
فکر و خيال بيش از اندازه داشت هري را ديوانه ميکرد...فکر اينکه شايد لوپين مرده باشد بر توده افکار قبلي اش اضافه شده بود..نميتونست بيشتر از اين فکر کنه ...از جايش بلند شد...لباسهايش رو پويشيد...شنل نامرئي را برداشت و به چهارچوب در که رسيد با نگراني برگشت و به رون نگاهي انداخت...خيالش راحت شد...خر و پف شديد رون نشان ميداد که خواب است.هري شنل نامرئي را پوشيد و خود را به تابلوي بانوي چاق رساند سپس با صدايي که فقط خودش و بانوي چاق قادر به شنيدن آن بودند کلمه رمز رو به زبون آورد...بانوي چاق که کسي رو نميديد با صداي گنگي گفت : فکر کنم دارم ديوونه ميشم...
هري لبخندي به لب آورد و به سمت در اصلي سالن به راه افتاد...آرگوس فيلچ طبق معمول به همراه خانم نوريس در حال گشت و گذار در آن اطراف بود...هري صبر کرد تا فيلچ برود حتي مجبور شد مدت بيشتري براي رفتن خانم نوريس صبر کند...به سمت در رفت و آن را باز کرد...هري فکر ميکرد که در چنين شبي بايد حداقل يک طلسم امنيتي روي در باشد...ولي خبري از طلسم نبود...هري به بيرون در رفت...سوز سردي که از پشت شنل به صورتش ميخورد واقعا آذار دهنده بود...به سمت جنگل ممنوع به راه افتاد هر چند که هنوز از کار خودش مطمئن نبود...
ولي مصمم بود که از همه چيز سر در بياورد...قبل از رسيدن به کلبه هاگريد نوري که از سمت برج نجوم به چشمش خورد توجه اش را جلب کرد...با خود فکر کرد که شايد بهتر باشد اول درس عبرتي به آن شاگردان اسليتريني بدهد...به سمت برج به راه افتاد...بعد از هفت سال ميتوانست به راحتي و حتي در شب هم راهش را پيدا کند...حتي بدون لوموس!!!!يک دانش کوچک سال جلوي ورودي برج ايستاده بود...
هري با باز ديدن در از بيهوش کردن آن دانش آموز صرف نظر کرد...به اولين پله برج که رسيد دو دل شد که آيا بايد اين پله ها را ادامه بدهد يا نه..اما به هر صورت خودش را راضي کرد تا اين پله ها رو طي کن..شروع به قدم زدن کرد...کم کم داشت به نوک برج ميرسيد که صداي زنانه ي وحشتناکي توجه هري را به خود جلب کرد...
-بس کن احمق..الان که وقت ترسيدن نيست...تو شاگرد اسليتريني ..نبايد از هيچ چيز بترسي...اگه کارهايي رو که ميگم انجام ندي به قدرت لرد سياه قسم ميخورم که همين جا بکشمت...
قدرت لرد سياه؟هري اين سوال را از خودش پرسيد...و فهميد که هرميون براي اولين بار در حل يک مساله دچار اشتباه شده...راهش را ادامه داد...هر چه به صداي آن زن که زجه هاي ملتمسانه آن پسر را به همراه داشت نزديکتر ميشد ذره اي بر ذرات وحشتش افزوده ميشد...سرانجام...به منبع صدا رسيد...چهره آن زن را بهتر از کس ديگري ميشناخت...دختر زيبا رويي که سالها حضور در آزکابان از او يک هيولاي تمام عيار ساخته بود...
بلاتريکس لسترنج رو به روي هري ايستاده بود و داشت يک پسر سال دومي اسليتريني را تهديد به مرگ ميکرد..اما چه طور؟چه طور آنها وارد هاگوارتز شده بودن؟امکان نداشت در اطراف هاگوارتزي که هزاران محافظ داشت اژدها سواري يا سفر با جارو عقلاني به نظر نميرسيد..غيب و ظاهر شدن هم که غير ممکن بود....هري بار ديگر با نفس هاي که به شماره افتاده بودن به بلاتريکس گوش فرا داد :
-کارت تا اينجا خيلي خوب بوده...همين که داري به عنوان شاگرد ارشد اينجا پرسه ميزني براي ما مفيده..گوش کن ببين چي ميگم...ارتش لرد سياه تو راهه...از تو ميخوام همينجا بموني و به محض ديدن علامت لرد سياه کارت رو انجام بدي...فهميدي...
هري نميتوانست منتظر بمونه ..بايد همه رو خبر ميکرد..خواست به سرعت هر چه تمام خودش را به دفتر مدير برساند ولي کاملا فراموش کرده بود که با شنل نامرئي به اونجا اومده...به علت عجله زياد پايش روي شنلش گير کرد و با سر و صداي زيادي به زمين خورد و شنل هم به گوشه اي افتاد...
هري سرش را که از روي زمين بلند کرد با چهره وحشت زده بلاتريکس رو به رو شد...که از بالاي پله به او خيره شده بود...هري فرصت فکر کردن نداشت ..بلند شد و فرار کرد..ميتوانست صداي قدمهاي بلاتريکس را پشت سرش احساس کند که به سرعت به دنبال او ميدويد...هري از در خارج شد دانش آموز اسليتريني متحير از اينکه هري چگونه وارد برج شده بود که بلاتريکس هم به سرعت به دنبال هري از آنجا خارج شد...
هري فرصت زيادي براي تصميم گيري نداشت..به سمت جنگل ممنوع به راه افتاد...واقعا ترسيده بود ...سعي ميکرد با حرکات زيگزاگي از برخورد ناگهاني طلسم هاي مرگ آور بلاتريکس با خود جلوگيري کند..از دور کلبه هاگريد را ديد که با چراغهاي خاموش خودنمايي ميکند...دوست نداشت جون کسي را به خطر بياندازد...تنها کسي که امشب ميمرد يا او بود يا بلاتريکس...هري اشعه سبز رنگي را ديد که از کنارش رد شد...بلاتريکس قصد کشتن او را داشت...هري بر سرعتش افزود تا هر چه زودتر خود را به تاريکي جنگل ممنوع برساند...وارد جنگل که شد سريع به پشت سرش نگاهي انداخت !!!خبري از بلاتريکس نبود...
يعني کجا ميتوانست رفته باشد...امکان نداشت که هري را به حال خود رها کرده باشد...هري نيم نگاهي به اطراف انداخت ..با دقت همه جا را زير و رو کرد..ترس بر تمام وجودش سايه افکنده بود...به آرامي شروع به چرخيدن در بين درختان پرتعداد جنگل ممنوع کرد...با هر قدمي که بر ميداشت سعي ميکرد گوشش را تيز کند تا صداي احتماليي را که بلاتريکس ممکن بود ايجاد کند بشنود...
سر انجام صداي شکسته شدن شاخه از پشت توجه هري را به خود جلب کرد ...به سرعت سرش را به عقب برگرداند...حتي در تاريکي هم ميشد بدن زني را تشخيص داد که به سمت او حرکت ميکرد...هري معطل نکرد مسيرش را عوض کرد تا بتواند بلاتريکس را دور بزند...به آرامي و در حالي که بلاتريکس را کاملا زير نظر داشت مسيرش را عوض کرد هر قدمش را با بيشترين دقت بر ميداشت...سعي ميکرد صدايي ايجاد نکند..ناگهان فرياد بلاتريکس به هوا رفت...
-کجايي پاتر؟خودت را نشون بده ترسو..عوض لعنتي...ميخوام ببينم تنها رقيب لرد سياه چه جوري ميخواد جلوي من بايسته ....خودت را نشون بده
بلاتريکس همونجور که فرياد ميزد اطراف را به دنبال هري کند و کاو ميکرد...حالا هري درست پشت سر بلاتريکس بود...نفرت و انزجاري چند ساله در هري شعله ور شده بود...دوست داشت بلاتريکس را با بدترين نفرينهايي که ميداند نفرين کند...
در همين هنگام بلاتريکس به سرعت سرش را رو به عقب بازگرداند هري وقتي براي فکر کردن نداشت با سرعت فرياد زد : اکسپليوراموس !...اما بلاتريکس کسي نبود که با چنين نفريني از پاي در بيايد..زودتر از آنچه هري فکر ميکرد نفرينش خنثي شد..هري باز هم خودش را ميان درختان انبوه پنهان کرد...بلاتريکس با خنده اي شيطاني به دنبال هري ميگشت :
کجا ميري موش کوچولو...فکر کردي وفادارترين يار لرد سياه با همچين طلسمي از پاي در مياد؟!!!!و با خنده اي وحشيانه باز هم به کن و کاو ادامه داد...هري اينبار از کناري ديگر طلسم بيهوشي را آزمايش کرد ولي بلاتريکس سريعتر از هري عکس العمل نشان ميداد...
بلاتريکس باز هم با خنده اي وحشيانه گفت : پاتر بيچاره...من تمام ذهن پوسيده ات رو ميخونم...ميدونم کي ميخواي از چه طلسمي استفاده کني!!؟؟؟
هري کمي با خود انديشيد ...شايد بلا به غير از خواندن طلسم کار ديگري بلد نباشد...هري نگاهي به زمين انداخت و قطعه سنگ بزرگي را برداشت به سمت بلاتريکس حرکت کرد...به دقت نشانه گرفت و سنگ را به سرعت به سمت سر بلاتريکس پرتاب کرد درست همزان با او بلاتريکس فرياد زد :ديفندن...!
اشعه قرمز رنگي که از انتهاي چوب بلاتريکس خارج شد همزمان با برخورد سنگ به سر او به سينه هري برخورد کرد و هري را به گوشه اي پرتاب کرد ...بلاتريکس نعره زنان چوبش را انداخت و با دو دست سرش را گرفت..هري به سختي از جايش بلند شد و بلاتريکس را ديد که غرق در خون است و فرياد ميزند...
بلاتريکس با ديدن هري به سمت چوبش دويد هري هم به سمت چوب خود رفت...در نبرد رسيدن به چوب دستي ها هري بهتر عمل کرد و قبل از آنکه بلاتريکس چوبش را به دست بياورد فرياد زد :اکسپليوراموس!!!!!!اينبار بلاتريکس خلع سلاح شده به گوشه اي پرتاب شد و به يکي از درختهاي جنگل ممنوع برخورد کرد...هري دگر کنترل خودش را از دست داده بود..با نفرت که هرگز از خود سراغ نداشت به سمت بلاتريکس رفت...از ته دل با شديدترين امواج نفرت فرياد زد:کريشو!!!!اينبار بلاتريکس مثل يک خزنده موذي دور خودش جمع شد...هري لذتي را که از اين صحنه ميبرد قبلا تجربه نکرده بود...هري نگاهي به انگشتهاي بلاتريکس انداخت که بر زمين چنگ مي انداختند...ناگهان از کرده خود پشيمان شد و طلسم را باطل کرد...
خنده هاي ديوانه وار بلاتريکس اعصاب هري را به هم ميريخت ...بلاتريکس فرياد زد :پاتر کوچولو بلده طلسم نابخشودني را استفاده کنه...
هري براي بار دوم فرياد زد کريشو...اينبار دوست داشت زجر کشيدن بلاتريکس رابيشتر از دفعه قبل ببيند و لذت ببرد...نعره هاي بلاتريکس براي هري به مانند يک موسيقي آرام بخش شده بودند...اينبار نيز هري طلسم را باطل کرد و سعي کرد تا بر خود مسلط شود..
بلاتريکس اينبار نيز پس از خنده هايي وحشيانه شروع به حرف زدن کرد...و گفت :آه هري کوچولوي ماماني..حتما الان دلت ميخواد که اي کاش ميتونستي اون سالي که اون ننگ خانواده بلک را کشتم از اين کارها ميکردي يا شايد داري اينکارها رو ميکني تا ببيني وقتي که لرد سياه اون مادر نجست را شکنجه ميداد چه جوري فرياد ميکشيده...
حرف بلاتريکس تا عمق وجود هري را از احساسي ديوانه وار پر کرد...آنقدر عصباني بود که نميدانست چه سرنوشتي پيش رو دارد...تمام نفرتهاي گذشته اش نسبت به هر کسي که به او بدي کرده بود حالا در وجودش بود چوبش را به سمت بلاتريکس گرفت با تمام قدرت فرياد زد : آواداکداورا!!!!!!!!!!!!!!!
اشعه اي سبز رنگ از انتهاي چوب هري خارج شد و به سينه ي بلاتريکس خورد...هري يک لحظه نفهميد چه کار کرده يا چه اتفاقي افتاده...فقط ميدانست که جسم بي روح بلاتريکس لسترنج روبه رويش قرار دارد و قاتل او هم کسي نيست به جز خودش....!
*نویسنده : پژمان*

