تبليغاتX
کتاب هری پاتر 7
هری پاتر و یادگارهای مرگ
چند تا عکس و یه سوال....
قبل از اینکه راجع به سوروس حرف بزنم(زندگی نامه بچه ام یکم زیادتر از دامبلدور میشه) چند تا عکس میزارم تا حال و هوای اینجا یکم تر و تازه و رنگی شه امیدوارم خوشتون بیاد...

هری ، رون و هرمیون سوار بر اژدها( نوربرت )

 کریسمس مبارک( سرسرای بزرگ )

هری و جینی

بدون فکر ، بدون نقشه قبلی ، بدون نگرانی او را که تنها عشقش بود بوسید( هری و جینی )

ارتش دامبلدور( اسمی که بیشتر از همه وزارت سحر و جادو را میترساند )

ارتش دامبلدور( عکس های یادگاری از اتاق نیازها )

کوئیدیچ( محبوب ترین ورزش جادوگران با چهارده بازیکن و چهار توپ )

وقتی عاشق شدم( رون و هرمیون )

 

از عکس ها خوشتون اومد؟ بازم بزارم؟ اگه عکس شخصیت خاصی رو خواستین بگین بزارم...

حالا یه سوال...اگه تو یه خانواده جادوگر به دنیا می اومدی ، یه نامه از هاگوارتز دریافت میکردی ، ۷ سال اونجا درس میخوندی و عضوی از جامعه جادوگری میشدی ....فکر میکنی شبیه کدوم شخصیت هری پاتر میشدی؟...هری ، رون ، هرمیون ، جینی ، دراکو ، فرد و جرج ، دامبلدور ، اسنیپ ، لیلی ، جیمز ، سیریوس ، هاگرید ، لوپین ، مک گوناگل ، لوسیوس ، نارسیسا ،  آرتور یا مالی یا ..... ؟؟

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 0:9  توسط سوروس | 
حقایق زندگی آلبوس دامبلدور

آلبوس دامبلدور
1996-1881
مدير زيرك و اغلب مباحثه اي مدرسه علوم و فنون جادوگري هاگوارتز، آلبوس دامبلدور بيش از همه براي شكست گريندوالد در سال 1945 و وفاداري قهرمانانه اش به هري پاتر، پسري كه زنده ماند، معروف است. بزرگ ترين افتخاري كه دامبلدور كسب كرده است، به گفته خودش، درج تصويرش در كارت هاي شكلات قورباغه اي جادوگران مشهور است.

وقتی آلبوس جوان با هزاران امید و آرزو همراه دوست مدرسه خود الفیاس داگبرت دوژ در مهمانخانه پاتیل درزدار در لندن اقامت داشتند و قرار بود صبح فردا به ماجراجویی و مسافرت خارجی بروند هیچ کس فکر نمیکرد جغدی که همان شب به پاتیل درزدار آمد و حامل خبر مرگ مادر آلبوس بود بتواند سرنوشت این جوان با نشاط و با استعداد را به کلی تغییر دهد.

مرگ کندرا ضربه هولناکی بر تمام رویاهای آلبوس بود و باعث شد او سفرش را که هیچگاه آغاز نشده بود رها کند و بی درنگ به گودریک هالو برای مراقبت از برادر و خواهر کوچکترش بازگردد. ابرفورث برادر لجباز آلبوس کاملا غیر قابل کنترل بود و هیچ گاه دو برادر نتوانستند به هم نزدیک شوند.وضعیت تاسف بار آریانا که در کودکی به وسیله چند مشنگ به آن دچار شده بود علت دیگری بود که آلبوس در مدت اقامتش در گودریک هالو کمتر از اتاق خود خارج شود.

تنها دوست خانوادگی آنها ، باتیلدا بگشات تاریخدان جادویی مشهور که سال ها در گودریک هالو زندگی میکرد بود.باتیلدای نویسنده در حالی که تحت تاثیر مقاله آلبوس در مورد گونه ها در تغییر شکل امروز قرار گرفته بود جغدی به او در هاگوارتز فرستاد. این آغاز ارتباط و آشنایی با کل خانواده دامبلدور بود. در زمان مرگ کندرا ، باتیلدا تنها فرد در گودریک هالو بود که با مادر دامبلدور ارتباط دوستانه داشت و تنها دوست دامبلدور ها به شمار میرفت.

بعد از تمام سختی های گذشته ، مشکل آریانا ، زندانی شدن پدر دامبلدور که میخواست انتقام آریانا را از مشنگ ها بگیرد و مرگ کندرا اکنون آلبوس در حساس ترین لحظات زندگی اش با گلرت گریندلوالد ، نوه خواهر باتیلدا بگشات آشنا شد.چه کسی آن زمان میتوانست حدس بزند که این پسر 16 ساله جذاب که اخیرا بخاطر اعمال جادویی غیر قانونی از مدرسه دورمشترانگ اخراج شده بود در آینده یکی از خطرناک ترین جادوگران سیاه همه دوران خواهد شد؟

آلبوس دوستی جدید پیدا کرده بود.هم سن و سال و کسی که بیشتر از بقیه هم فکر او بود.عقاید آنها در آن زمان خاص نزدیک به هم بود اما بعد از مدت کوتاهی آلبوس متوجه شد گلرت بسیار بیشتر از خودش که از مشنگ ها بخاطر آریانا دل خوشی نداشت ، از آنها متنفر بود در حدی که از همان سن و سال در حال طرح ریزی نقشه هایی برای تسلط یافتن و فرمانروایی بر مشنگ ها بود. آلبوس و گلرت دو ماه پس از دوستی بزرگشان از هم جدا شدند و دیگر هرگز یکدیگر را ندیدند تا زمانی که برای دوئل افسانه ایشان همدیگر را ملاقات کردند.

آنها از هم جدا شدند چون بر اثر اشتباه گلرت یا آلبوس یا ابرفورث ، آریانا جانش را از دست دادابرفورث مخالف بود که آلبوس ؛ آریانا را با خود به سفرهایش ببرد. گلرت هم آنجا بود و به علت اخلاق تند و عصبی اش چوب دستی اش را به طرف ابرفورث گرفت و در همان حال آلبوس نیز به حمایت از برادرش و جلوگیری از دعوا وارد معرکه شد از طرفی آریانا هم گوشه ای از اتاق پذیرایی ایستاده بود و از آنها میخواست دعوا را تمام کنند.

درست در یک لحظه اتفاق افتاد ، طلسم یکی از آن سه نفر به آریانای بیگناه برخورد کرد و او کشته شد تا گلرت برای همیشه از گودریک هالو بگریزد ، ابرفورث آلبوس را مقصر بداند و او را ترک کند و آلبوس متحمل غم و اندوهی فراتر از حد تصور شود. و او دچار عذاب وجدانی بزرگ و رنج آور از کشته شدن خواهر کوچکش شود که همیشه و در همه جا با او بود

زندگی خانوادگی آلبوس دامبلدور در همین جا به پایان رسید. به همین سادگی و به همین دردناکی ، در اوج جوانی بی کس و تنها ماند. او هم مانند خیلی از جادوگران به هاگوارتز پناه برد ، تنها جایی که هنوز امید و زندگی در آن جریان داشت آلبوس زود پیشرفت کرد و بخاطر هوش و ذکاوت سرشارش خیلی زودی معلم تغییر شکل شد و پس از آن به سمت مدیریت مدرسه نائل گردید.او هیچ وقت از خانواده نابود شده اش حرفی نمیزد و هیچ کس هم برای مدت طولانی چیزی از گذشته آلبوس دامبلدور بزرگ نمیدانست. او بدون شک بهترین مدیر هاگوارتز بود

دامبلدور ، تام ریدل جوان را به هاگوارتز آورد. او را از پرورشگاه مشنگی نجات داد چون فکر میکرد تام باهوش و با استعداد است و کمی هم مثل خودش در دنیای بیرون تنها است. بنابراین تصمیم گرفت به او جادوگری را آموزش دهد و از آن پسر بچه مو مشکی جذاب و دوست داشتنی یک جادوگر شریف و بزرگ بسازد تام ریدل که بعد ها نام مستعار ولده مورت را برگزید ؛ جادوگر بزرگی شد ولی هیچ گاه معنی شرافت و عشق را درک نکرد ولده مورت فقط خواستار قدرت بود و تا جایی که برای رسیدن به آن دست به هر کار شرم آور و شیطانی میزد پیش رفت تا اسم خود را به عنوان شرور ترین و خطرناک ترین جادوگر قرن بعد از گریندلوالد ثبت کند


او تعدا زیادی از افراد بی گناه ، کوچک و بزرگ و پیر و جوان را بی رحمانه به قتل رساند ، جان پیچ ساخت و
روح خود را تکه تکه کرد فقط برای به دست آوردن جاودانگی و قدرتی که دامبلدور همیشه از آن فراری بود. دامبلدور بارها مقام وزارت سحر و جادو را رد کرده بود چون از قدرت و عواقبی که رسیدن به آن وحشت داشت.در آن لحظه به یاد جوانیش میافتاد، وقتی که در آرزوی داشتن یادگاران مرگ بود.

چوب دستی برتر ، سنگ احیاء ، شنل نامرئی ...بعد از مدتی از جستجوی یادگاران مرگ برای استفاده شخصی دست برداشت ولی همواره درباره این سه شئ استثنایی کنجکاو بود و در نهایت متوجه شد شنل نامرئی کننده ، سومین یادگار متعلق به جیمز و بعد از او هری است. در حقیقت او با حیرت و شگفتی دریافت هری بازمانده سومین برادر و وارث شنل نامرئی افسانه ای است

دامبلدور هری را تحت نظر خود و به کمک سوروس اسنیپ بزرگ و تربیت کرد تا روز موعود که در پیشگویی هم به آن اشاره شده بود فرا رسد و هری پاتر ، پسری که زنده ماند با ولده مورت قاتل پدر و مادرش رو به رو شود دامبلدور با این که در زمان رویارویی زنده نبود ولی همچنان کمک های خود را از راه های مختلف به هری و دوستانش ، رون ویزلی و هرمیون گرنجر میرساند.بیشتر این کمک ها به وسیله سوروس اسنیپ انجام شد

دامبلدور در ابتدای سال ششم اشتباه بزرگی مرتکب شد که یکی از بزرگترین اشتباهات عمرش بود او در حالی که یکی از جان پیچ های ولده مورت را که با پیشرفته ترین جادوهای سیاه طلسم شده بود را پیدا کرد ، در کمال تعجب فهمید سنگ درون انگشتری همان سنگ احیاء است

یک لحظه غفلت و وسوسه کافی بود که طلسم کشنده به بدن او راه یابد دامبلدور به کمک اسنیپ که توانسته بود جادو را در یک دست او محبوس کند توانست یک سال دیگر زنده بماند او در زمان باقی مانده ، اسنیپ را که بیش از هر زمان دیگری به او اعتماد داشت معلم دفاع در برابر جادوی سیاه و دستیار اول خود کرد ، فرصت خوبی برای گفتن راز جان پیچ ها به هری به دست آورد ، نقشه ای که ولده مورت برای قتلش کشیده بود را به نحو ماهرانه ای عوض کرد و وصیت نامه اش که حاوی سه شیئ مفید بود که سال بعد به دست هری ، رون و هرمیون رسید را تنظیم کرد.

وقتی روی برج نجوم ، اسنیپ طلسم آواداکداورا را روی دامبلدور اجرا کرد ، او را از رنج و عذابی که اگر به دست بلاتریکس یا دیگر مرگ خوارها میافتاد دچارش میشد ، نجات داد. او دامبلدور را کشت در حالی که زمان مرگش به واسطه دست کردن انگشتری نزدیک بود اسنیپ خواهش دامبلدور که آخرین خواهش و درخواستش به شما میرفت را انجام داد و مرگی آبرومندانه را برای بزرگترین جادوگر قرن رقم زد. دامبلدور مرد در حالی که از مرگ نمیترسید و میدانست مرگ پایان کار نیست چیزی که ولده مورت هیچ وقت نفهمید و نخواست بفهمد و چیزی که هری با تمام وجود حس کرد و با شجاعتی خارق العاده به استقبالش رفت

در نهایت دامبلدور کسی که گذشته بسیار سختی داشت و همواره با مخالف هایی در کارش مواجه بود رفت تا در آینده عده بی شماری کلمات "جادوگری با قلبی بزرگ" "شخصی با اصالت و روحی بزرگ" "بزرگترین جادوگر قرن" "بهترین مدیری که هاگوارتز به خود دیده" را درباره اش به کار ببرند در حالی که خود آلبوس دامبلدور به کلماتی مانند کله پوک ، عجیب و غریب ،قلنبه ، نیشگون علاقه داشت

با وجود خدمات بزرگش به جامعه جادوگری با فروتنی تمام همیشه یاد آور میشد تا زمانی که عکسش در شکلات های قورباغه ای درج شده از هیچ چیز باکی ندارد  همیشه در جشن ها و مراسم های مختلف چند بسته آب نبات لیمویی همراه داشت و آن را به همکاران و دوستان خود تعارف میکرد و همچنین بجای هزاران کتاب گران قیمت و کمیاب دوست داشت یک بار هم که شده یک جفت جوراب پشمی به عنوان هدیه کریسمس دریافت کند

او به هاگوارتز ، دانش آموزان و همکارانش و همه خوبی ها عشق میورزید برای زنده نگه داشتن یاد و خاطره این جادوگر بزرگ و خوش قلب و مهربان بیایید یک بار دیگر سرود هاگوارتز را بخوانیم چون آلبوس خیلی این سرود رو دوست داشت

 

هاگوارتز ، هاگوارتز ، هاگوارتز خوک زیگیلی

 
لطفا به ما یه چیزی یاد بده


چه پیر باشیم ، چه کچل یا جوان با بدن زخمی


مخمون میتونه با چیزهای جالبی پر بشه


مخ هامون الان تعطیله و توش پر از باده


مرده ها به آرامی پرواز میکنند


مگس های مرده را ، زنبور های زنده را ، همه چیز را


به ما بگو که هر چیز ارزش دانستن دارد ،


هر چه فراموش کرده ایم به ما برگردون


تو یاد بده بقیه اش با ما


آنقدر یاد بده تا وقتی که مخ هامون پیر و فرسوده بشه....

 

امیدوارم از این پست خوشتون اومده باشه دوستای خوبم خوشحال میشم با نامه فریاد کش نظراتتون رو بگید ...دفعه بعد میخوام راجع به سوروس ظاهرا خشک و خشن و باطنا مهربون و دوست داشتنی حرف بزنم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 4:6  توسط سوروس | 
ترس نویل از اسنیپ و علت کم رنگ بودن نقش کلیدی اسلاگهورن....
سلام بچه ها...امیدوارم حالتون خوب باشه و امروز با یه غول کوهستان گرسنه رو به رو نشین!

با خوندن کتاب 7 خیلی از مسائل مبهم حل شد ولی عجیبه که این کتاب های جادویی همیشه موضوعات حل نشده ای دارن که حتی هنوز هم بی جواب موندن......

چرا نویل از اسنیپ میترسید؟ دلیل خاصی داشت؟ برای یک چنین ترسی حتما دلیلی وجود داره اما قیافه اسنیپ اونقدر ها هم وحشتناک و هراس آور نیست. اسنیپ تقریبا با همه گریفیندوری ها رفتار خشک و در مورد هری حتی خشنی داشت اما روابط گذشته اسنیپ با لیلی و جیمز دلیل خوبی برای اختلاف بین این دو نفر بود. یعنی درگیری و مشکل خاصی بین اسنیپ و پدر و مادر نویل هم بوده و رولینگ حرفی ازش نزده یا این حدسیات درسته که در زمانی که به پدر و مادر نویل حمله شد و آنها مورد شکنجه مرگ خوارها قرار گرفتن اسنیپ هم اونجا بوده؟ نویل بخاطر تصویر ذهنی مبهمی که مربوط به گذشته میشد از اسنیپ میترسید؟ این یکی از سوالاتیه که هنوز هم حل نشده.....

به نظر من این ترس به گذشته مربوط میشه...قسمتی از گذشته که ما ازش بی خبریم اما میشه حدسیات زیادی در موردش زد فقط میشه حدس زد و اطمینانی در کار نیست.به هر حال رولینگ به این موضوع زیاد نپرداخت و به اندازه رابطه اسنیپ و لیلی و جیمز این مسئله رو روشن نکرد.

موضوع دیگه در مورد اسلاگهورنه. چرا در قسمت پایانی کتاب 7 در شروع جنگ هاگوارتز بعد از اینکه
اسنیپ از پنجره بیرون پرید و در حال پرواز مثل یک سایه سیاه از هاگوارتز دور شد اسلاگهورن یک لحظه ظاهر شد و سراغ مدیر مدرسه(اسنیپ) رو گرفت و بعد دوباره دوباره غیبش زد؟!چیزی که مسلمه اینه که اسلاگهورن هیچ وقت موضع مشخصی نداشته. او در گذشته به عنوان یک معلم محبوب درباره جان پیچ ها به تام ریدل جوان اطلاعات داد و مدتی بعد از کاری که کرد پشیمون شد. اما به محفل نپیوست و حتی از طرف مرگخوارها هم به طور جدی تهدید نشد. میشه حدس زد برای چی....

شاید ولده مورت دلیلی
نمیدید آسیبی به معلم سابق خودش بزنه ، کسی که راز جان پیچ ها رو براش فاش کرد و در این مورد بهش مدیون بود. از طرفی به دامبلدور هم نزدیک نشد و همونطور که میدونید در ابتدای سال 6 با نقشه زیرکانه دامبلدور که هری را برای راضی کردن اسلاگهورن برای تدریس مجدد در هاگوارتز پیشش برده بود بالاخره موافقت کرد به هاگوارتز برگرده ولی در هیچ قسمتی به جز جشن های شبانه خودش نقش مفیدی نداشت. در حالی که اون از راز جان پیچ ها با خبر بود و میتونست در نابودیشون کمک کنه. اما برای چی چنین نقش موثری انقدر سطحی و بی اهمیت جلوه کرد؟

نظرت درباره ترس نویل از اسنیپ و علت کم رنگ بودن نقش کلیدی اسلاگهورن چیه؟

دفعه بعد میخوام راجع به دامبلدور حسابی حرف بزنم. کسی که به گفته خودش ، درج تصويرش در كارت هاي شكلات قورباغه اي بزرگترین افتخارش بود! و کسی که همیشه در آرزوی این بود که یک جفت جوراب پشمی در کریسمس بهش هدیه بدن.....

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 14:35  توسط سوروس | 
مدرسه علوم و فنون جادوگري هاگوارتز

مدرسه علوم و فنون جادوگري هاگوارتز




تحصيل در هاگوارتز

دانش آموزان در سن يازده سالگي از مدرسه هاگوارتز نامه اي دريافت مي کنند که در آن به جز فهرست موارد مورد نياز و وسايل قابل خريد بليط قطاري که با آن به هاگوارتز سفر مي کنند وجود دارد. در هاگوارتز دانش آموزان با گذاشتن کلاه سخنگويي بر سر خود در بين يکي از چهار گروه گريفندور ، اسليترين ، راونکلاو و هافلپاف قرار مي گيرند. اين کلاه جادويي با سنجيدن خصوصيات آن ها ، افراد شجاع و نترس را در گريفندور ، بچه هاي قدرت طلب و جسور را در اسلايترين و افراد باهوش را در راونکلاو قرار مي دهد و بقيه دانش آموزان به گروه هافلپاف مي روند. دانش آموزان بعد از پنج سال تحصيل امتحان سمج ( سطوح عالي مقدماتي جادوگري ) مي دهند و پس از آن با توجه به نمرات خود انتخاب رشته مي کنند و بعد از دو سال امتحان نهايي را بر گزار مي کنند ... دانش آموزان پس از هفت سال تحصيل در هاگوارتز فارق التحصيل مي شوند.

 

 دليل انتخاب کلاه اين است که گودريک گريفندور بوجود آورنده گريفندور معيارش اين بوده که به افراد شجاع و نترس درس جادوگري ميدهد ، سالازار اسليترين بوجود آورنده اسليترين معيارش براي تدريس اين بوده که قدرتمندان و اصيل ها را انتخاب کند ، راونا راونکلاو بوجود آورنده راونکلاو معيارش با هوش ترين ها بوده و هلگا هافلپاف پايه گذار هافلپاف بين دانش آموزان فرقي نگذاشته و دانش آموزان باقي مانده را انتخاب کرد .


محيط هاگوارتز

محيط هاگوارتز بسيار مرموز و گاهي اوقات ترسناک است اما اين ترسناکي به هيچ وجه کسالت بار و يا احمقانه به نظر نمي رسد.

 

هاگوارتز قلعه بزرگي است که بر دامنه کوهي بنا شده است.


در محوطه اطراف قلعه جنگل بزرگي به نام جنگل ممنوعه و و درياچه وسيعي قرار دارد. در جنگل ممنوعه انواع جانوران شگفت انگيز مانند تک شاخ ، اکرومانتيولا ، سانتور ، داربد ، برقک ، تسترال و ... وجود دارد. درون قلعه هاگوارتز از برج هاي بلند و راهرو هاي پيچ در پيچ تشکيل شده و راه هاي مخفي فراواني دارد که هنوز هيچکس موفق به تکميل نقشه کامل آن نشده است.

 

هر گروه نيز درون قلعه سالن و خوابگاهي مجزا دارد که مکان آن از ديگر گروه ها پنهان است که خوابگاه گريفندور در برج جنوبي قلعه و پشت تابلو بانوي چاق پنهان است و خوابگاه اسليترين در راهرو هاي زير زميني و در پشت ديوار دخمه اي پنهان است و زير درياچه قرار دارد. دانش آموزان هر گروه با گفتن نام رمز گروه خود به آن راه ميابند .

 

 ديگر موارد هاگوارتز

بيد کتک زن : در محوطه هاگوارتز درخت بيدي وجود دارد که با شاخه هايش به افراد حمله مي کند و به همين دليل به بيد کتک زن مشهور است.

 

کوييديچ : در محوطه قلعه زميني براي بازي کوييديچ قرار دارد که بازيکنان تيم هاي کوييديچ سوار بر جاروي پرنده به گل زدن به يکديگر ميپردازند .

 

کتابخانه : در قلعه بخشي با عنوان کتابخانه وجود دارد که ميتوانيد در آن تکليف هاي خود را انجام داده و يا به مطالعه کتاب بپردازيد . کتابدار مدرسه خانم پينس است ، فراموش نکنيد که تا زماني که در کتاب خانه هستيد شکلات نخوريد ، چرا که خانم پينس اصلا از شکلات خوشش نمي آيد!

 

اتاق ضروريات : اتاق ضروريات اتاقي جالب در طبقه هفتم قلعه است که فقط زماني که شما واقعا به آن احتياج پيدا کنيد نمايان ميشود و هر آنچه که به آن نياز داشته باشيد در اتاق پديدار خواهد شد . يادتان باشد که نخواهيد بدانيد چه کسي درون اتاق است !

 

ديگر بخش ها عبارتند از : دستشويي دخترها ، دستشويي پسرها ، طبقه ممنوعه ، کلاس هاي اضافي ، دفتر مديريت ، دفتر اساتيد ، دفتر مجزاي هر استاد ، سياه چال و ...

 


شعار مدرسه هاگوارتز جمله اي لاتين به اين معناست :

هرگز يک اژدهاي خفته را قلقلک ندهيد.


 

نقشه غارتگر : نقشه اي جادويي از محيط مدرسه هاگوارتز است که به دست غارتگران جوان يعني جيمز پاتر ( شاخدار ) ، پيتر پتي گرو ( دم باريک ) ، سيريوس بلک ( پانمدي ) و ريموس لوپين ( مهتابي ) ساخته شد . اين نقشه جالب قادر است که تمام افرادي که در مدرسه در رفت و آمد هستند چه افراد عادي ، چه روح ها و چه افراد نامرئي را با ذکر نام آن ها و مکاني که آنها در آنجا هستند به نمايش بگذارد .

 

اگر شما ميخواهيد که اين نقشه برايتان خودش را مخفي نکند بايد رسما قسم بخوريد تا کار بدي انجام دهيد ، هر چند هر وقت نياز به استفاده از اين نقشه پيدا ميکنيد هدفتان کاره بدي است !!

 

کل کلاس ها ( درس هاي ) مدرسه عبارتند از :

 

تغيير شکل

نجوم

پيشگويي

دفاع در برابر جادوي سياه

معجون سازي

تاريخ جادوگري

طلسمات و وردهاي جادويي

مراقبت از موجودات جادويي

رياضيات جادويي

دوئل

گياه شناسي

پرواز و کوييديچ

ماگل شناسي  

طلسمات سیاه   

چفت شدگي
 

به نظرم خوبه که چند جمله از کلاه چروکیده و نخ نمای انتخاب گر را همیشه به یاد داشته باشیم....

تاریخ اخطار میکند
که هاگوارتز ما در خطر است
دشمنان مرگبار در کمینند
و ما باید متحد شویم
یا از درون بپاشیم
به یاد داشتن اخطار کلاه دانا
فراموش نکردن هاگوارتز پر افتخار است....



(چرا بلاگفا اینطوری شده؟....چرا نمیشه عکس گذاشت؟ چرا بیشتر امکانات غیر فعاله؟)

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 1:31  توسط سوروس | 
سايت حراجي