کلمه احمقانه اي که پروفسور مک گونگال به عنوان رمز انتخاب کرده بود چيست.با عصبانيت تمام شروع کرد به لگد زدن به مجسمه کله اژدري آنقدر عصباني بود که متوجه حضور تانکس پشت سرش نشد..تانکس دستش را روي شونه هري گذاشت و گفت : هي هري آروم باش..چي کار ميکني؟

- آه تانکس چه قدر خوشحالم که ميبينمت کلمه رمز را يادم رفته......هري پاتر...تانکس اين را با حالتي مسخره گفت و بعد با لبخندي جواب نگاههاي متعجب هري را داد ..چيزي که تعجب هري را افزون کرد باز شدن در دفتر مک گونگال بود..آه...خدايا..کلمه رمز اسم خود هري بود...اما هري براي فکر کردن به اين موضوع اصلا وقت نداشت.

به همراه تانکس وارد دفتر شد..ميخواست هر چه زودتر شروع به صحبت کند اما اينبار با جمعيتي انبوهي در دفتر روبه رو شد ديگر خبري از آن ابزار و وسايل عجيب نبود و فقط يک ميز طويل آنجا بود که صدها صندلي به دور آن بود در راس ميز هم اسکريم جيور نشسته بود...وزير سحر و جادو...دور تا دور ميز هم کساني نشسته بودند که کم و بيش براي هري آشنا بودند...آقا و خانم ويزلي...کيگزلي شکلبولت..آبرفورث دامبلدور..مک گونگال و ديگر اعضاي محفل و همچنين کساني که هري نميشناخت.اسکريم جيور با صداي بمش گفت : بشين پاتر ..!

هري با ترس و لرز بر روي صندلي نشست..درست روبه روي اسکريم جيور ولي انگار که فاصله آنها کيلومترها بود.!!

اسکريم جيور با اشاره سر به مک گونگال سخنراني را به او واگذار کردروفسور مک گونگال با صدايي رسا گفت..خيلي خب پاتر براي اعضاي انجمن امنيتي و همچينين ما اعضاي محفل توضيح بده که دقيقا چه اتفاقي افتاده ؟؟؟

هري که دهانش تا حالا باز مانده بود آن را بست و دوباره آن را باز کرد و شروع کرد به صحبت کردن : خب ميدونيد پروفسور...من يک خوابي ديدم ..ديدم که جاي هستم که تمام خاطرات گذشته ام به صورت تابلوهاي نقاشي وجود دارند.بعدش هم تابلوهاي را ديدم که خاطات امروزم ... يعني ديروزم را بازگو ميکردند..و در آخر عکس را ديدم که مربوط به امشب ميشد...ساعت 10...

مک گونگال با ريز سنجي پرسيد : چه چيزي را ديدي ؟

هري آب دهانش را قورت داد و گفت : من مرگ خوارها را ديدم....در هاگوارتز بودند...به سرکردگي ...لوسيوس مالفوي!!

اسکريک جيور که تا اين لحظه ساکت بود شروع به خنديدن کرد ..خنده اي مسخره که اعصاب هري را به هم ميريخت...اسکريم جيور با همان خنده گفت : اين حرف کاملا احمقانه است...ما لوسيوس مالفوي را امروز صبح پيدا کرديم...اطراف لندن..البته نه خودش را...جنازه اش را..لوسيوس مالفوي مرده..!

هري نميتوانست اين حرف را باور کند ..اين امکان نداشت ..لوسيوس مالفوي قرار بود امشب به همراه بقيه بقيه مرگ خوارها به هاگوارتز حمله کند...هري ايستاد و گفت : نه اين غير ممکنه من مطمئنم که اونها امشب به سرکردگي مالفوي به اينجا حمله ميکنند...

اسکريم جيور نگاهي احمقانه به اطرافيان انداخت و با خنده ديوانه واري گفت : آه...مثل اينکه حق با کورنليوس(فاج)بود...اين پسرک کاملا ديوانه است..

پروفسور مک گونگال نگاهي به اسکريم جيور انداخت و گفت : اما جناب وزير...پيشگويي هاي پاتر هميشه درست بوده...

اسکريم جيور نگاهي به مک گونگال کرد و گفت : آه...شما ديگر چرا اين حرف را تکرار ميکنيد ؟..اين حرفها ممکن است باعث بر هم خوردن رابطه انجمن امنيتي با اون محفل مسخره شما بشه..يعني واقعا فکر ميکنيد که يک مرده امشب به هاگوارتز حمله ميکنه ؟با اين کارهاتون جلسه امشب ما را به هم ريختيد.

مک گونگال نگاه خشمگيني به اسکريم جيور انداخت..سپس گفت : شکلبولت...پاتر را به درمانگاه ببر...حرفهايي هست که بايد تنها با جناب وزير بزنم...

کينگزلي از جايش بلند شد..اما هري با صداي بلندي گفت : نه..اونها امشب به ما حمله ميکنند ...خواهش ميکنم به حرف من گوش بديد..

ولي ديگر کاري از دست هري ساخته نبود..کينگزلي بازوهاي هري را گرفت و او را بيرون برد...هري ديگر نااميد شده بود و تقلا نميکرد و آرام قدم برميداشت.

ناگهان زخمش سوزش شديدي پيدا کرد.. هري تحمل درد را نداشت و بيهوش شد..و باز هم رويايي ديگر...هري صداي زني را ميشنيد...زني که خيلي خوشحال بود...هري انگار که اين صدا را از فرسنگها دورتر ميشنيد...ولي سعي ميکرد به آن نزديک شود...سرانجام منبع صدا را يافت..زني جلوي مردي زانو زده بود و ميگفت : متشکرم ارباب..من اين ماموريت را به بهترين نحو انجام خواه داد...ما پيروز ميشويم....

و سوزشي دوباره و هري به هوش آمد...خودش را در درمانگاه يافت در کنار رون..هرميون و جيني با نگاهي آشفته اطراف را کاويد..بعد با صدايي که انگار از اعماق دره اي ساطع ميشد گفت : مرگ خوارها امشب به هاگوارتز حمله ميکنند...سپس نگاهي به ساعت انداخت..ساعت 10 صبح بود..هري گفت :

12 ساعت ديگه...رهبر مرگ خوارها توي اين حمله....بلاتريکس لسترنجه!!

              

                                            *نویسنده : پژمان*

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 2:32  توسط سوروس | 
سايت حراجي