حقيقت يافتن روياهاي مبهم
دوستي ، همدلي ، همراهي ، محبت و شادي
رسيدن به آروزي پرواز دست در دست او
طلوع عشقي که هيچ گاه غروب نمي کند
جدايي ، اشتباه ، افسوس ، انتظار ، سقوط
از راهي ديگر ، باري ديگر صعود و اوج گيري عشق حقيقي تا بينهايت
عشق ، عشقي ماندگار ، عشقي هميشگي ، عشق ....

نور خيره کننده يک طلسم مرگ بار هم نتوانست درخشندگي تابناک عشقي ماندگار را از بين ببرد. سوروس اسنيپ در سرنوشت خود با هر دو اين نورها به خوبي آشنا شد.
سوروس اسنیپ در شبي باراني در بن بست اسپينر به دنيا آمد. مادر او ساحره و پدرش مشنگ بود. سوروس از وقتي خيلي کوچک بود شاهد دعواها و جر و بحث هاي پدر و مادرش درباره جادو بود. اما او در آن زمان آنقدر کوچک بود که حتي نميدانست دعوا سر چيست. آيلين پرنس ، مادر سوروس در يک خانواده سرشناس جادوگر بزرگ شده بود. آيلين به هاگوارتز رفت ، کلاه او را در اسلايترين انداخت و او در سال سوم عضو تيم کوئيديچ گروه خود شد و در همان سال در مقام مهاجم جام کوئيديچ هاگوارتز را بالاي سر برد. او معجون سازي ماهر بود. مقاله هاي معجون سازي پيشرفته به مجله ساحره ميفرستاد. و همان زماني که با توبياس اسنيپ آشنا شد ، به عنوان نويسنده ثابت در بخش معجون سازي پذيرفته شده بود. آيلين عاشق توبياس شد و دقيقا به همين دليل مجبور شد خانواده خود را براي هميشه ترک کند. چون آنها با ازدواج دخترشان با يک مشنگ به شدت مخالف بودند و بعد از ازدواج او را از خانواده ترد کردند.

قبل از اينکه سوروس چهار ساله شود زندگي آنها مملو از شادي و خوشي بود اما کم کم با بزرگ شدن سوروس نياز به ارتباط با جامعه جادوگري بيشتر شد. توبياس مخالف جادو و جنبل بود و آيلين ميخواست دوباره کار براي مجله ساحره را ادامه دهد ، سوروس را به هاگوارتز بفرستد و با دوستان جادوگر و ساحره خود بيشتر در ارتباط باشد. اين اختلاف بيشتر از همه به سوروس کوچک و تنها صدمه زد و باعث شد هر چه بزرگتر ميشود تمايلش به بيرون رفتن از خانه بيشتر شود.

يکي از همين روزها که سوروس با ناراحتي خانه را ترک کرد ، ليلي را ديد. او بعد از چند روز زير نظر گرفتن او از پشت بوته ها در کمال حيرت متوجه شد ليلي در حين بازي ناخواآگاه از جادو استفاده ميکند و يک ساحره است. اين موضوع براي ليلي هم خيلي شگفت انگيز بود و اولين مورد تفاهم آنها براي پيوند يک دوستي واقعي بود. آشنايي با ليلي باعث شد سوروس براي اولين بار حس غريب خوشبختي را از ته وجود احساس کند.

آن دو با خوشحالي و شور و شوقي بي اندازه راهي ايستگاه کينگز کراس شدند تا با قطار سرخ رنگ و سريع السير هاگوارتز به بزرگترين و معروف ترين مدرسه جادوگري جهان بروند. جشن آمدن به هاگوارتز حتي قبل از شروع جشن آغاز سال تحصيلي براي سوروس پايان گرفت و جاي خود را به غم و اندوه داد. وقتي ليلي را که با لبخندي محزون روي نيمکت گريفيندور مينشيت نگاه ميکرد احساس کرد اين جدايي قلبش را شکسته اما در اشتباه بود. اين کوچکترين اتفاقي بود که ممکن بود قلب نگران و لرزان کسي را به کلي نابود کند ، در حقيقت سوروس نميدانست بايد خود را براي آينده اي به مراتب دردناک تر آماده کند.

وقتي سوروس اسنيپ 11 ساله کلاه گروهبندي را با دستاني لرزان روي سرش ميگذاشت هيچ کس حتي براي لحظه اي فکرش را نميکرد آن پسر بچه نحيف و لاغر که با صورتي رنگ پريده و زرد و موهايي مشکي و ظاهري مصيبت زده روي صندلي کوچک مخصوص گرهبندي نشسته و کلاه کهنه صورتش را کاملا پوشانده، روزي مدير مدرسه پر افتخار و مشهور هاگوارتز ميشود. با اينکه سوروس به گروه اسلايترين و ليلي به گريفيندور پيوسته بود ولي بيشتر دانش آموزان دو گروه با تعجب آن دو را ميديدند که تمام وقت با هم هستند. در کلاس ها پيش هم مينشيند، در درس ها به هم کمک ميکنند ، با هم کنار درياچه قدم ميزنند ، در مواقع بيکاري با دهاني پر از شکلات قورباغه اي يا آبنبات هاي همه طعم اين طرف و آن طرف ميروند و با شادي و خنده در محوطه ميدوند بدون آنکه باور کنند مانعي در اين جهان وجود دارد که بتواند جلويشان را بگيرد و سد راهشان شود.آنها در درس ها در سطح بالايي از مهارت قرار داشتند.

سوروس پيشرفت خوبي در درس دفاع در برابر جادوي سياه و معجون سازي داشت. قبل از اينکه استاد معجون ساز صدايش را صاف کند و آماده شود که شيوه خرد کردن لوبياي ساپوفوروس را به دانش آموزانش ياد بدهد سوروس از تمام جزئيات آن آگاه بود و ميدانست اگر آن را با پهنه يک چاقوي نقره اي له کند ، عصاره آن بهتر از خرد کردن آزاد ميشود. او هميشه در درس معجون سازي جلوتر از کلاس بود و هميشه از روش هايي که بهتر از دستورات کتاب بود ، به همراه طلسم هاي مختلفي که کشف کرده بود استفاده ميکرد. ليلي هم در درس معجون سازي نبوغ خاصي داشت. آنها به کمک يکديگر در درس مورد علاقه اشان ، با روش هاي ساخته خودشان و در آن سن و سال کم پيشرفت خيلي بزرگي کردند. چنديدن سال بعد سوروس با تجربه و مهارت بالايش ، استاد معجون سازي هاگوارتز شد.

سوروس و ليلي در سال هاي اوليه مدرسه هميشه و همه جا با هم بودند. تنها در هنگام شب ، زمان جدايي ، يکي به دخمه هاي زير زميني زير درياچه ، به سالن عمومي اسلايترين و ديگري به طبقه هفتم و سالن عمومي گريفيندور که پشت بانوي چاق پنهان شده بود ميرفت. تنها تفاوت همين بود ، تفاوتي که اصلا معلوم نبود از کجا آمده و به کدام دليل منطقي و موجه اي به وجود آمده ، چرا بچه هايي را که از خيلي نظرها شبيه هم بودند از هم جدا ميکردند. فقط بخاطر تفاوت در يک خصوصيت خاص در يک سن خاص که توسط يک کلاه جادويي سخن گو تشخيص داده ميشد! تنها تفاوت ظاهري آن بچه ها در رنگ رداهايشان قابل تشخيص بود. آيا ربان ها ،رنگ رداها ، کروات ، و صرفا نشان گروه ميتواند شخصيت واقعي يک انسان را نشان دهد؟ چيزي که مسلم است اين است که هر لحظه اي که ميگذرد ما به انسان متفاوتي تبديل ميشويم، بي آنکه خود بدانيم و حس کنيم. اگر کلاه گروهبندي را هر 7 سال بر سر دانش آموزان ميگذاشتند حداقل هر کس عضو دو يا سه گروه مجزا ميشد. پس اين گروه ها نيست که شخصيت ها را تعيين ميکند.

فکر انسان با نظر به گذشته ، در حال قدم ميزند و به آينده خيره ميشود. به هر حال به هر دليل مبهم و يا بدون هيچ دليل خاصي سوروس و ليلي از هم جدا شدند. حتي تفکرات اونها با گذشت زمان از هم فاصله گرفت چون سرپرست ها ، ارشد ها و بيشتر اعضاي هر گروه تنها به تفاوت رنگ ها قانع نبودند. آنها افکار و رفتار متفاوت و خصوصياتي که حتي ممکن بود به نيمي از آنها هم اعتقاد نداشته باشند براي خود ميساختند تا در رقابت با شگردي منحصر به فرد حريف را غافلگير و از دور خارج کنند. سوروس و ليلي هم تحت تاثير گروه خود قرار گرفته بودن. به همين دليل ليلي از هم گروهي هاي سوروس که جادوي سياه را روي بچه ها آزمايش ميکردند خوشش نمي اومد و سوروس از هم گروهي هاي ليلي که فقط براي خنده طلسم ها را روي ديگران اجرا ميکردند دل خوشي نداشت.

اين اولين و تقريبا آخرين اختلاف آنها بود. يکي از کساني که سوروس خيلي زود متوجه شد از او متنفر است جيمز پاتر بود. پسري جذاب و بازيکن محبوب کوئيديچ و البته دوست خوش تيپ او سيريوس بلک که فقط براي سرگرمي سوروس را به هر نحوي تحقير و اذيت ميکردند. در يکي از نمايش هاي تحقيرآميزي که جيمز و سيريوس و دوستانشان صرفا براي سرگرم شدن و خنديدن به اجرا درآوردند سوروس از خشم تحقير شدن در جمع لفظي را به زبان آورد که بزرگترين پشيماني عمرش را در پي داشت.او کمک ليلي در آن درگيري اجباري را رد کرد و او را بدون هيچ منظوري ، بدون هيچ فکري گند زاده خطاب کرد. با اين که به حرف خود اعتقاد نداشت و تحت تاثير تعصب هم گروهي هايش به خون خالص، ليلي را که بهترين و تنها دوستش بود از خود رنجاند.

ليلي نتوانست سوروس را ببخشد چون ميدانست سوروس فقط اين لفظ را براي او نامناسب ميداند نه براي همه ، که در آن زمان همينطور هم بود. وقتي ليلي از او جدا شد و براي هميشه ترکش کرد سوروس فهميد هنوز قلبي دارد چون صداي شکستنش را به وضوح شنيد و اين قلب رنجور بار ديگر شکست ، وقتي که ليلي و جيمز به هم علاقه مند شدند و با هم ازدواج کردند. سوروس اسنيپ اشتباه ناخواسته ديگري مرتکب شد. او بي خبر از عواقب وحشتناک عملش پيشگويي را به ولده مورت گفت و به زودي فهميد پسري که در پيشگويي تهديد و دشمن ولده مورت معرفي ميشود در واقع پسر تازه متولد شده ليلي و جيمز است. سوروس از دو شخص کاملا متفاوت براي نجات ليلي درخواست کمک کرد. ولده مورت و دامبلدور! ولده مورت اهميتي براي عشق و عاشقي مرگ خوارش قائل نبود چون اصلا معناي عشق را نميدانست و دامبلدور با اينکه تمام تلاش خود را کرد که از آنها محافظت کند ، اما انتظار نداشت رازدار خانواده پاتر ، پيتر پتي گرو به آنها خيانت کند و مخفيگاهشان را به ولده مورت لو دهد.

تقريبا همه ميدونن ، شبي که ولده مورت به خونه پاتر ها رفت چه اتفاقي افتاد. جيمز خيلي راحت و زود ، بدون اينکه حتي فرصت کند چوبدستي اش را براي دفاع از خود و خانواده اش از روي مبل پذيرايي بردارد کشته شد ، ليلي در دفاع از هري و بخاطر نجات جون پسرش و فداکاري بي حد و اندازه اش زندگي را بدرود گفت و ولده مورت بر اثر طلسم مرگ بار خودش که قرار بود پسر بچه يک ساله اي را بکشد ، نابود شد. و در نهايت در آن خانه ويران شده فقط هري کوچک بخاطر طلسم باستاني و عشق و فداکاري ليلي زنده ماند. مرگ ليلي ضربه هولناکي بود که سوروس در عمق وجودش با تمام اميدهاي واهي و پوچي که براي خود ميساخت ميدانست که بالاخره اتفاق ميافتد.با مرگ ليلي روحش از هم پاشيد ، ديگر دليلي براي زنده ماندن نداشت.چرا هنوز ميتوانست نفس بکشد؟ در حالي که ليلي مرده بود. دامبلدور جواب اين سوال را ميدانست، به سوروس گفت پسر ليلي زنده مانده کسي که چشم هاي سبز و زيباي ليلي اوانز را به ارث برده و زنده ماندنش با مرگ ليلي ارتباط مستقيمي داشت. پسري که زنده ماند و در آينده با بازگشت دوباره ولده مورت مورد تحديد و خطري جدي قرار ميگرفت. سوروس تصميم گرفت درخواست کمک دامبلدور را بپذيرد و بخاطر ليلي و بخاطر اينکه مرگ او بيهوده نباشد از پسرش محافظت کند. سوروس نميخواست کسي جز دامبلدور از کمک هايش يا در حقيقت از عشقش نسبت به ليلي چيزي بداند و از دامبلدور خواست سوگند بخورد هرگز چيزي به کسي نگويد و هرگز به تعبير دامبلدور بهترين وجه او را آشکار نکند.
اين کمک ها در سال هاي تحصيلي که هري با مشکلات و خطراتي که حتي دامبلدور پيش بيني نميکرد ادامه داشت تا اينکه زماني فرا رسيد که دامبلدور از او خواست کاري بکند که آسيب و لطمه بزرگ و جبران ناپذيري به روحش ميزد. دامبلدور خواست در نهايت سوروس او را بکشد. او يک سال بيشتر وقت نداشت. با دست کردن انگشتري که يکي از يادگاران مرگ بود و طلسم هاي مرگباري رويش گذاشته شده بود باعث شد يک سال بيشتر زنده نماند. سوروس با از خود گذشتگي و به قيمت آسيب ديدن روحش دامبلدور را کشت و در حقيقت او را از رنج و گرفتار شدن به دست مرگ خوارها و مرگي عذاب آور نجات داد. با اين کار بيش از هر زماني مورد اعتماد ولده مورت و بيش از هر زماني مورد تنفر اطرافيان و دوستان دامبلدور قرار گرفت. قراري که بين دامبلدور و سوروس بود نبايد آشکار ميشد تا سوروس بتواند به ولده مورت نزديک باشد و نقشه ها و مرگ خوارها را از نزديک زير نظر بگيرد.
سوروس تا آخرين لحظات قبل از مرگ دردناکش با تمام وجود و بخاطر ليلي سعي کرد از پسر او ، هري پاتر محافظت کند و او را از خطراطي که در کمينش بود به طور غير مستقيم نجات دهد. اما اين کار در حالي که همه اطرافيان هري از جمله خود او فکر ميکردند اسنيپ يک خائن بي رحم ، خادم وفادار ولده مورت و قاتل دامبلدور است ، کار چندان راحتي نبود.

هيچ کس حتي تصورش را نميکرد که آن کسي که ايده پاتر هاي يکسان و معجون تغيير شکل و کسي که پاترونوس خود ، گوزن ماده نقره اي رنگ را پيش هري فرستاد تا او را به جايي که شمشير گريفيندور را گذاشته بود ، راهنمايي کند سوروس اسنيپ بود. در نهايت يکي از يادگاران مرگ ، چوبدستي برتر که به کشتارهاي شيطاني و شرورانه اي که تا آن زمان باعش شده بود قانع نبود ولده مورت را که خود او هم از قتل هايي که مرتکب شده بود ذره اي روح سالم در وجودش باقي نمانده بود بر آن داشت که سوروس را که صاحب اصلي چوبدستي بود بکشد.
ولده مورت حتي طبق معمول و روال هميشگي رفتار نکرد. معمولا کسي که براي به دست آوردن چوبدستي آنقدر طمع وجودش را فرا ميگرفت که ميتوانست انساني را بخاطر تصاحبش بکشد با همان چوبدستي و يک طلسم مرگ بار و نابخشودني اين کار را ميکرد ولي ولده مورت خودش را از عواقب نامعلوم مبارزه و هدر دادن وقت رها کرد و اين کار را به عهده مار خونخوار خود گذاشت. نجيني ، ماري که شکم سيري ناپزيرش پر بود از اجساد افراد بيگناهي که صاحبش براي تفريح و سرگرمي کشته بود. اين بار نجيني به کسي حمله کرد که در ظاهر وفادارترين يار ولده مورت به حساب ميآمد. اما تسخير کامل چوبدستي برتر و از بين بردن هري پاتر ، پسري که ساليان متمادي زنده ماند و به يک دشمن قديمي تبديل شد ، براي ولده مورت به مراتب مهم تر از ، از دست دادن يک يار وفادار بود. گرچه حتي در اين مورد هم ولده مورت ، يا همان تام ريدل در اشتباه بزرگي بود.
سوروس درست از زماني که ولده مورت با بي رحمي ليلي را کشت ديگر يار و طرفدار او نبود. اما بيش از اين نميتوان از ولده مورت انتظار درک و فهم عواطف انساني را داشت ، او ديگر روحي نداشت که بتواند حس کند. در تمام زندگي فلاکت بارش فقط معني قدرت ، جاودانگي ، تسلط بر ديگران و ارزشمندي خون خالص را فهميده بود. جالب اينکه بر طبق تعريف هاي خودش از اصالت و نجيب زادگي ، خون خودش خالص نبود.

سوروس اسنیپ...در ظاهر سرد و خشک و خشن بود و چشمای سیاهش مثل تونل تاریک و خالی بود ، خیلی ها مسخره اش میکردن ، تو مدرسه همه رو مجذوب خودش نمیکرد ، وقتی معلم شد به شاگردان کلاسش میگفت : من میخواهم به شما یاد بدم که شهرت را در شیشه کنید ، افتخار را دم کنید ، و غرور را بپزید و حتی مرگ را در بطری محبوس گردانید ، کمتر شاگردی ازش دل خوشی داشت و کاریکاتورشو نمیکشید و پشت سرش بد نمیگفت ، جدی بود ، سخت گیر بود اما با همه این حرفا ، با وجود همه سختی هایی که تو زندگیش کشید و خصوصیات سرد و خشن ظاهری ، در باطن شخصی با احساس ، شجاع ، با محبت و خوش قلب بود. سوروس یه عاشق واقعی بود. عشق ، محبت و دوست داشتن را به وضوح ميشد پشت ظاهر و در عمق باطن با محبت سوروس ديد. سوروس علاوه بر تدريس معجون سازي و دفاع در برابر جادوي سياه معلم عشقي پاک و بي انتها بود.
هری ، رون و هرمیون سوار بر اژدها( نوربرت )
بدون فکر ، بدون نقشه قبلی ، بدون نگرانی او را که تنها عشقش بود بوسید( هری و جینی )
ارتش دامبلدور( اسمی که بیشتر از همه وزارت سحر و جادو را میترساند )
ارتش دامبلدور( عکس های یادگاری از اتاق نیازها )
کوئیدیچ( محبوب ترین ورزش جادوگران با چهارده بازیکن و چهار توپ )
از عکس ها خوشتون اومد؟ بازم بزارم؟ اگه عکس شخصیت خاصی رو خواستین بگین بزارم...
حالا یه سوال...اگه تو یه خانواده جادوگر به دنیا می اومدی ، یه نامه از هاگوارتز دریافت میکردی ، ۷ سال اونجا درس میخوندی و عضوی از جامعه جادوگری میشدی ....فکر میکنی شبیه کدوم شخصیت هری پاتر میشدی؟...هری ، رون ، هرمیون ، جینی ، دراکو ، فرد و جرج ، دامبلدور ، اسنیپ ، لیلی ، جیمز ، سیریوس ، هاگرید ، لوپین ، مک گوناگل ، لوسیوس ، نارسیسا ، آرتور یا مالی یا ..... ؟؟
آلبوس دامبلدور
1996-1881
مدير زيرك و اغلب مباحثه اي مدرسه علوم و فنون جادوگري هاگوارتز، آلبوس دامبلدور بيش از همه براي شكست گريندوالد در سال 1945 و وفاداري قهرمانانه اش به هري پاتر، پسري كه زنده ماند، معروف است. بزرگ ترين افتخاري كه دامبلدور كسب كرده است، به گفته خودش، درج تصويرش در كارت هاي شكلات قورباغه اي جادوگران مشهور است.

وقتی آلبوس جوان با هزاران امید و آرزو
همراه دوست مدرسه خود الفیاس داگبرت دوژ در مهمانخانه پاتیل درزدار در لندن اقامت داشتند و قرار بود صبح فردا به ماجراجویی و مسافرت خارجی بروند هیچ کس فکر نمیکرد جغدی که همان شب به پاتیل درزدار آمد و حامل خبر مرگ مادر آلبوس بود
بتواند سرنوشت این جوان با نشاط و با استعداد را به کلی تغییر دهد.
مرگ کندرا ضربه هولناکی بر تمام رویاهای آلبوس بود و باعث شد او سفرش را که هیچگاه آغاز نشده بود رها کند و بی درنگ به گودریک هالو برای مراقبت از برادر و خواهر کوچکترش بازگردد. ابرفورث برادر لجباز آلبوس کاملا غیر قابل کنترل بود و هیچ گاه دو برادر نتوانستند به هم نزدیک شوند.وضعیت تاسف بار آریانا که در کودکی به وسیله چند مشنگ به آن دچار شده بود علت دیگری بود که آلبوس در مدت اقامتش در گودریک هالو کمتر از اتاق خود خارج شود.
تنها دوست خانوادگی آنها ، باتیلدا بگشات تاریخدان جادویی مشهور که سال ها در گودریک هالو زندگی میکرد بود.باتیلدای نویسنده در حالی که تحت تاثیر مقاله آلبوس در مورد گونه ها در تغییر شکل امروز قرار گرفته بود
جغدی به او در هاگوارتز فرستاد. این آغاز ارتباط و آشنایی با کل خانواده دامبلدور بود. در زمان مرگ کندرا ، باتیلدا تنها فرد در گودریک هالو بود که با مادر دامبلدور ارتباط دوستانه داشت و تنها دوست دامبلدور ها به شمار میرفت.
بعد از تمام سختی های گذشته ، مشکل آریانا
، زندانی شدن پدر دامبلدور که میخواست انتقام آریانا را از مشنگ ها بگیرد
و مرگ کندرا
اکنون آلبوس در حساس ترین لحظات زندگی اش با گلرت گریندلوالد ، نوه خواهر باتیلدا بگشات آشنا شد.چه کسی آن زمان میتوانست حدس بزند که این پسر 16 ساله جذاب که اخیرا بخاطر اعمال جادویی غیر قانونی از مدرسه دورمشترانگ اخراج شده بود در آینده یکی از خطرناک ترین جادوگران سیاه همه دوران خواهد شد؟![]()
آلبوس دوستی جدید پیدا کرده بود.هم سن و سال و کسی که بیشتر از بقیه هم فکر او بود.عقاید آنها در آن زمان خاص نزدیک به هم بود اما بعد از مدت کوتاهی آلبوس متوجه شد گلرت بسیار بیشتر از خودش که از مشنگ ها بخاطر آریانا دل خوشی نداشت ، از آنها متنفر بود در حدی که از همان سن و سال در حال طرح ریزی نقشه هایی برای تسلط یافتن و فرمانروایی بر مشنگ ها بود. آلبوس و گلرت دو ماه پس از دوستی بزرگشان از هم جدا شدند و دیگر هرگز یکدیگر را ندیدند تا زمانی که برای دوئل افسانه ایشان همدیگر را ملاقات کردند.
آنها از هم جدا شدند چون بر اثر اشتباه گلرت یا آلبوس یا ابرفورث ، آریانا جانش را از دست داد
ابرفورث مخالف بود که آلبوس ؛ آریانا را با خود به سفرهایش ببرد. گلرت هم آنجا بود و به علت اخلاق تند و عصبی اش چوب دستی اش را به طرف ابرفورث گرفت و در همان حال آلبوس نیز به حمایت از برادرش و جلوگیری از دعوا وارد معرکه شد از طرفی آریانا هم گوشه ای از اتاق پذیرایی ایستاده بود و از آنها میخواست دعوا را تمام کنند.
درست در یک لحظه اتفاق افتاد ، طلسم یکی از آن سه نفر به آریانای بیگناه برخورد کرد و او کشته شد تا گلرت برای همیشه از گودریک هالو بگریزد
، ابرفورث آلبوس را مقصر بداند
و او را ترک کند و آلبوس متحمل غم و اندوهی فراتر از حد تصور شود. و او دچار عذاب وجدانی بزرگ و رنج آور از کشته شدن خواهر کوچکش شود که همیشه و در همه جا با او بود![]()
زندگی خانوادگی آلبوس دامبلدور در همین جا به پایان رسید. به همین سادگی و به همین دردناکی
، در اوج جوانی بی کس و تنها ماند. او هم مانند خیلی از جادوگران به هاگوارتز پناه برد ، تنها جایی که هنوز امید و زندگی در آن جریان داشت
آلبوس زود پیشرفت کرد و بخاطر هوش و ذکاوت سرشارش خیلی زودی معلم تغییر شکل شد
و پس از آن به سمت مدیریت مدرسه نائل گردید.او هیچ وقت از خانواده نابود شده اش حرفی نمیزد و هیچ کس هم برای مدت طولانی چیزی از گذشته آلبوس دامبلدور بزرگ نمیدانست. او بدون شک بهترین مدیر هاگوارتز بود![]()
دامبلدور ، تام ریدل جوان را به هاگوارتز آورد. او را از پرورشگاه مشنگی نجات داد چون فکر میکرد تام باهوش و با استعداد است و کمی هم مثل خودش در دنیای بیرون تنها است. بنابراین تصمیم گرفت به او جادوگری را آموزش دهد و از آن پسر بچه مو مشکی جذاب و دوست داشتنی یک جادوگر شریف و بزرگ بسازد
تام ریدل که بعد ها نام مستعار ولده مورت را برگزید ؛ جادوگر بزرگی شد ولی هیچ گاه معنی شرافت و عشق را درک نکرد
ولده مورت فقط خواستار قدرت بود و تا جایی که برای رسیدن به آن دست به هر کار شرم آور و شیطانی میزد پیش رفت تا اسم خود را به عنوان شرور ترین و خطرناک ترین جادوگر قرن بعد از گریندلوالد ثبت کند![]()
او تعدا زیادی از افراد بی گناه ، کوچک و بزرگ و پیر و جوان را بی رحمانه به قتل رساند
، جان پیچ ساخت و روح خود را تکه تکه کرد
فقط برای به دست آوردن جاودانگی و قدرتی که دامبلدور همیشه از آن فراری بود. دامبلدور بارها مقام وزارت سحر و جادو را رد کرده بود چون از قدرت و عواقبی که رسیدن به آن وحشت داشت.در آن لحظه به یاد جوانیش میافتاد، وقتی که در آرزوی داشتن یادگاران مرگ بود.
چوب دستی برتر ، سنگ احیاء ، شنل نامرئی ...بعد از مدتی از جستجوی یادگاران مرگ برای استفاده شخصی دست برداشت ولی همواره درباره این سه شئ استثنایی کنجکاو بود و در نهایت متوجه شد شنل نامرئی کننده ، سومین یادگار متعلق به جیمز و بعد از او هری است. در حقیقت او با حیرت و شگفتی دریافت هری بازمانده سومین برادر و وارث شنل نامرئی افسانه ای است![]()
دامبلدور هری را تحت نظر خود و به کمک سوروس اسنیپ بزرگ و تربیت کرد
تا روز موعود که در پیشگویی هم به آن اشاره شده بود فرا رسد و هری پاتر ، پسری که زنده ماند با ولده مورت قاتل پدر و مادرش رو به رو شود
دامبلدور با این که در زمان رویارویی زنده نبود ولی همچنان کمک های خود را از راه های مختلف به هری و دوستانش ، رون ویزلی و هرمیون گرنجر میرساند.بیشتر این کمک ها به وسیله سوروس اسنیپ انجام شد![]()
دامبلدور در ابتدای سال ششم اشتباه بزرگی مرتکب شد که یکی از بزرگترین اشتباهات عمرش بود
او در حالی که یکی از جان پیچ های ولده مورت را که با پیشرفته ترین جادوهای سیاه طلسم شده بود را پیدا کرد ، در کمال تعجب فهمید سنگ درون انگشتری همان سنگ احیاء است![]()
![]()
![]()
یک لحظه غفلت و وسوسه کافی بود که طلسم کشنده به بدن او راه یابد
دامبلدور به کمک اسنیپ که توانسته بود جادو را در یک دست او محبوس کند توانست یک سال دیگر زنده بماند او در زمان باقی مانده ، اسنیپ را که بیش از هر زمان دیگری به او اعتماد داشت معلم دفاع در برابر جادوی سیاه و دستیار اول خود کرد
، فرصت خوبی برای گفتن راز جان پیچ ها به هری به دست آورد
، نقشه ای که ولده مورت برای قتلش کشیده بود را به نحو ماهرانه ای عوض کرد
و وصیت نامه اش که حاوی سه شیئ مفید بود که سال بعد به دست هری ، رون و هرمیون رسید را تنظیم کرد.
وقتی روی برج نجوم ، اسنیپ طلسم آواداکداورا را روی دامبلدور اجرا کرد ، او را از رنج و عذابی که اگر به دست بلاتریکس یا دیگر مرگ خوارها میافتاد دچارش میشد ، نجات داد. او دامبلدور را کشت در حالی که زمان مرگش به واسطه دست کردن انگشتری نزدیک بود
اسنیپ خواهش دامبلدور که آخرین خواهش و درخواستش به شما میرفت
را انجام داد و مرگی آبرومندانه را برای بزرگترین جادوگر قرن رقم زد. دامبلدور مرد در حالی که از مرگ نمیترسید و میدانست مرگ پایان کار نیست
چیزی که ولده مورت هیچ وقت نفهمید و نخواست بفهمد
و چیزی که هری با تمام وجود حس کرد و با شجاعتی خارق العاده به استقبالش رفت![]()
در نهایت دامبلدور کسی که گذشته بسیار سختی داشت و همواره با مخالف هایی در کارش مواجه بود رفت تا در آینده عده بی شماری کلمات "جادوگری با قلبی بزرگ
" "شخصی با اصالت و روحی بزرگ
" "بزرگترین جادوگر قرن
" "بهترین مدیری که هاگوارتز به خود دیده
" را درباره اش به کار ببرند در حالی که خود آلبوس دامبلدور به کلماتی مانند کله پوک ، عجیب و غریب ،قلنبه ، نیشگون علاقه داشت![]()
با وجود خدمات بزرگش به جامعه جادوگری با فروتنی تمام همیشه یاد آور میشد تا زمانی که عکسش در شکلات های قورباغه ای درج شده از هیچ چیز باکی ندارد
همیشه در جشن ها و مراسم های مختلف چند بسته آب نبات لیمویی همراه داشت و آن را به همکاران و دوستان خود تعارف میکرد و همچنین بجای هزاران کتاب گران قیمت و کمیاب دوست داشت یک بار هم که شده یک جفت جوراب پشمی به عنوان هدیه کریسمس دریافت کند![]()
![]()
![]()
او به هاگوارتز ، دانش آموزان و همکارانش و همه خوبی ها عشق میورزید
برای زنده نگه داشتن یاد و خاطره این جادوگر بزرگ و خوش قلب و مهربان بیایید یک بار دیگر سرود هاگوارتز را بخوانیم چون آلبوس خیلی این سرود رو دوست داشت![]()
هاگوارتز ، هاگوارتز ، هاگوارتز خوک زیگیلی
لطفا به ما یه چیزی یاد بده
چه پیر باشیم ، چه کچل یا جوان با بدن زخمی
مخمون میتونه با چیزهای جالبی پر بشه
مخ هامون الان تعطیله و توش پر از باده
مرده ها به آرامی پرواز میکنند
مگس های مرده را ، زنبور های زنده را ، همه چیز را
به ما بگو که هر چیز ارزش دانستن دارد ،
هر چه فراموش کرده ایم به ما برگردون
تو یاد بده بقیه اش با ما
آنقدر یاد بده تا وقتی که مخ هامون پیر و فرسوده بشه....
امیدوارم از این پست خوشتون اومده باشه دوستای خوبم
خوشحال میشم با نامه فریاد کش نظراتتون رو بگید ![]()
![]()
...دفعه بعد میخوام راجع به سوروس ظاهرا خشک و خشن و باطنا مهربون و دوست داشتنی حرف بزنم![]()
![]()
![]()
![]()
با خوندن کتاب 7 خیلی از مسائل مبهم حل شد ولی عجیبه که این کتاب های جادویی همیشه موضوعات حل نشده ای دارن که حتی هنوز هم بی جواب موندن......
چرا نویل از اسنیپ میترسید؟ دلیل خاصی داشت؟ برای یک چنین ترسی حتما دلیلی وجود داره اما قیافه اسنیپ اونقدر ها هم وحشتناک و هراس آور نیست. اسنیپ تقریبا با همه گریفیندوری ها رفتار خشک و در مورد هری حتی خشنی داشت اما روابط گذشته اسنیپ با لیلی و جیمز دلیل خوبی برای اختلاف بین این دو نفر بود. یعنی درگیری و مشکل خاصی بین اسنیپ و پدر و مادر نویل هم بوده و رولینگ حرفی ازش نزده یا این حدسیات درسته که در زمانی که به پدر و مادر نویل حمله شد و آنها مورد شکنجه مرگ خوارها قرار گرفتن اسنیپ هم اونجا بوده؟ نویل بخاطر تصویر ذهنی مبهمی که مربوط به گذشته میشد از اسنیپ میترسید؟ این یکی از سوالاتیه که هنوز هم حل نشده.....
به نظر من این ترس به گذشته مربوط میشه...قسمتی از گذشته که ما ازش بی خبریم اما میشه حدسیات زیادی در موردش زد فقط میشه حدس زد و اطمینانی در کار نیست.به هر حال رولینگ به این موضوع زیاد نپرداخت و به اندازه رابطه اسنیپ و لیلی و جیمز این مسئله رو روشن نکرد.
موضوع دیگه در مورد اسلاگهورنه. چرا در قسمت پایانی کتاب 7 در شروع جنگ هاگوارتز بعد از اینکه اسنیپ از پنجره بیرون پرید و در حال پرواز مثل یک سایه سیاه از هاگوارتز دور شد اسلاگهورن یک لحظه ظاهر شد و سراغ مدیر مدرسه(اسنیپ) رو گرفت و بعد دوباره دوباره غیبش زد؟!چیزی که مسلمه اینه که اسلاگهورن هیچ وقت موضع مشخصی نداشته. او در گذشته به عنوان یک معلم محبوب درباره جان پیچ ها به تام ریدل جوان اطلاعات داد و مدتی بعد از کاری که کرد پشیمون شد. اما به محفل نپیوست و حتی از طرف مرگخوارها هم به طور جدی تهدید نشد. میشه حدس زد برای چی....
شاید ولده مورت دلیلی نمیدید آسیبی به معلم سابق خودش بزنه ، کسی که راز جان پیچ ها رو براش فاش کرد و در این مورد بهش مدیون بود. از طرفی به دامبلدور هم نزدیک نشد و همونطور که میدونید در ابتدای سال 6 با نقشه زیرکانه دامبلدور که هری را برای راضی کردن اسلاگهورن برای تدریس مجدد در هاگوارتز پیشش برده بود بالاخره موافقت کرد به هاگوارتز برگرده ولی در هیچ قسمتی به جز جشن های شبانه خودش نقش مفیدی نداشت. در حالی که اون از راز جان پیچ ها با خبر بود و میتونست در نابودیشون کمک کنه. اما برای چی چنین نقش موثری انقدر سطحی و بی اهمیت جلوه کرد؟
نظرت درباره ترس نویل از اسنیپ و علت کم رنگ بودن نقش کلیدی اسلاگهورن چیه؟
دفعه بعد میخوام راجع به دامبلدور حسابی حرف بزنم. کسی که به گفته خودش ، درج تصويرش در كارت هاي شكلات قورباغه اي بزرگترین افتخارش بود! و کسی که همیشه در آرزوی این بود که یک جفت جوراب پشمی در کریسمس بهش هدیه بدن.....
مدرسه علوم و فنون جادوگري هاگوارتز
تحصيل در هاگوارتز
دانش آموزان در سن يازده سالگي از مدرسه هاگوارتز
نامه اي دريافت مي کنند که در آن به جز فهرست موارد مورد نياز و وسايل قابل خريد
بليط قطاري که با آن به هاگوارتز سفر مي کنند وجود دارد. در هاگوارتز دانش آموزان
با گذاشتن کلاه سخنگويي بر سر خود در بين يکي از چهار گروه گريفندور ، اسليترين ،
راونکلاو و هافلپاف قرار مي گيرند. اين کلاه جادويي با سنجيدن
خصوصيات آن ها ، افراد شجاع و نترس را در گريفندور ، بچه هاي قدرت طلب و جسور را
در اسلايترين و افراد باهوش را در راونکلاو قرار مي دهد و بقيه دانش آموزان به گروه هافلپاف مي روند. دانش آموزان بعد از
پنج سال تحصيل امتحان سمج ( سطوح عالي مقدماتي جادوگري ) مي دهند و پس از آن با توجه به نمرات خود
انتخاب رشته مي کنند و بعد از دو سال امتحان نهايي را بر گزار مي کنند ... دانش
آموزان پس از هفت سال تحصيل در هاگوارتز فارق التحصيل مي شوند.
دليل انتخاب کلاه اين است که گودريک گريفندور بوجود آورنده گريفندور معيارش اين بوده که به افراد شجاع و نترس درس جادوگري ميدهد ، سالازار اسليترين بوجود آورنده اسليترين معيارش براي تدريس اين بوده که قدرتمندان و اصيل ها را انتخاب کند ، راونا راونکلاو بوجود آورنده راونکلاو معيارش با هوش ترين ها بوده و هلگا هافلپاف پايه گذار هافلپاف بين دانش آموزان فرقي نگذاشته و دانش آموزان باقي مانده را انتخاب کرد .
محيط هاگوارتز
محيط هاگوارتز بسيار مرموز و گاهي اوقات ترسناک است
اما اين ترسناکي به هيچ وجه کسالت بار و يا احمقانه به نظر نمي رسد.
هاگوارتز قلعه بزرگي است که بر دامنه
کوهي بنا شده است.
در محوطه اطراف قلعه جنگل بزرگي به نام جنگل ممنوعه
و و درياچه وسيعي قرار دارد. در جنگل ممنوعه انواع جانوران شگفت انگيز مانند تک شاخ ، اکرومانتيولا
، سانتور ، داربد ، برقک
، تسترال و ... وجود دارد. درون قلعه هاگوارتز
از برج هاي بلند و راهرو هاي پيچ در پيچ تشکيل شده و راه هاي مخفي فراواني دارد که
هنوز هيچکس موفق به تکميل نقشه کامل آن نشده است.
هر گروه نيز درون قلعه سالن و خوابگاهي مجزا دارد که
مکان آن از ديگر گروه ها پنهان است که خوابگاه گريفندور در برج جنوبي قلعه و پشت
تابلو بانوي چاق پنهان است و خوابگاه اسليترين در راهرو هاي زير زميني و در پشت
ديوار دخمه اي پنهان است و زير درياچه قرار دارد. دانش آموزان هر گروه با گفتن نام
رمز گروه خود به آن راه ميابند .
ديگر
موارد هاگوارتز
بيد کتک زن : در
محوطه هاگوارتز درخت بيدي وجود دارد که با شاخه هايش به افراد حمله مي کند و به
همين دليل به بيد کتک زن مشهور است.
کوييديچ : در محوطه قلعه زميني براي بازي کوييديچ قرار
دارد که بازيکنان تيم هاي کوييديچ سوار بر جاروي پرنده به گل زدن به يکديگر
ميپردازند .
کتابخانه : در قلعه
بخشي با عنوان کتابخانه وجود دارد که ميتوانيد در آن تکليف هاي خود را انجام داده
و يا به مطالعه کتاب بپردازيد . کتابدار مدرسه خانم پينس است ، فراموش نکنيد که تا
زماني که در کتاب خانه هستيد شکلات نخوريد ،
چرا که خانم پينس اصلا از شکلات خوشش نمي آيد!
اتاق ضروريات :
اتاق ضروريات اتاقي جالب در طبقه هفتم قلعه است که فقط زماني که شما واقعا به آن
احتياج پيدا کنيد نمايان ميشود و هر آنچه که به آن نياز داشته باشيد در اتاق
پديدار خواهد شد . يادتان باشد که نخواهيد بدانيد چه کسي درون اتاق است !
ديگر بخش ها عبارتند از :
دستشويي دخترها ، دستشويي پسرها ، طبقه ممنوعه ، کلاس هاي اضافي ، دفتر مديريت ، دفتر
اساتيد ، دفتر مجزاي هر استاد ، سياه چال و ...
شعار مدرسه هاگوارتز جمله اي لاتين به
اين معناست :
هرگز يک اژدهاي خفته را قلقلک ندهيد.
نقشه غارتگر :
نقشه اي جادويي از محيط مدرسه هاگوارتز است که به دست غارتگران جوان يعني جيمز پاتر ( شاخدار ) ، پيتر
پتي گرو ( دم باريک ) ، سيريوس بلک ( پانمدي )
و ريموس لوپين ( مهتابي ) ساخته شد . اين نقشه
جالب قادر است که تمام افرادي که در مدرسه در رفت و آمد هستند چه افراد عادي ، چه
روح ها و چه افراد نامرئي را با ذکر نام آن ها و مکاني که آنها در آنجا هستند به
نمايش بگذارد .
اگر شما ميخواهيد که اين نقشه برايتان خودش را مخفي
نکند بايد رسما قسم بخوريد تا کار بدي انجام دهيد ، هر چند هر وقت نياز به استفاده
از اين نقشه پيدا ميکنيد هدفتان کاره بدي است !!
کل کلاس ها ( درس هاي ) مدرسه عبارتند از :
تغيير شکل
نجوم
پيشگويي
دفاع در برابر جادوي سياه
معجون سازي
تاريخ جادوگري
طلسمات و وردهاي جادويي
مراقبت از موجودات جادويي
رياضيات جادويي
دوئل
گياه شناسي
پرواز و کوييديچ
ماگل شناسي
طلسمات سیاه
چفت شدگي
به نظرم خوبه که چند جمله از کلاه
چروکیده و نخ نمای انتخاب گر را همیشه به یاد داشته باشیم....
تاریخ اخطار میکند
که هاگوارتز ما در خطر است
دشمنان مرگبار در کمینند
و ما باید متحد شویم
یا از درون بپاشیم
به یاد داشتن اخطار کلاه دانا
فراموش نکردن هاگوارتز پر افتخار است....

فکر و خيال بيش از اندازه داشت هري را ديوانه ميکرد...فکر اينکه شايد لوپين مرده باشد بر توده افکار قبلي اش اضافه شده بود..نميتونست بيشتر از اين فکر کنه ...از جايش بلند شد...لباسهايش رو پويشيد...شنل نامرئي را برداشت و به چهارچوب در که رسيد با نگراني برگشت و به رون نگاهي انداخت...خيالش راحت شد...خر و پف شديد رون نشان ميداد که خواب است.هري شنل نامرئي را پوشيد و خود را به تابلوي بانوي چاق رساند سپس با صدايي که فقط خودش و بانوي چاق قادر به شنيدن آن بودند کلمه رمز رو به زبون آورد...بانوي چاق که کسي رو نميديد با صداي گنگي گفت : فکر کنم دارم ديوونه ميشم...
هري لبخندي به لب آورد و به سمت در اصلي سالن به راه افتاد...آرگوس فيلچ طبق معمول به همراه خانم نوريس در حال گشت و گذار در آن اطراف بود...هري صبر کرد تا فيلچ برود حتي مجبور شد مدت بيشتري براي رفتن خانم نوريس صبر کند...به سمت در رفت و آن را باز کرد...هري فکر ميکرد که در چنين شبي بايد حداقل يک طلسم امنيتي روي در باشد...ولي خبري از طلسم نبود...هري به بيرون در رفت...سوز سردي که از پشت شنل به صورتش ميخورد واقعا آذار دهنده بود...به سمت جنگل ممنوع به راه افتاد هر چند که هنوز از کار خودش مطمئن نبود...
ولي مصمم بود که از همه چيز سر در بياورد...قبل از رسيدن به کلبه هاگريد نوري که از سمت برج نجوم به چشمش خورد توجه اش را جلب کرد...با خود فکر کرد که شايد بهتر باشد اول درس عبرتي به آن شاگردان اسليتريني بدهد...به سمت برج به راه افتاد...بعد از هفت سال ميتوانست به راحتي و حتي در شب هم راهش را پيدا کند...حتي بدون لوموس!!!!يک دانش کوچک سال جلوي ورودي برج ايستاده بود...
هري با باز ديدن در از بيهوش کردن آن دانش آموز صرف نظر کرد...به اولين پله برج که رسيد دو دل شد که آيا بايد اين پله ها را ادامه بدهد يا نه..اما به هر صورت خودش را راضي کرد تا اين پله ها رو طي کن..شروع به قدم زدن کرد...کم کم داشت به نوک برج ميرسيد که صداي زنانه ي وحشتناکي توجه هري را به خود جلب کرد...
-بس کن احمق..الان که وقت ترسيدن نيست...تو شاگرد اسليتريني ..نبايد از هيچ چيز بترسي...اگه کارهايي رو که ميگم انجام ندي به قدرت لرد سياه قسم ميخورم که همين جا بکشمت...
قدرت لرد سياه؟هري اين سوال را از خودش پرسيد...و فهميد که هرميون براي اولين بار در حل يک مساله دچار اشتباه شده...راهش را ادامه داد...هر چه به صداي آن زن که زجه هاي ملتمسانه آن پسر را به همراه داشت نزديکتر ميشد ذره اي بر ذرات وحشتش افزوده ميشد...سرانجام...به منبع صدا رسيد...چهره آن زن را بهتر از کس ديگري ميشناخت...دختر زيبا رويي که سالها حضور در آزکابان از او يک هيولاي تمام عيار ساخته بود...
بلاتريکس لسترنج رو به روي هري ايستاده بود و داشت يک پسر سال دومي اسليتريني را تهديد به مرگ ميکرد..اما چه طور؟چه طور آنها وارد هاگوارتز شده بودن؟امکان نداشت در اطراف هاگوارتزي که هزاران محافظ داشت اژدها سواري يا سفر با جارو عقلاني به نظر نميرسيد..غيب و ظاهر شدن هم که غير ممکن بود....هري بار ديگر با نفس هاي که به شماره افتاده بودن به بلاتريکس گوش فرا داد :
-کارت تا اينجا خيلي خوب بوده...همين که داري به عنوان شاگرد ارشد اينجا پرسه ميزني براي ما مفيده..گوش کن ببين چي ميگم...ارتش لرد سياه تو راهه...از تو ميخوام همينجا بموني و به محض ديدن علامت لرد سياه کارت رو انجام بدي...فهميدي...
هري نميتوانست منتظر بمونه ..بايد همه رو خبر ميکرد..خواست به سرعت هر چه تمام خودش را به دفتر مدير برساند ولي کاملا فراموش کرده بود که با شنل نامرئي به اونجا اومده...به علت عجله زياد پايش روي شنلش گير کرد و با سر و صداي زيادي به زمين خورد و شنل هم به گوشه اي افتاد...
هري سرش را که از روي زمين بلند کرد با چهره وحشت زده بلاتريکس رو به رو شد...که از بالاي پله به او خيره شده بود...هري فرصت فکر کردن نداشت ..بلند شد و فرار کرد..ميتوانست صداي قدمهاي بلاتريکس را پشت سرش احساس کند که به سرعت به دنبال او ميدويد...هري از در خارج شد دانش آموز اسليتريني متحير از اينکه هري چگونه وارد برج شده بود که بلاتريکس هم به سرعت به دنبال هري از آنجا خارج شد...
هري فرصت زيادي براي تصميم گيري نداشت..به سمت جنگل ممنوع به راه افتاد...واقعا ترسيده بود ...سعي ميکرد با حرکات زيگزاگي از برخورد ناگهاني طلسم هاي مرگ آور بلاتريکس با خود جلوگيري کند..از دور کلبه هاگريد را ديد که با چراغهاي خاموش خودنمايي ميکند...دوست نداشت جون کسي را به خطر بياندازد...تنها کسي که امشب ميمرد يا او بود يا بلاتريکس...هري اشعه سبز رنگي را ديد که از کنارش رد شد...بلاتريکس قصد کشتن او را داشت...هري بر سرعتش افزود تا هر چه زودتر خود را به تاريکي جنگل ممنوع برساند...وارد جنگل که شد سريع به پشت سرش نگاهي انداخت !!!خبري از بلاتريکس نبود...
يعني کجا ميتوانست رفته باشد...امکان نداشت که هري را به حال خود رها کرده باشد...هري نيم نگاهي به اطراف انداخت ..با دقت همه جا را زير و رو کرد..ترس بر تمام وجودش سايه افکنده بود...به آرامي شروع به چرخيدن در بين درختان پرتعداد جنگل ممنوع کرد...با هر قدمي که بر ميداشت سعي ميکرد گوشش را تيز کند تا صداي احتماليي را که بلاتريکس ممکن بود ايجاد کند بشنود...
سر انجام صداي شکسته شدن شاخه از پشت توجه هري را به خود جلب کرد ...به سرعت سرش را به عقب برگرداند...حتي در تاريکي هم ميشد بدن زني را تشخيص داد که به سمت او حرکت ميکرد...هري معطل نکرد مسيرش را عوض کرد تا بتواند بلاتريکس را دور بزند...به آرامي و در حالي که بلاتريکس را کاملا زير نظر داشت مسيرش را عوض کرد هر قدمش را با بيشترين دقت بر ميداشت...سعي ميکرد صدايي ايجاد نکند..ناگهان فرياد بلاتريکس به هوا رفت...
-کجايي پاتر؟خودت را نشون بده ترسو..عوض لعنتي...ميخوام ببينم تنها رقيب لرد سياه چه جوري ميخواد جلوي من بايسته ....خودت را نشون بده
بلاتريکس همونجور که فرياد ميزد اطراف را به دنبال هري کند و کاو ميکرد...حالا هري درست پشت سر بلاتريکس بود...نفرت و انزجاري چند ساله در هري شعله ور شده بود...دوست داشت بلاتريکس را با بدترين نفرينهايي که ميداند نفرين کند...
در همين هنگام بلاتريکس به سرعت سرش را رو به عقب بازگرداند هري وقتي براي فکر کردن نداشت با سرعت فرياد زد : اکسپليوراموس !...اما بلاتريکس کسي نبود که با چنين نفريني از پاي در بيايد..زودتر از آنچه هري فکر ميکرد نفرينش خنثي شد..هري باز هم خودش را ميان درختان انبوه پنهان کرد...بلاتريکس با خنده اي شيطاني به دنبال هري ميگشت :
کجا ميري موش کوچولو...فکر کردي وفادارترين يار لرد سياه با همچين طلسمي از پاي در مياد؟!!!!و با خنده اي وحشيانه باز هم به کن و کاو ادامه داد...هري اينبار از کناري ديگر طلسم بيهوشي را آزمايش کرد ولي بلاتريکس سريعتر از هري عکس العمل نشان ميداد...
بلاتريکس باز هم با خنده اي وحشيانه گفت : پاتر بيچاره...من تمام ذهن پوسيده ات رو ميخونم...ميدونم کي ميخواي از چه طلسمي استفاده کني!!؟؟؟
هري کمي با خود انديشيد ...شايد بلا به غير از خواندن طلسم کار ديگري بلد نباشد...هري نگاهي به زمين انداخت و قطعه سنگ بزرگي را برداشت به سمت بلاتريکس حرکت کرد...به دقت نشانه گرفت و سنگ را به سرعت به سمت سر بلاتريکس پرتاب کرد درست همزان با او بلاتريکس فرياد زد :ديفندن...!
اشعه قرمز رنگي که از انتهاي چوب بلاتريکس خارج شد همزمان با برخورد سنگ به سر او به سينه هري برخورد کرد و هري را به گوشه اي پرتاب کرد ...بلاتريکس نعره زنان چوبش را انداخت و با دو دست سرش را گرفت..هري به سختي از جايش بلند شد و بلاتريکس را ديد که غرق در خون است و فرياد ميزند...
بلاتريکس با ديدن هري به سمت چوبش دويد هري هم به سمت چوب خود رفت...در نبرد رسيدن به چوب دستي ها هري بهتر عمل کرد و قبل از آنکه بلاتريکس چوبش را به دست بياورد فرياد زد :اکسپليوراموس!!!!!!اينبار بلاتريکس خلع سلاح شده به گوشه اي پرتاب شد و به يکي از درختهاي جنگل ممنوع برخورد کرد...هري دگر کنترل خودش را از دست داده بود..با نفرت که هرگز از خود سراغ نداشت به سمت بلاتريکس رفت...از ته دل با شديدترين امواج نفرت فرياد زد:کريشو!!!!اينبار بلاتريکس مثل يک خزنده موذي دور خودش جمع شد...هري لذتي را که از اين صحنه ميبرد قبلا تجربه نکرده بود...هري نگاهي به انگشتهاي بلاتريکس انداخت که بر زمين چنگ مي انداختند...ناگهان از کرده خود پشيمان شد و طلسم را باطل کرد...
خنده هاي ديوانه وار بلاتريکس اعصاب هري را به هم ميريخت ...بلاتريکس فرياد زد :پاتر کوچولو بلده طلسم نابخشودني را استفاده کنه...
هري براي بار دوم فرياد زد کريشو...اينبار دوست داشت زجر کشيدن بلاتريکس رابيشتر از دفعه قبل ببيند و لذت ببرد...نعره هاي بلاتريکس براي هري به مانند يک موسيقي آرام بخش شده بودند...اينبار نيز هري طلسم را باطل کرد و سعي کرد تا بر خود مسلط شود..
بلاتريکس اينبار نيز پس از خنده هايي وحشيانه شروع به حرف زدن کرد...و گفت :آه هري کوچولوي ماماني..حتما الان دلت ميخواد که اي کاش ميتونستي اون سالي که اون ننگ خانواده بلک را کشتم از اين کارها ميکردي يا شايد داري اينکارها رو ميکني تا ببيني وقتي که لرد سياه اون مادر نجست را شکنجه ميداد چه جوري فرياد ميکشيده...
حرف بلاتريکس تا عمق وجود هري را از احساسي ديوانه وار پر کرد...آنقدر عصباني بود که نميدانست چه سرنوشتي پيش رو دارد...تمام نفرتهاي گذشته اش نسبت به هر کسي که به او بدي کرده بود حالا در وجودش بود چوبش را به سمت بلاتريکس گرفت با تمام قدرت فرياد زد : آواداکداورا!!!!!!!!!!!!!!!
اشعه اي سبز رنگ از انتهاي چوب هري خارج شد و به سينه ي بلاتريکس خورد...هري يک لحظه نفهميد چه کار کرده يا چه اتفاقي افتاده...فقط ميدانست که جسم بي روح بلاتريکس لسترنج روبه رويش قرار دارد و قاتل او هم کسي نيست به جز خودش....!
*نویسنده : پژمان*

هرميون جلوي پنجره سالن عمومي گريفيندور ايستاده بود و به غروب نارنجي رنگ آسمان بالاي برج خيره شده بود. سعي مي کرد ذهنش را روي سوال هاي بي پايان ببندد تا شايد با آسودگي بتواند به جوابي منطقي براي حل اين مشکل بزرگ برسد.
رون در تلاش بود که خودش را خونسرد و بي تفاوت نشان دهد تا شايد ديگران را کمي آرام کند اما هر وقت چنين تلاشي مي کرد صورتش مثل گچ سفيد مي شد و در اين حالت کاملا آشکار بود که فکرش به شدت مشغول حل مسئله اي بي راه حل است. هري روي مبل تکي کنار شومينه لم داده بود و آرام به نظر مي رسيد.ولي در درونش در حال مبارزه با آشفتگي هايي بود که قصد داشتند وجودش را به کلي نابود کنند.
هري بارها صحنه هاي مربوط به روياي اخيرش را برسي کرد.تمام آن وقايع را از اول تا آخر و از هر زاويه اي که برسي مي کرد به اين نتيجه مي رسيد که ساعت 10 امشب مرگ خوارها به هاگوارتز حمله مي کنند. ولي با اين حال شک و ترديدي در وجود هري پديدار شده بود.
او به خوبي ميدانست بايد افکارش را خيلي بيشتر از قبل کنترل کند و از اين طريق به ولده مورت اجازه ندهد که به ذهنش راه پيدا کند. ناگهان به ياد کلاس دفاع ذهني دو سال پيش افتاد...ياد اسنيپ ... ياد دامبلدور...ياد......در همان لحظه چهره سيريوس درست رو به رويش ظاهر شد.
از حالت چهره و چين هايي که روي پيشاني اش افتاده بود به وضوح مي شد فهميد که نگران چيزي است.صحنه واضح تر شد...حالا سيريوس با قامتي استوار و محکم رو به رويش ايستاده بود. در وسط سالن عمومي گريفيندور! اين نمي توانست يک خواب يا رويا باشد. هري روي مبل صاف نشست. اين حرکت توجه جيني را جلب کرد....جيني که تا قبل از اين به خواب هري و مرگ خوار
ها و چگونگي به پايان رسيدن اين شب طولاني فکر مي کرد، حالا با دقت به هري خيره شده بود.
هري هم همچنان به سيريوس نگاه مي کرد.
چه اتفاقي براي او افتاده؟ يعني به کلي عقلش را از دست داده! يا اينکه سيريوس واقعا زنده شده و به پيش اونها برگشته....اما اين نمي توانست حقيقت داشته باشد هري با خود گفت فقط من مي توانم او را ببينم پس شايد اين روح سيريوس است که به زمين برگشته يا فقط شبح و هاله اي از اوست که در ذهن من باقي مانده....
تصوير سيريوس هر لحظه واضح تر و روشن تر مي شد. هري که بيش از حد از ديدن دوباره سيريوس شکه شده بود با حماقت به او لبخندي زد.
رون يک لحظه به هري و يک لحظه به ديوار خالي رو به روي او نگاه مي کرد. هرميون متوجه اين حالت هري نشده بود و هنوز رو به پنجره آرام و ساکت ايستاده بود. ولي جيني ديگر طاقت نياورد و با نگراني گفت : هري چي شده؟ حالت خوبه؟...هري....
صداي جيني به همان آرامي که در هوا به پرواز درآمد در هوا پراکنده شد و هيچ گاه به گوش هري نرسيد.
سيريوس کمي جلوتر آمد ..اين حرکت باعث شد هري از روي مبل بلند شود.حالا مي توانست چهره مهربان او را بهتر ببيند. هري مدت ها بود که آرزوي چنين لحظه اي را داشت. لحظه اي که سيريوس را دوباره ببيند. زنده ، سالم و سرحال در حال شوخي و مسخره بازي يا در حاليکه نصيحت هاي پدرانه را از صميم قلب و با نهايت دلسوزي به هري ميگفت ....دوست داشت او را دوباره خوشحال و خندان ببيند.ميتوانست از خواب هاي عجيب و نگراني هايش براي او بگويد و از او راهنمايي بخواهد. به ياد خواب اخيرش افتاد.
در همان لحظه سيريوس سرش را به علامت نفي تکان داد. نگراني او به هري هم منتقل شده بود هري زمزمه کرد :..سيريوسس.....و در آن هنگام ديوار ارغواني سالن عمومي جلوي چشمانش ظاهر شد.
سيريوس مثل يک شبه وارد سالن عمومي گريفيندور يا فقط وارد ذهن هري شده بود و مثل يک سايه سرد و تاريک و در يک چشم به هم زدن محو شد. گويي هيچ وقت پديدار نشده و وجود نداشته.....
وقتي هري ايستاد جيني هم از جايش بلند شده بود و حالا در کنار او ايستاده بود. وقتي هري به صورت غمگين و در عين حال آشفته او نگاه کرد وجدانش از اينکه انقدر باعث ناراحتي و نگراني او و رون و هرميون مي شود ناراحت شد.
براي همين با ظاهر سازي احساساتش را کنترل کرد .سر جايش نشست و با لحني که سعي کرد خيلي عادي باشد گفت : جيني تو چيزي گفتي؟ با من بودي؟! جيني نفس عميقي کشيد و او هم روي مبل نشست بعد سرش را به علامت نفي تکان داد. حداقل او را هنوز از دست نداده بود. گرچه خود را براي مواقع سخت تر از اين هم آماده کرده بود. هري دوباره به ياد سيريوس افتاد...او ميخواست چيزي بگوييد مثل اينکه نه هري اين درست نيست يا اينکه اشتباه ميکني....
منظور سيريوس چي بود؟ اصلا او را واقعا ديد يا اينکه اين فقط يک خيال خوش بينانه و پوچ بود...وقتي هرميون با صداي بلند نام او را صدا کرد ذهن هري کاملا خالي شد و رشته افکارش کاملا از هم پاشيد. دست راستش را روي زخم پيشاني اش که اکنون به شدت مي سوخت گذاشت.
هرميون يک بار ديگر فرياد زد : هريييييييييييي............
هري که ديگر تمرکز روي افکارش را غير ممکن مي ديد سرش را به طرف هرميون برگرداند و منتظر ماند.
هرميون که انگار در حال کشف چيزي بود پرسيد : تو گفتي که با راهنمايي يک ديوانه ساز به جايي رفتي که سه تا در داشت و بعد تابلوهاي گذشته و آينده رو ديدي؟
با هر کلمه اي که از دهان هرميون خارج مي شد آن وقايع مانند فيلمي از جلوي چشمان هري ميگذشت. هري سرش را به علامت مثبت تکان داد.....هرميون که حالتي بين ترس و هيجان کشف موضوعي را داشت ...به راه افتاد و قدم زنان به طرفي رفت.. در يک نقطه مکثي کرد و دوباره به نزديکي پنجره برگشت.
در همان حال که به اين طرف و آن طرف سالن ميرفت با حالت متفکرانه اي گفت : و اونجا ...توي اتاق ها و يا راه رو چيز مشکوک و عجيبي نديدي؟ چيزي که توجهت رو جلب کرده باشه يا برات آشنا باشه....
-نه...با اين که کل اونجا عجيب و نا آشنا بود ولي اصلا احساس نمي کردم در خطرم بر عکس احساس آرامش مي کردم ...فقط با ديدن تابلوي مربوط به آينده جا خوردم و بعدش هم که بيدار شدم.....
هرميون روي مبل رو به روي هري نشست و گفت : ببين هري هر چيزي هر چيز کوچک و يا ظاهرا کم اهميتي هم ممکنه کمک کنه....يعني تو
هيچ چيز نديدي.. صدايي نشنيدي؟ يه نشانه اي يا چهره آشنا....
ناگهان هري به ياد سيريوس افتاد که چند دقيقه پيش او را ديد...پس از کمي تامل جواب داد : اونجا نه...يعني تو اون رويا همه چيز به تابلوي
آينده ختم مي شد و هيچ نشانه اي نديدم..ولي در مورد چهره آشنا....خوب من...من چند دقيقه پيش سيريوس رو ديدم...همينجا.... وسط سالن
.....
هري پس از مکثي کوتاه ادامه داد : خيلي واقعي بود...براي يک لحظه فکر کردم سيريوس زنده شده..يا اينکه اصلا هيچ وقت نمرده...ولي....صورتش ناراحت بود يا بهتره بگم نگران...قبل از اينکه ناپديد بشه سرش رو طوري تکون داد که انگار ميخواست بگه چيزي درست نيست......
هرميون تمام مدت به او خيره شده بود. جيني و رون هم همينطور.....همه آنها به يک چيز فکر مي کردند. هرميون نگاهش را به زمين دوخت و به آرامي گفت : اين احتمال وجود داره که اين رويا هم مثل همون رويايي باشه که دو سال پيش ديدي...درباره گرفتار شدن سيريوس به دست ولده مورت در وزارتخانه....بر عکس اون چيزي که ما فکر ميکرديم سيريوس در خطر نبود....و برداشت غلط ما باعث شد که.....
هرميون ادامه حرفش را نتوانست بر زبان بياورد. هري به سختي جلوي ريزش اشک هايش را مي گرفت.جيني در ادامه صحبت هرميون گفت :حتما ارتباطي بين اين دو هست..براي همينه که سيريوس سعي داشت چيزي به تو بگه....اصلا براي همينه که اونو ديدي.....
رون از جيني پرسيد : منظورت اينکه سيريوس اومده بود بگه اين هم يه روياي قلابيه و ولده مورت براي به دام انداختن هري نقشه کشيده؟قبل از اينکه جيني فرصت کند جواب او را بدهد هرميون فرياد زد : قلابي که نه...نميشه مطمئن بود..ولي دقيقا همونطوري که هري در خواب ديده هم نميتونه باشه....و نتيجه اينکه ولده مورت ميخواد ما فکر کنيم قراره امشب اين اتفاق بيفته و بعد اون ميتونه نقشه اصليش رو به راحتي اجرا کنه....اما چه نقشه اي؟
رون با بي حوصلگي گفت : من که نمي فهمم چرا بايد اين کار رو بکنن...اگه قصد حمله به هاگوارتز رو دارن خوب بي سر و صدا حمله مي کنن و کاري نمي کنن که ما بفهميم چون اين کار خودشون رو سخت تر ميکنه....و اگر هم تصميمي براي حمله ندارن باز هم دليلي براي ساختن يک روياي الکي وجود نداره.....
-مسئله همين جاست رون ، اگه اونها مطمئن باشن که ما قصد اونها رو فهميديم پس يعني ميدونن که نيمي از ماموران وزارت جادوگري و
آرورها و همه اعضاي محفل در هاگوارتز مستقر ميشن و اقدامات امنيتي رو دو برابر ميکنن و اين بهترين فرصته که.....
در اين لحظه جيني که گويي به نکته مهمي رسيده بود سرش را بالا آورد و با صداي مرموزي گفت : بهترين فرصته که به يه جاي ديگه حمله
کنن...
هري به هرميون و سپس به رون نگاه کرد. بعد همه آنها به جيني چشم دوختند.
هرميون با ناباوري به جيني گفت : يه جاي ديگه؟
-درسته.....وقتي خوب فکر ميکنم ميبينم رويايي که هري ديد کاملا درسته....منتها اون شب نميتونه امشب باشه....به نظر من مرگ خوارها ميخوان اول به يه جاي مهم ديگه حمله کنن و بعد که ماموران و محافظان هاگوارتز که بيشتر از وزارتخانه هستن براي کمک به اونجا ميرن
مرگ خوارها به هاگوارتز که ديگه به اون صورت محافظي نداره حمله ميکنن....
هري پس از مدت ها لبخندي زد و احساس کرد باري سنگين از روي دوشش برداشته شده...حل آن روياي مبهم کم کم داشت مسئله ساز مي شد.با همان احساس خوشايند دستش را روي دستان گرم و آرامش بخش جيني گذاشت و جيني هم دست ديگرش را روي دست هري گذاشت.
رون با شوق فراواني فرياد زد : جيني تو يه نابغه اي....
هرميون هم سرش را با موافقت تکان داد و گفت : منم همين نظر رو دارم....حالا ما به يه نتيجه مهم رسيديم...و همين جا يه سوال ديگه پيش مياد اينکه اونها اول به کجا حمله ميکنن؟
هري به جاي ديگري فکر کرد....به يک جاي پر جمعيت .....ياد جام جهاني کوئيديچ افتاد که سه سال پيش با خانواده ويزلي و هرميون و سدريک ديگوري به آنجا رفته بودند و بعد حمله مرگ خوارها.....جام جهاني کوئيديچ که امسال در کشور ديگري برگذار ميشه..پس اين نمي
تونه باشه....ناگهان چيزي به فکرش رسيد.
ساعت 8:15 شب بود که هري از جايش بلند شد و گفت : بچه ها من ميرم پيش هاگريد و زود بر ميگردم....رون گفت ميخواي ما هم باهات بيايم رفيق؟
هري در حالي که به طرف خوابگاه پسران ميرفت تا شنل نامرئي را بردارد گفت : نه نه الان بر ميگردم.وقتي شنل را برداشت و پايين آمد جيني را ديد که آماده آنجا ايستاده بود جيني با لحني عادي گفت : عجله کن هري...وقت زيادي نداريم...بيا بريم....
هري نفس عميقي کشيد و به همراه جيني از سالن عمومي گريفيندور خارج شدند. شنل نامرئي کننده را روي خودش و جيني انداخت و با قدم هاي سريع به راه افتادند. از راه روهاي مخفي و راه هاي مجاور آن به سرعت گذشتند و وقتي به وسط راه روي منتهي به محوطه چمن رسيدند. از پله ها پايين رفتند. در همان لحظه سه نفر از شاگردان اسليترين را ديدند که به طرف برج نجوم ميرفتند. لحظه اي توقف کردند تا آنها را بهتر ببينند.
آنها را خوب نمي شناختند. شايد سال دومي هاي اسليترين بودند. ولي آنها اين وقت شب و مخصوصا در چنين شبي در برج نجوم چه کار داشتند؟ حتي نمي توانستند حدسي در اين باره بزنند. هري خيلي آهسته به جيني گفت : در برابر اين همه مسئله مبهم شايد اين عادي ترين و طبيعي ترين چيزي باشد که ميتونه اتفاق بيفتد. جيني هم با هري موافق بود. آنها منتظر شدند اسليتريني ها دور شوند.
سپس در چمن خيس و نم دار وسط برج شروع به دويدن کردند. هر از چند گاهي سرعتشان را زياد مي کردند ولي وقتي سايه اي يا کسي را ميديدند آرامتر ميرفتند تا شنل کاملا به زمين برسد در غير اين صورت ممکن بود مچ پاهايشان هنگام دويدن ديده شود. هري با خود فکر کرد
سال هايي که بچه بود و تازه به هاگوارتز آمده بود اين مشکل را نداشت. حتي اگه سه نفر زير شنل ميرفتند. آن زمان ها اصلا مشکلي نداشت.
بزرگترين مشکلش بازداشت شدن بود. مخصوصا بازداشت هاي اسنيپ....لبخندي زد و به طرز مسخره اي احساس کرد دلش براي آن بازداشت ها تنگ شده!
وقتي به نزديکي کلبه هاگريد که نور کمي از پنجره کوچک آن به بيرون مي تابيد رسيدند... جيني ناگهان ايستاد و به طرف جنگل نگاه کرد.
-هري يه نفر داره به جنگل ممنوع ميره....
هري با دقت به سايه آن شخص که در تاريکي مطلق بود نگاه کرد. او لنگ لنگان سعي داشت خودش را به سمت درختان جلويي جنگل برساند.
از اين طرز راه رفتن هري به ياد کسي افتاد. بلافاصله فرياد زد : پروفسور لوپين....
آن شخص سرعتش را زيادتر کرد و پس از گذشتن از درختان جلويي در قسمت تاريک جنگل ناپديد شد. جيني به ياد ساعت افتاد...دست هري را گرفت و گفت : چيزي به ساعت 10 نمونده....بيا...
آن دو به طرف کلبه هاگريد که حالا چند قدمي بيشتر با آن فاصله نداشتند دويدند. وقتي در زدند چراغ کم سوي کلبه خاموش شد و در به آرامي باز شد.ابتدا پشت در هيچ کس نبود اما پس از چند ثانيه سايه بزرگ و هيکل مندي ظاهر شد. صداي بلند هاگريد در سکوت بي سابقه آن شب
طنين انداخت : کي هستي؟ خودت رو نشون بده...
هري و جيني آنقدر ذهنشان مشغول بود که متوجه نبودند شنل نامرئي هنوز رويشان مانده. هري در همان حال جواب داد : منم هاگريد ...يعني
ما هستيم....
هاگريد سر تير و کمانش را پايين آورد و با ترديد گفت : هري تويي؟! تو کجايي؟
هري ناگهان متوجه شنل شد و آن را به سرعت از روي سرشان برداشت.
-آه .. هري ...جيني..شماييد؟...بياين تو ..بيان...و سپس خطاب به خودش اضافه کرد : باز هم اين شنل بايد حدس ميزدم...
هري بعد از جيني به اطراف کلبه نگاهي کرد و بعد داخل شد. کلبه هاگريد مثل هميشه گرم و پر از وسايل جور واجور روي کمد و ميز و ديوار و سقف بود. اما چيزي که جديد و تازه مي نمود وسايل جنگي از قبيل نيزه و تير و کمال و حتي يک گرز آهني بزرگ بود که که هاگريد آنها را دم دست و آماده براي استفاده گذاشته بود.
وقتي آنها رو به روي هم و در دو طرف ميز چوبي وسط اتاق ايستادند، هاگريد نگاه دقيق تري به آنها انداخت و بعد با شک پرسيد : شما دوتا
حالتون خوبه؟
هري همچنان دست راست جيني را در دست داشت و مرتب بي هدف به اين طرف و آن طرف نگاه مي کرد. جيني با خونسردي تمام گفت : بله ..ما حالمون خوبه....اتفاق خاصي نيوفتاده فقط يه سوال مي خواستيم بپرسيم........
هاگريد سرش را بالا و پايين برد..تير و کماني را که در دست داشت روي ميز گذاشت و گفت : من الان بايد برم اطراف جنگل رو برسي کنم...
ولي خوب اول جواب سوال هاي شما رو ميدم..خوب بگيد بچه ها....
با شنيدن کلمه جنگل هري به ياد چيزي افتاد که چند لحظه پيش ديدند و گفت : قبل از اينکه بيايم به سمت کلبه يه نفر رو ديديم که داشت مي رفت به طرف جنگل ممنوع....آم....فکر کنم پروفسور لوپين بود.
هاگريد دستي به ريشش کشيد و پرسيد : مطمئني خود پروفسور لوپين بود؟
-البته من درست نديدمش فقط يه سايه ازش معلوم بود...
جيني ادامه داد : حتما خودش بوده چون يه پاش را روي زمين دنبال خودش مي کشيد و وقتي هري صداش کرد عکس العمل نشون داد و به سرعت به داخل جنگل رفت....
هاگريد اخمي کرد و گفت : ولي اين غير ممکنه...ما ديشب پروفسور لوپين رو برديم به بيمارستان سنت مونگو....مادام پامفري فکر ميکنه يک معجون اشتباهي يا همچين چيزي خورده شايدم يه زهر ...دقيقا نمي دونم مشکلش چي بود. در هر حال الان خيلي از اينجا دوره....
جيني زمزمه کرد : اين خيلي عجيبه... و بعد بلندتر گفت : ولي اين اصل جريان نيست...
هري در حالي که به نقطه اي نامعلوم خيره شده بود گفت : بله اين چيزي نيست که ما براش اومديم...در حقيقت ما ميخواستيم بپرسيم ...اين روزها...اين اطراف...يه جشني يا مناسبت خاصي مثل يه مسابقه مهم يا همچين چيزي برگزار ميشه؟
هاگريد چند چوب داخل شومينه انداخت و گفت : آره خوب...يه جشن تولد تو سرگراز...يه گرد همايي در هاگزميد به مناسبت روز جهاني سانتورها و آه البته تقدير از جادوگران نمونه سال و...بگذاريد ببينم.....آهان يه فروش فوق العاده حيوانات جادويي و وسايل جديد جادوئي هم در کوچه دياگون....
-نه..نه...اينها نميتونه باشه ...هاگريد لطفا خوب فکر کن..مطمئني فقط هميناست؟
-اهوم......آه ولي... نه.. داشت يادم ميرفت، يک نمايش بين المللي بهترين جاروهاي سال هم در تپه کرينستون برگزار ميشه...ميدوني که کجاست بين هاگزميد و سانتا مارينا...خيلي از اينجا دور نيست.
-نمايش سالانه جاروها؟
هري رو به جيني کرد و زمزمه کرد : بايد خودش باشه....جيني سرش را به علامت موافق تکان داد......
هاگريد پرسيد : چي بايد خودش باشه هري؟
-ام...خوب الان زياد مطمئن نيستم ..بعدا همه چيز رو برات تعريف ميکنم..فعلا ما بايد برگرديم به سالن عمومي ..ممنون هاگريد...
هري در را باز کرد و از پله ها پايين پريد. جيني هم از هاگريد تشکر کرد و از کلبه خارج شد.
وقتي داشتند به طرف برج ميدويدند هاگريد از پشت سرشان فرياد زد : مواظب خودتون باشين.....
بعد از اينکه از تابلوي بانوي چاق گذشتند و داخل سالن شدند هرميون و رون به طرفشان رفتند.
هرميون با دلهره پرسيد : چيزي فهميدين؟
هري سري تکان داد و تمام صحبت هاي هاگريد را براي آن دو گفت...هرميون نفس راحتي کشيد و گفت : پس امشب هاگوارتز در امانه ...و ما ميتونيم با خيال راحت استراحت کنيم....ولي هري به نظر تو پروفسور لوپين چرا اينطوري شده؟
هري پس از لحظه اي مکث جواب داد : يادتونه پارسال چقدر به مالفوي مشکوک بودم؟...ولي هيچ کس حرفام رو باور نکرد...آخر سر هم اون کمد رو تعمير کرد و .....آهي عميق کشيد و سپس ادامه داد : بچه ها من امسال همون احساس رو نسبت به پروفسور لوپين دارم.....
شب فرا رسيده بود و ساعت از يک نيمه شب هم گذشته بود دقايقي ميشد که آنها به خوابگاه برگشته بودند. رون مثل هميشه خيلي زود به خواب رفت. هري با چشماني باز روي تخت دراز کشيده بود. به طرف چپ دراز کشيد تا شايد در آن حالت خوابش ببرد. لحظه اي کوتاه به اين صورت گذشت......سپس صدايي از پشت سر شنيد و حرکت چيزي را احساس کرد. به آرامي سرش را برگرداند.....
به سرعت نشست و به چيزي که رو به رويش ظاهر شده بود چشم دوخت. دابي در انتهاي تخت ايستاده بود و با نگاهي عجيب به هري خيره شده بود. هري که سعي ميکرد صدايش آهسته باشد با لحني سرزنش آميز گفت : دابي....تو اينجا چيکار ميکني؟!
دابي با ترس و دلهره دستانش را در هم گرفت و در حالي که اطراف را زير نظر داشت گفت : دابي نميخواست هري پاتر رو ناراحت کنه....
دابي فقط اومده به هري پاتر بگه هاگوارتز ديگه براي هري پاتر امن نيست....
هري ياد کمک هاي ناشيانه دابي در سال دوم افتاد و به سرعت گفت : تو قول داده بودي ديگه سعي نکني به من کمک کني دابي!....يادته؟
- دابي قصد بدي نداره...دابي از چند جن خانگي شنيده که يه کسي به هاگوارتز وارد شده که دشمن هري پاتره....دابي نميدونه اون کيه...ولي ميدونه جونه هري پاتر در خطره.....
- ممنون از نگرانيت دابي ...ولي هاگوارتز امنه...حداقل براي من... و کسي...يعني هيچ غريبه و دشمني نميتونه واردش بشه......
- دابي شنيده که اون غريبه نيست...کسي از هاگوارتز رفته و کس ديگه اي که دشمن هري پاتره به جاي اون به هاگوارتز اومده...
هري دو دل شده بود...دوست نداشت حتي تصور کند که اون شخص پروفسور لوپين باشه...
دابي همانطور آنجا ايستاده بود و با شک به رون که اکنون صداي خر و پفش بالا گرفته بود نگاه ميکرد.
هري با لحن محکمي گفت : دابي اصلا لازم نيست نگران باشي...همه چيز مرتبه و حتي ميشه گفت بهتر از اين نميشه...باور کن اينجا امنه....ولي با اين حال خيلي ممنونم که اين موضوع رو بهم گفتي....
- دابي نگرانه هري پاتره...هري پاتر دوسته دابيه و اگه کسي بخواد بهش آسيب برسونه دابي جلوشو ميگيره...
- بازم ممنون دابي.....
دابي تعظيمي کرد و در يک چشم به هم زدن ناپديد شد.
هري دوباره روي تخت دراز کشيد و اين بار با دقت به لوپين فکر کرد.با خود گفت... اگه حرفهاي دابي درست باشه و اگه او شخص لوپين باشه......پس دابي حق داره...هاگوارتز ديگه امن نيست......اگه حقيقت داشته باشه.......اين موضوع مثل تغير چهره مد آي مودي ميشه.....پس در اين صورت لوپين واقعي تو هاگوارتز نيست. بر خلاف آن چيزي که هاگريد فکر ميکنه تو بيمارستان هم نيست.پس اون کجاست؟......نکنه...هري چشمهايش را بست و سعي کرد از ادامه فکرش جلوگيري کند...او ديگر طاقت از دست دادن کس ديگري را نداشت.
*نویسنده : سوروس*
در بزرگ و تماما چوبي ورودي ساختمان بر اثر طوفان به شدت ميلرزيد. اين تنها جنب و جوش آن اطراف بود. سالن ورودي که به چهار در کوچک در چپ و راست و يک در بزرگ ديگر در روبرو ختم ميشد خالي و تقريبا متروکه بود. دو راه روي مارپيچ در دو گوشه سالن، طبقه همکف را به طبقات بالاتر متصل ميکرد.
آن طرف سالن و پشت در ميان راه پله ها يک سالن بزرگتر قرار داشت. ميزهاي طويل و اجاق هاي روشن با هزاران ظرف و بشقاب معلق در هوا به همراه سيني هاي سنگي پر از غذا و ميوه هاي تازه همه جا در حرکت بودند. در آنجا هر چه که يک آشپزخانه نياز داشته باشد پيدا مي شد. قسمت جلويي ميز که به در ورودي سالن نزديک بود شامل چندين صندلي مي شد.
افرادي با قيافه ها و هيکل هاي عجيب و به طرز باورنکردني متفاوت دور تا دور ميز نشسته بودند. چند نفر مشغول خوردن شام و خالي کردن بشقاب ها يکي پس از ديگري بودند. گويي در وجود آنها احساس سيري معنايي نداشت!
بعضي ها هم گرم صحبت بودند.در اين ميان يک مرد کوتاه قامت و خپل با قيافه کج و کوله اي به همراه يک زن با مشخصاتي تقريبا مشابه در حال تعريف داستان هيجان انگيزي براي مردي ديگر بودند. مردي با قامتي بلند و صورتي کشيده و لباسي رسمي مانند پوشش ميهماني هاي خاص اشرافي، او درست رو به روي آنها نشسته بود و با دقت و کنجکاوي جريان داستان را دنبال مي کرد.
آميکوس(مرد خپل) يک تکه ديگر از استيکش را بلعيد، لب و لوچه چرب خود را با گوشه آستينش پاک کرد و بقيه داستان را با آب و تاب بيشتري تعريف کرد.....
-بعد يکي از اونها که رئيس و سردستشون بود با قلدري رو به من کرد و گفت تو نميتوني ما رو با اين تهديد هاي تو خالي بترسوني ما با تمام حقه ها و فريب هاي شما آشناييم....منم گفتم...جدا؟ پس بهتره از آخرين تهديد زندگيت بترسي چون من يکي هر طور شده تا طلوع آفتاب دخلت رو ميارم.....
آلکتو ادامه صحبت برادرش را گرفت و گفت : باورت نميشه اون احمق ها که اول مقاومت ميکردند در اون لحظه چقدر ترسيده بودند....با اين که تعدادشون دوبرابر ما بود در عرض چند دقيقه همشونو فرستاديم به جهنم....
در اين هنگام بلاتريکس که چند صندلي آن طرفتر نشسته بود با تاسف سرش را تکان داد و گفت : اگر شماها دخالت نمي کردين اطلاعات رو ازشون ميگرفتم....
بعد برگشت به طرف آميکوس و آلکتو و با لحني جدي ادامه داد : اصلا نميفهمم کجاي اين ماموريت شکست خورده افتخار داره؟
آميکوس اخمي کرد و با اعتراض گفت: آه...بس کن بلا ..تو خودتم اونجا بودي و ديدي که چطوري رفتار کردن،اصلا مذاکره سرشون نمي شد ما چاره اي جز مبارزه نداشتيم...ولي حقش بود تو هم در حمله شرکت ميکردي به جاي اينکه ما رو تنها بگذاري...فکر نکن يادم رفته يه گوشه وايساده بودي و نگاه مي کردي....در هر صورت مهم اينکه حالشونو گرفتيم و تک تکشون رو کشتيم....
-درسته که موفق شديم همشون رو در کمتر از پنج دقيقه بکشيم ولي اون موقعي که اولين طلسم رو به زبون آوردي و جنگ رو شروع کردي حتما فراموش کرده بودي که ماموريت اصلي ما چي بوده؟ ها ؟.... ما قرار بود اول اطلاعات رو ازشون بگيريم بعد ...
آميکوس در حالي که به چشمان مصمم بلاتريکس خيره شده بود و به حرفهايش گوش ميداد، در حال تجزيه و تحليل اين مسئله بود و در همين لحظه آلکتو به دفاع از برادرش برخاست و با صداي نسبتا بلندي گفت : تو خودت گفتي اگه اطلاعات رو ندن ميکشيمشون ...اونا هم که اصلا به حرف نمي ومدن...پس ميشه بگي کجاي کار ما اشتباه بوده؟
بلاتريکس صورتش را از آنها برگرداند و به صندلي خود تکيه داد ....سپس نااميدانه ادامه داد.....
- اون فقط يه تهديد بود آلکتو....قديمي ترين نوع تهديد!.....تعجب ميکنم چطور متوجه نشدي...
سپس آهي کشيد و ادامه داد : ولي بحث ما واقعا چه فايده اي داره؟ .... حالا همه چيز تموم شده و اون ماموريت هم شکست خورده به حساب مياد.
آميکوس و آلکتو به طرف ديگري برگشتند و دوباره مشغول صحبت شدند ولي اينبار آهسته تر تا از دخالت هاي احتمالي بلاتريکس جلوگيري کنند.
چند دقيقه بعد سکوتي عميق در سالن پديدار شد ولي طولي نکشيد که ورمتيل با تکان دادن چوبش بشقاب خالي اش را چرخاند و باعث شکستن يک فنجان شد و سکوت را شکست.
بلاتريکس که به نظر نمي رسيد روز خوبي را گذرانده باشد با ناراحتي رو به ورمتيل کرد و گفت : بازم اين کارو تکرار کردي...
ورمتيل چوبش را روي ميز گذاشت. جريس موا که تا چند دقيقه پيش مشغول گوش دادن به داستان آميکوس و آلکتو بود حالا با چهره اي به وضوح خسته و رنگ پريده رو به تابلوي خالي روي ديوار کرد و گفت : تا کي بايد تو اين خرابه بمونيم؟
بلاتريکس که منتظر کوچکترين بهانه بود تا سر کسي فرياد بزند کاملا به طرف جريس موا برگشت و در حالي که چشمانش را تنگ ميکرد با صداي خطرناکي گفت : اولا اينجا خرابه نيست و يک ساختمان متحرک با سيستم دفاعي و مجهز به طلسم هاي پيشرفته غير رديابي است و دوما کسي شما رو مجبور نکرده که اينجا بمونيد...
- حالا چرا انقدر عصباني ميشي؟....منظورم اين بود که اينجا يکم ....يکم چطور بگم... غير عادي.... و کمي هم متروک و دلگير است....اينطور نيست آونس؟
آونس زني خوش اندام تغريبا هم قد بلاتريکس با موهاي حالت دار قهوه اي و چشماني گربه اي و فريبنده بود. وقتي موهايش تمام صورتش را مي پوشاند حالت يک گربه را در ذهن تداعي مي کرد که کمين کرده....
آونس که تا اين لحظه ساکت بود با شوق و ذوق و صداي دلنشيني که او را ترسناک تر ميکرد گفت : من که از اينجا خيلي خوشم مياد....اتاق هاي جالبي داره...مثلا طبقه ششم انقدر اتاق و در و سالن هاي کوچک و بزرگ هست که نمي توني تصورش رو بکني..تازه دائم در حال جا به
جايي هستن اين فوق العاده نيست؟ تو يه اتاق نشستي يکدفعه در و ديوار شروع به حرکت ميکنن و بعد ميبيني سر از يه اتاق ديگه در آوردي...ميتونم اسم اينجا رو بگذارم شهر اتاق هاي متحرک....
جريس موا با تعجب پرسيد : اين کجاش جالبه؟ من که شخصا دوست ندارم وقتي در حال استراحتم اتاقم حرکت کنه و سر خود به اين ور اون ور بره! اين موضوع حتي ميتونه خطرناک هم باشه...
بلاتريکس با افسوس گفت :آه آونس ...فکر کنم حق با جريس موا است......لرد سياه بايد يک مهمانخانه براي مستقر شدن يارانش اجاره مي کرد!
ورمتيل با صداي بلندي خنديد .... آميکوس هم لبخندي شيطاني با بلاتريکس رد و بدل کرد. آونس دستي به موهاي پرپشتش کشيد و آلکتو يک ليوان آب کدو را يکجا سرکشيد. اين عکس العمل ها باعث شد جريس موا هم به حرکت درآيد و لبه کت و يقه بلوزش را مرتب کند. معمولا هر وقت عصبي ميشد اين کار را مي کرد.
در همين هنگام در پشتي سالن به آرامي باز شد و سايه شخصي پديدار گشت. آن شخص يک قدم جلو آمد و نگاهي به شنلش انداخت. سر و وضع او به وسيله باران و طوفان شديد بسيار آشفته شده بود. پس از اينکه دستي به شنلش کشيد کلاهش را برداشت و به طرف ميز مرگ
خوارها حرکت کرد. در راه يک دستمال با چوبش ظاهر کرد و صورتش را با آن خشک کرد.
وقتي جلوي ميز رسيد سرش را بالا گرفت و تمامي افراد حاضر در سالن را با نگاهي سطحي از نظر گذراند. سپس دستمال خيس را غيب کرد و گفت : اتفاقي افتاده؟ اينجا خيلي ساکت به نظر ميرسد . تا جايي که يادم مياد امشب يک ماموريت مهم داشتيم.
آميکوس آهسته جواب داد : من مطمئنم که يه اتفاقي افتاده سوروس...منظورم اينکه لرد سياه مثل هميشه نبود. خيلي بيقرار و عصباني به نظر ميرسيد.. فکر کنم مربوط به اون پسره پاتر ميشه...چند ساعت پيش بدون اينکه چيزي به ما بگه به سرعت ساختمان رو ترک کرد. ما اصلا چيزي نمي دونيم.... نمي دونيم ماموريت امشب چيه.. اصلا نميدونيم تا کي بايد منتظر بمونيم.....خودت ميدوني که لرد سياه عادت داره تا آخرين لحظه چيزي به کسي نگه...
آلکتو با زيرکي خاصي ادامه داد : البته فهميدنش خيلي هم مشکل نيست..احتمالا باز هم موضوع اصلي ماموريت اون پسره است...شايد باز هم بايد بريم به هاگوارتز....
اسنيپ با لحني آمرانه گفت : همين که باس پادل الان تو هاگوارتزه کافيه... بايد ببينيم اون ميتونه کارش رو به تنهايي انجام بده يا نه...... در کل اينطور که پيداست فعلا چاره اي جز صبر کردن نداريم..... بسيار خوب...پس من ميرم به اتاقم........
آلکتو با صداي بلندي به اسنيپ که داشت به طرف در ميرفت گفت : داري ميري بالا اون آدم گرگ نفرت انگيز رو هم ساکت کن...فرياداش ديگه داره ميره رو اعصابم.....
اسنيپ سري تکان داد و به سرعت از سالن خارج شد.
بلاتريکس در فکر فرو رفته بود.انقدر غرق افکار خودش بود که انگار تنها جسم او روي صندلي مانده و روحش در آن اطراف نبود.
اين تنها باري بود که بلاتريکس براي پرس و جو و بازجويي از اسنيپ هيچ تلاشي نکرد. زيرا او خوب مي دانست که اين دفعه در رسيدن به هدفش موفق نخواهد شد ... او نمي توانست از اسنيپ ايراد بگيرد که چرا دير به جمعشان پيوسته و تا قبل از آن کجا بوده و به چه کاري
مشغول بوده و اصلا چه کاري مهم تر از رسيدن به ماموريت لرد سياه داشته...
او نميتوانست چون وجود خود او تا اين لحظه فايده اي نداشته...چند روز بدون هيچ هدف و برنامه ريزي مفيد در اين ساختمان متحرک حبس بوده و حالا حتي نمي دانست اين وضعيت تا چه مدت طول ميکشد.
بلاتريکس سعي ميکرد با هجوم اين فکر که اسنيپ چيزهايي ميداند و از آنها پنهان ميکند مقابله کند ولي هر بار به اين نتيجه مي رسيد که هنوز هم به اسنيپ مشکوک است و هنوز هم نمي تواند به او مثل بقيه به طور کامل اعتماد کند.
لحظه اي بعد متفکرانه رو به ورمتيل کرد و گفت : ورمتيل هنوز کليد اتاق ها دست تو است؟
-آره.... پيش منه...چطور؟
- همه اتاق ها؟
-درسته همش پيش منه ايناهاش..
ورمتيل اين را گفت و دسته کليد بزرگي را که چند صد کليد ريز و درشت به آن وصل بود از جيبش خارج کرد.
بلاتريکس با همان حالت از جايش بلند شد و در حالي که به طرف در ميرفت گفت : دنبال من بيا........
جريس موا رفتن آنها را دنبال کرد و بعد از بسته شدن در به آميکوس گفت : اين چش بود؟
آميکوس دسته ورقي را که از جيبش خارج کرده بود باز کرد و در حالي که آنها را روي ميز مي چيد جواب داد : کي؟
آلکتو خميازه اي کشيد و گفت : بلاتريکس رو ميگه....
-آهان..خوب....آره رفتارش عجيب بود... او معمولا انقدر ساکت نيست. من که منتظر بودم يه بحث و دعواي جانانه با اسنيپ راه بيندازه...حالا اين رفتار بي سابقه دو دليل بيشتر نميتونه داشته باشه...يا مريض شده و حال حوصله درستي نداره يا اينکه داره براي يه بدبختي نقشه ميکشه!
آلکتو ورق هاي خودش را از روي ميز جمع کرد و گفت : چرند نگو ....اون هيچيش نيست فقط حوصله اش سر رفته مثل همه ما......
آونس دستي به موهايش کشيد و آن را از روي صورتش کنار زد و سپس گفت : ورمتيل کجا رفت؟ ميخواستم يه کليد ديگه براي اتاقم بگيرم.
اين يکي پوسيده شده... خيلي عجيبه که با وجود اين همه طلسم هاي پيشرفته ما بايد درها رو با کليد و مثل مشنگ ها باز کنيم!
جريس موا کمي روي ميز خم شد و گفت : براي منم عجيبه..ولي حتما يه دليلي داره.. در هر حال خوب شد که ورمتيل رفت! ميخواستم درباره چيزي با شما مشورت کنم.
آميکوس نيشخندي زد و گفت : زياد خوشحال نباش! ورمتيل موش همه جا گوش موشي کار گذاشته....حالا با گوش يا موش به هر حال اون حرفامونو ميشنوه....
آونس به آميکوس گفت : اگه نگران گوش وايسادن ورمتيلي من يه هاله ضد صوت دور ميز درست ميکنم ....سپس چوبش را از جيب شنلش درآورد و به طرف سقف گرفت و گفت : سپاروس آرون....
هاله اي به رنگ آبي آسماني اطراف آنها را پوشاند و آنها را از ديگر نقاط سالن جدا کرد.
آونس چوبش را پايين آورد و با کنجکاوي رو به جريس موا گفت : خوب حالا ديگه مزاحمي نداريم...چي ميخواستي بگي؟
جريس موا با تحسين به هاله نگاه کرد و گفت : کارت خوب بود...فکر نمي کردم اين طلسم هاي از مد افتاده يه روزي به درد بخوره.....
بعد رويش را به طرف آن سه نفر برگرداند و شروع به صحبت کرد.......
- ميخوام بدونم شما تا چه حد به اين وزير جديد جادوگري..اسکريم جيور.. اعتماد داريد؟ زماني که من در وزارت جادوگري عضو گروه مخفي کورنليوس فاج بودم بخوبي ميدونستم که با کي طرفم...اون هميشه باطنا با لرد سياه و کاراش و يارانش موافق بود.
من بارها شاهد اين موضوع بودم شاهد بودم که تمام تلاشش رو ميکرد تا رضايت لرد سياه رو جلب کنه ولي خوب بيشتر مواقع دامبلدور مزاحمش مي شد در هر صورت اون زمان ما خيالمون از طرف وزارت جادوگري راحت بود ولي خوب حالا اوضاع تغير کرده و به هر حال فاج رفته.... ما نميدونيم وزارت جادوگري تا چه حد آماده همکاري با ماست. خوب...
من که شخصا از اسکريم جيور خوشم نمياد. ميشه گفت آدم مزخرفيه ...چه در رابطه با دوستاش چه با دشمناش ....اصلا...کي فکرش رو ميکرد رئيس دايره آرورها يه روزي وزير جادوگري بشه؟
آونس متفکرانه گفت : يعني تو فکر ميکني احتمال داره اسکريم جيور طرف ما نباشه؟جريس موا سرش را به علامت مثبت تکان داد.
آونس ادامه داد : خوب...شايد مثل فاج وفاداريش رو آشکارا نشون نده ولي من مطمئنم اسکريم جيور عاقلتر از اونيه که دشمني با ما رو انتخاب کنه....يادمه زماني که تازه وزير شده بود سر و صداي زيادي درباره اينکه با دامبلدور مشکل داره به پا شد. در مورد فاج من با تو
موافق نيستم. او آنقدرها هم براي ما مفيد نبوده....به نظر من کورنليوس فاج يه احمق کودن بيشتر نبود.
همين اواخر اين موضوع رو ثابت کرد. وقتي به ديوانه سازها دستور داد پست هاشون رو ترک کنن تا تو و بقيه بتونين از آزکابان فرار کنين...اين موضوع رو همه فهميدن..حتي مطلبي هم تو روزنامه ها و مجلات اون روزها در اين رابطه نوشته شد.من مطمئنم اين خرابکاري آخرش
باعث شد تا اسکريم جيور رو بجاش بگذارن.....
آميکوس گفت : شايد از نظر فاج حق با تو باشه آونس .....ولي اگه اسکريم جيور با ما مشکلي نداره پس چرا از همون ابتداي کارش اقدامات شديد امنيتي از طلسم ها و سحر هاي دفاعي گرفته تا مجموعه پيچيده اي از ضد طلسم ها و حتي يک نيروي ضربت از آرورهاي بسيار ورزيده
رو براي محافظت از هاگوارتز گذاشت؟
آونس با لحني عادي جواب داد : اين يکي از معمولي ترين کارهاي يک وزير جادوگري است. محافظت شديد از جاهايي که احتمال حمله به آنها زياده....خوب اگه اين کارها رو نميکرد ديگه چه فرقي با فاج داشت؟
جريس موا با صداي ترسناکي زمزمه کرد : موضوع اصلا اين نيست که ما چقدر احتمال ميديم که اسکريم جيور با ما و کارهاي ما مشکلي نداره....موضوع اينکه ما فقط حدس ميزنيم...و براي آينده و کارهاي مهمي که در پيش داريم حدس و احتمال به درد نميخوره ما بايد مطمئن
باشيم. ما.....
آلکتو وسط حرف او پريد و گفت : چطوري؟ منظورت از همه اين حرفها چيه؟
جريس موا ادامه داد : در حقيقت ما نياز به شخصي داريم که در وزارت جادوگري رفت و آمد کنه....اطلاعات و هر چه که در اونجا رخ ميده را به ما گزارش بده و از همه مهمتر هويت واقعي اسکريم جيور رو برامون روشن کنه....
آميکوس با ترديد گفت : تو کسي رو ميشناسي که بتونه اين مسئوليت رو بپذيره؟
جريس موا لبخندي زد و به صندلي اش تکيه داد بعد رو به آونس کرد و گفت : خوب ...فکر کنم بشناسم...
آونس يکي از ابروهاش رو بالا انداخت و گفت : منظورت منم؟!!
جريس موا با صداي آرامي پاسخ داد : آه...خوب البته اگه تو بخواي و با اين موضوع مشکلي نداشته باشي...
آونس با عصبانيت گفت : البته که دارم. من حالم از تک تک اون جادوگرا و ساحره ها به هم ميخوره...ازشون متنفرم تازه فکر کردي من ميتونم تو يه کار پشت ميزي دوام بيارم؟!
آميکوس دخالت کرد و جواب داد : چرا که نه؟ تو بهتر از همه ميتوني..تازه به اين وسيله ميتوني وارد دايره موجودات جادويي بشي و از گروه پالي پولا و غول هاي قاتل کوهستان پولارد به طور قانوني حمايت کني.....
آلکتو با تعجب رو به آميکوس کرد و با خود زمزمه کرد : قانوني!!!!
آونس بدون توجه به حرف هاي آميکوس با خشم به جريس موا گفت : اصلا چرا خودت اين کار رو نميکني؟
- جدي که نميگي؟ ها ؟ من همين چند وقت پيش از آزکابان فرار کردم ....حالا برم وزارتخانه و دنبال يه کار شرافتمندانه بگردم؟
-خوب تو هيچي..اين دوتا چرا نميتونن؟
آميکوس و آلکتو با تعجب به هم نگاه کردند.
جريس موا پوزخندي زد و گفت : اين دو تا که مدت هاست تحت تعقيبن و چنديدن اتهام و پرونده قطور در قسمت هاي مختلف وزارتخانه
دارن....
آونس که تصميم نداشت به اين سادگي ها تسليم شود با اصرا گفت : حتي اگه بخوام براي غول هاي کوهستان پولارد اين فداکاري را بکنم ... و
اگه من تنها انتخاب و بهترين انتخاب باشم باز هم بايد ببينيم لرد سياه در اين مورد چه نظري داره....
جريس موا با لحني پيروزمندانه گفت : درسته....پس منتظر ميمونيم لرد سياه بياد و موضوع رو باهاش درميان ميگذاريم.
*نویسنده : سوروس*

نيمه شب سردي بود. مردي با شنلي سياه به سرعت قدم در کوچه تاريکي گذاشت. هيچ کس در کنار مغازه ها و خانه هاي کوچک آن اطراف ديده نمي شد. نور ضعيفي از چراغ کم سوي بيرون يکي از چايخانه ها ديده مي شد. مرد ناشناس به جلوي چايخانه رسيد و به سرعت داخل شد. مسئول و صاحب چايخانه در حالي که سه ليوان بزرگ نوشيدني را به زحمت با خود حمل ميکرد به طرف ميز روشن کنار شومينه رفت.
تنها مشتريان چايخانه سه نفر از ماموران خسته وزارت جادوگري بودند که تمام روز را در تلاش براي برسي و کنترل رفت و آمد هاي آن اطراف سپري کرده و اکنون مشغول استراحت بودند .مرد ناشناس در را به آرامي پشت سر خود بست و نگاهي گذرا به محيط انداخت.
يکي از ماموران که متوجه تازه وارد شد به طرف او برگشت اما در همان لحظه صاحب چايخانه ليوان لبريز از نوشيدني تازه را جلوي چشمش گرفت و توجه او جلب کرد. در آن هنگام مرد ناشناس جلوتر رفت. صاحب چايخانه که هميشه از چهره هاي ناشناس و غريبه هاي دست و دلباز استقبال خوبي ميکرد با لبخندي که تمام دندان هاي کرم خورده اش را به نمايش مي گذاشت جلوي او ايستاد.سپس با لحني چاپلوسانه گفت :
- به چايخانه محقر ما خوش آمديد قربان! لطفا همراه من بيايد تا شما را به کنار بهترين ميز راهنمايي کنم...
اما قبل از اينکه بتواند قدمي به آن طرف بردارد با صداي مرموز غريبه سر جايش ميخکوب شد....- نه متشکرم.. قصد دارم خيلي زود اينجا را ترک کنم....فقط...
او بدون اينکه کلاه شنلش را بردارد، در حالي که همچنان چهره اش مخفي و در تاريکي پنهان شده بود با صدايي آهسته ادامه داد :فقط براي ملاقات با شخصي آمدم...آقاي مانتي پالچ والتر...
چهره صاحب چايخانه درهم رفت و با شک و ترديد گفت: که اينطور..خوب بله...البته..ايشون اينجان ولي......ولي الان خيلي ديره..متوجه هستيد که.....بهتره فردا صبح بيايد....بله..اينطوري بهتره....البته ما اتاق خالي هم داريم..اگه مايل باشيد......
-کار مهمي دارم فردا خيلي دير است. آقاي والتر هم مدت زيادي است که منتظر من مانده....
-آه...پس اينطوره..باشه همراه من بيايد تا اتاق را نشونتون بدم...
- نيازي به اين کار نيست...خودم راه را پيدا ميکنم...
- باشه هر جور دوست داريد.. طبقه دوم اتاق سوم دست چپ.
مرد ناشناس بدون لحظه اي توقف با قدم هايي بلند از پله ها بالا رفت. صاحب چايخانه که در پي کشف ارتباط والتر با آن شخص عجيب و غريب بود همانطور به پله ها خيره ماند. با صداي جيرنگ جيرينگ برخورد دو سکه با ميز کنار شومينه به خودش آمد و به آن طرف برگشت.
- معطل چي هستي چايخانه دار ....چرا از دوستان من پذيرايي نمي کني؟
مرد ناشناس به طبقه دوم رسيده بود و در راه روي نسبتا طولاني و باريک آن به طرف اتاق مورد نظر حرکت ميکرد. جز صداي برخورد پاهايش با کف راه رو چيز ديگري نمي شنيد. بالاخره به اتاق سوم رسيد. اطراف را با نگاهي گذارا کاويد و بعد به آرامي داخل اتاق شد.
پير مردي روي تخت کنار اتاق نشسته بود. بدون اينکه سرش را برگرداند با بي حالي زمزمه کرد : آورديش؟
و با طعنه ادامه داد :بهترين معجون ساز قرن!
مرد ناشناس دستش را در شنل سياه خود فرو برد و شيشه اي کوچک و خاکستري رنگ را خارج کرد.پير مرد با ديدن بطري از جايش پريد و آن را از دست مرد ناشناس قاپيد.با کمي زحمت درش را باز کرد و محتوياتش را تا قطره آخر سر کشيد. بعد نفس عميقي کشيد طوري که انگار روح آب شده اش را سر کشيده و دوباره زنده شده....
مرد ناشناس روي پاشنه چرخيد و به طرف در رفت. پير مرد در حال رفتن به سمت آيينه ترک خورده روي ديوار به زمين افتاد. سخت به خود مي پيچيد ولي با تمام وجود مقاومت مي کرد. با اين حال فرياد کوتاهي کشيد که خيلي زود خاموش شد. در حالي که روي زمين مي خزيد به طرف ديوار رفت و به کمک آن بلند شد. کمي آرام شده بود.
وقتي صاف ايستاد و خودش را در آيينه ديد دهانش از حيرت باز ماند. طولي نکشيد که خنده شيطاني بر لبانش پديدار شد و با صدايي که اکنون چند برابر قوي تر از قبل به نظر مي رسيد فرياد زد : پناه بر مرلين بزرگ!...اين صورت ....اين صورت منه... باورنکردنيه...
مرتب به با دستانش نقاط مختلف صورتش را لمس ميکرد . گويي ميخواست مطمئن بشه که اون چه که در آيينه مي بينه روي صورت خودش هم حک شده با تمام جزئيات. پس از دقايقي که به اين ترتيب گذشت پير مرد چند دقيقه پيش که اکنون خيلي جوان تر از سنش به نظر ميرسيد با ترديد به نکته اي رسيد که از هيجان جوان شدن کاملا فراموشش کرده بود...
- ولي اين ...اين عادي نيست...
بعد با تعجب و کمي خشم به طرف مرد ناشناس که هنوز پشت به او ايستاده بود برگشت و تکرار کرد : اين ...اينکه ....لوسيوس است!!....آه اين اصلا عادي نيست.....معجوني که تو به من دادي قرار بود منو جوون کنه ..خودم رو ..نه اينکه منو به کس ديگه اي تبديل کنه....اين قرار ما نبود....
در حالي که صداش به وضوح ميلرزيد ادامه داد : تو معجون تغيير شکل به من دادي؟!
مرد ناشناس به آرامي گفت :..اوه مانتي....مانتي عزيز... تو واقعا يک ابله ديوانه اي....يعني ميخواي باور کنم که منتظر چنين لحظه اي نبودي؟!
بعد با حرکت سريعي چوبش را از شنلش درآورد و به طرف مانتي برگشت. سکوتي طولاني پديد آمد. مانتي که کاملا شبيه به لوسيوس مالفوي شده بود به ديوار پشت سرش تکيه داده بود و هنوز هم گيج به نظر ميرسيد....
پس از چند دقيقه سکوت به آرامي و با قدم هاي لرزان جلوتر رفت و گفت : تو با من چيکار کردي؟
- من با تو هيچ دشمني خصوصي ندارم.... ولي وقتي بر عليه لرد سياه اقدام کردي و به ماموران وزارتي پيوستي... ما رو لو دادي و باعث شدي تمام نقشه هاي ما براي به خدمت گرفتن غول ها خراب شود بايد فکرش رو ميکردي که يک روز کسي از دوستان ديروز و دشمنان
امروزت از طرف لرد سايه به سراغت خواهد آمد...
مانتي بيچاره از ترس آب دهانش را به سختي قورت داد و من و من کنان گفت : تو که جدي نميگي....يعني لرد سياه متوجه شده؟
- فکر نمي کردم تا اين حد احمق باشي که به اين موضوع شک کني...جناب آقاي پالچ والتر...مامور بي نظير وزارتخانه...يا بهتره بگم جاسوس حق نشناس...
- من... من...هر چي بخواي بهت ميدم فقط بذار برم...تو که واقعا نميخواي منو بکشي؟..ها؟؟؟
- تو همه ما رو به خطر انداختي ...حتي نزديک بود چند تا از بهترين افراد گروه رو از دست بديم. دردسرهايي که تو براي ما درست کردي خيلي بيشتر از دردسرها و مشکلاتي بود که دشمنان برامون ايجاد کردند. اما با اين همه بايد خوشحال باشي..چون با مرگت جون انسان ديگري
را نجات خواهي داد.......
سپس چوبش را به طرف مانتي گرفت و قبل از اينکه او فرصت کند عکس العملي نشان دهد طلسم ترکيبي مرگ باري را به صورت غير کلامي زمزمه کرد. بعد از برخورد طلسم، مانتي از پشت محکم روي زمين افتاد و در همان لحظه صدايي به گوش رسيد. مرد ناشناس به سرعت باد از
اتاق بيرون پريد و در نزديک ترين اتاق پنهان شد. صداي قدم هاي سبکي شنيده مي شد که در حال نزديک شدن بود. در اتاق هنوز باز بود.جسد مانتي کف اتاق افتاده بود.
ساحره اي با لباس خواب از اتاقش که مجاور اتاق مانتي بود بيرون آمده و در پي يافتن منبع صدا به راه رو قدم گذاشت ....وقتي در باز را ديد و داخل شد نفسش را در سينه حبس کرد و دستش را جلوي صورتش گرفت.....
- پناه بر بلايمي!
با قدم هايي که اين بار سنگين به نظر مي رسيد به طرف پايين پله ها دويد.
مرد ناشناس با احتياط از اتاق انتهاي راه رو خارج شد و دوباره به بالاي جسد مانتي برگشت.
لحظه اي در صورت سفيد و چشمان روشن او خيره شد.سپس با حالتي پيروزمندانه گفت: خداحافظ لوسيوس!
چوبش را دوباره به سمت جسد گرفت و.......
ساحره به کنار ميز ماموران رسيده بود و سعي ميکرد آنها را که بر اثر خوردن نوشيدني هاي قوي از هوش رفته بودند بيدار کند ....... ولي تلاشش بي فايده به نظر ميرسيد.. آنها واقعا زياده روي کرده بودند.....
مرد ناشناس ناگهان در جلوي پله ها ظاهر شد. چند سکه جلوي پاي صاحب چايخانه انداخت و با خونسردي تمام به طرف در رفت.صاحب چايخانه در حالي که سکه ها را جمع ميکرد فرياد زد : متشکرم قربان...متشکرم... باز هم تشريف بياريد.
مرد ناشناس از چايخانه خارج شد و در مسيري تاريک و مه آلود قدم گذاشت.
ظاهرا فرياد تشکر صاحب چايخانه موثر تر از فرياد هاي آن ساحره وحشتزده بود. يکي از ماموران وزارتي سرش سنگينش را از روي ميز بلند کرد و با بي حالي رو به ساحره گفت : چه خبره؟... چرا انقدر داد و فرياد بالاي سر ما راه انداختي؟
- جسد...يه جسد طبقه بالاست...
- چي؟
- قتل...يه نفر رو در طبقه دوم کشتند!
ماموران به همراه ساحره و صاحب چايخانه به طبقه دوم رفتند. هر پنج نفر وارد اتاقي شدند که ساحره به آنها گفته بود جسدي در آنجا ديده...
ماموري که هنوز هم بر اثر خوردن نوشيدني هاي قوي گيج ميزد چشمهايش را چند بار باز و بسته کرد و با ترديد گفت : اينجا کسي نيست يا من چيزي نمي بينم؟!!
مامور دومي رو به ساحره که به کف خالي اتاق چشم دوخته بود کرد و گفت : مطمئنين همين اتاق بود؟
جسدي در اتاق نبود ولي آن ساحره از چيزي که ديده بود کاملا مطمئن بود.
ساحره جوان با خود زمزمه کرد : بله کاملا مطمئنم...يک نفر اينجا روي زمين افتاده بود...خيلي شبيه...شبيه لوسيوس مالفوي بود.......
چند روز از ماجرا گذشته بود ولي با اين همه اين صحنه ها مدام در ذهن اسنيپ در جريان بود ...چايخانه..صاحب طمع کار آنجا...ماموران وزارتي ، ساحره و بالاخره مانتي يا همان لوسيوس...........
تلاش او براي از بين بردن و پاک کردن اين افکار بي نتيجه مي نمود. اما بايد قبل از برگشتن پيش مرگ خوارها و ولده مورت ذهنش را کاملا خالي و پاک مي کرد و تمام حوادث اين شب مه گرفته را به فراموشي مي سپرد.ولده مورت نبايد به اين موضوع پي ببرد...به اينکه اسنيپ مانتي خائن را به جاي لوسيوس بيچاره کشته......
اما به جز اسنيپ و لوسيوس هيچ کس حقيقت را نميدانست و از فرداي آن روز اين خبر که آن ساحره جسد بي جان لوسيوس مالفوي را ديده همه جا پخش شد. و اين چيزي بود که اسنيپ ميخواست و لوسيوس....کسي که اکنون هزاران مايل با جسدش فاصله داشت!
*نویسنده : سوروس*
آن شب براي اولين بار هري خيلي سريع به خواب رفت...تنها خوابي که ميديد خواب واقعه آن شب بود و خواب هاي هميشگي که اين بار به طرز حيرت آوري شيرين جلوه ميکردند....
هري خود را بار ديگر در آن راهروي مخوف ميديد.....اين بار به جاي دو راهي هاي گمراه کننده تعداد بيشتري راه وجود داشت که در کنار هر يک از آنها يک ديوانه ساز ايستاده بود...هري بدون توجه به آنها در راهرو ايستاده بود و به فکر اين بود که کدام راه درست هست....
انتظار داشت تا فوکس دوباره به کمکش بيايد ولي اينبار خبري از کمک نبود ....پس از مدتي هري يکي از ديوانه سازها را ديد که دست چروکيده اش را به سمت راهي که در کنار آن ايستاده دراز کرده و به آن راه اشاره ميکند...هري نميدانست چرا ولي براي اولين بار دوست داشت تا به همه حتي يک ديوانه ساز اعتماد کند....
هري مدتي را به قدم زدن سپري کرد....ديگر داشت احساس خستگي ميکرد تا در آخر سه نور سو سو کنان هري را به سوي خود جذب کردند... هري بر سرعتش افزود...واقعا مشتاق بود که بداند آن نورها چه چيزي را روشن کرده اند.به انتهاي راهرو که رسيد سه در را ديد که آن نورها احاطه اشان کرده بودند..روي هر در چيزي نوشته شده بود...
هري نگاهي به نوشته ها انداخت ..ولي انگار که باز هم به همان زبان عجيبي که روي دري که هري براي نابود کردن جانپيچ ديده بود...نوشته بودند.هري سعي کرد که ذهنش را متمرکز کند...بار ديگر نوشته ها تغير حالت دادند و به شکلي که هري کاملا ميتوانست از آنها سر در بياورد در آمدند.بر روي در اول عبارت ((گذشته دور)) نوشته شده بود.در دوم نشان دهنده عبارت ((گذشته نزديک)) بود و در سوم عبارت ((آينده)) را نمايش ميداد.هري با حس غريبي در اول را که عبارت گذشته دور بر روي آن حکاکي شده بود گشود.پشت آن در اتاقي بود مملو ار تابلوهاي نقاشي...
هري به آرامي در را بست و نگاهي به تابلوها انداخت تابلوي اول پسري را نشان ميداد که بالاي درخت ايستاده و سگي زير درخت برايش پارس ميکند و پسر چاقي در کنار سگ ميخندد...هري با تعجب نگاهي به تابلوي بعدي انداخت..عکس پسر نوجواني را نشان ميداد که همراه يک مرد غول آساي ريشو سوار بر قايقي هستند...هري عکسها را به سرعت نگاه ميکردتنها نکته اي که کاملا مشخص بود اين بود که اين تابلو ها خاطرات هري هستند...حتي تاريخ و ساعت دقيق آنها نيز زير تابلو نوشته شده بود...
هري با ديدن آخرين تابلو پسر جواني را ديد که در اتاقي تنها به همراه دختري مشغول عشق بازي است...کمي خجالت کشيد که چرا نقاش آن تصاوير را نيز ترسيم کرده است.!هري از اتاق خارج شد و به سمت اتاق بعدي که با عبارت گذشته نزديک خودنمايي ميکرد رفت اين نيز حاوي چند تابلو بود ولي اين بار تعداد تابلو ها کمتر بود.فقط ده تابلو در اين اتاق بود که همه آنها تصاويري از روز يکشنبه را نشان ميدادند و در کنار آنها کلمه امروز خودنمايي ميکرد.هري اينبار با ديدن عکسها شوکه شد.تمام آنها تصاويري بودند از آن نبرد نفسگير هري براي نابودي جانپيچ.
هري ميتوانست به وضوح خودش را در کناره دروازه طلايي..در کنار رون و هرميون...و همينطور در کنار بيدمجنون ببيند...هري با ذهني آشفته از اتاق خارج شد.نگاهش بر روي دري که عبارت ((آينده)) را نشان ميداد ثابت ماند..با قدمهاي آرام به سمت در رفت..ميتوانست ضربان قلبش را به وضوح احساس کند..نفس را در سينه حبس کرد و وارد اتاق شد..فقط يک تابلو در اتاق بود.روي آن هم عبارت ((دوشنبه-فردا))خودنمايي ميکرد.
هري با ترسي آشکار به تابلو خيره شد..هر چه که قرار بود رخ دهد در ساعت 10 شب رخ ميداد.هري نگاهي به تصوير کرد...او هرگز جايي را به اين اندازه دوست نداشته بود بنابراين به هر صورتي که آن را ميديد برايش قابل تشخيص بود...اينجا سرسراي ورودي هاگوارتز بود..همانجايي که همه جمع ميشدند تا مراسم گروه بندي را انجام دهند يا به سخنان مديره مدرسه گوش دهند...اما اين بار چند تفاوت داشت...
شعله هاي آتش همه جا زبانه ميکشيد و افراد سياهپوش با کلاههاي نوک تيز همه جا بودند...تنها کسي که صورتش پيدا بود فردي بود که جلوي بقيه ايستاده بود..هري او را خوب ميشناخت..او براي هري يکي از منفورترينها بود..با موهاي سفيدش کاملا ميشد او را شناخت....او لوسيوس مالفوي بود.!!!!
- هري خواهش ميکنم بيدار شو....خواهش ميکنم.
هري چشمهايش را باز کرد و ديد که روي زمين نشسته و بدنش خيس عرق است.سرش را که تکان داد دين..سميوس..نويل و در آخر رون را ديد که با چهره هاي وحشت زده به او خيره شده اند.رون نيم نگاهي به بقيه انداخت و گفت : ((هري تو را به خدا بگو چي شده ؟)).هري چشمهايش را به چشمهاي رون دوخت...اولين چيزي که هري به زبان آورد يک پرسش بود : ((ساعت چنده ؟))
رون با تعجب نگاهي حاکي از تمسخر به هري انداخت و گفت : همه اين داد و فريادها واسه...
هري اجازه نداد که رون حرفش را تمام کند ...سر او فرياد کشيد و گفت : فقط بهم بگو اون ساعت لعنتي چه عددي را نشون ميده ؟
رون که حسابي جا خورده بود گفت : ساعت 7 صبحه ولي هري...
هري اجازه نداد حرف رون تمام شود.. با همان لباس از خوابگاه پسر ها سپس از سالن عمومي گريفيندور خارج شد...حتي فريادهاي بانوي چاق که او را بي نزاکت خطاب ميکرد نتوانست افکار هري را به هم بريزد..هري با سرعت خود را به سرسرا رساند..تنها کسي که بايد از موضوع باخبر ميشد پروفسور مک گونگال بود.همه در سرسرا به پسري نگاه ميکردند که با لباس خواب و با پاي برهنه به سمت ميز معلمها ميرود.
هري خدا خدا ميکرد که مک گونگال آنجا باشد..اما در اولين نگاه همه اميدش را از دست داد چون به جز فيلچ ...پروفسور فليت ويک...پروفسور سينسترا و عده اي افراد ناشناس کس ديگري آنجا نبود.هري دو زانو روي زمين نشست و شروع به گريستن کرد حتي ميشد از فاصله اي دور صداي هق هق هري را شنيد.پروفسور سينسترا و پروفسور فليت ويک در ميان انبوه نگاههاي متعجب به سمت هري آمدند و او را از روي زمين بلند کردند..هري با صداي بلند گريه ميکرد و کسي نبود که او را نگاه نکند.حالا ديگر رون...هرميون و جيني هم سر رسيده بودند و داشتند به او نگاه ميکردند که مثل ديوانه ها زاري ميکرد..اشک از چشمان جيني هم سرازير شده بود..
پروفسور سينسترا با حالتي مادرانه سعي در ساکت کردن هري داشت..هري نگاهي به چشمان او انداخت و گفت : خواهش...ميکنم پروفسور...من بايد..همين حالا...پروفسور مک گونگال را ببينم...موضوع مرگ و زندگيه...!پروفسور سينسترا طوري جواب هري را داد که انگار دارد با يک کودک 5 ساله صحبت ميکند: نگران نباش عزيزم تو حالت خوب نيست بهتره با من به درمانگاه بيايي همه چيز درست ميشه.هري بار ديگر هق هق را از سر داد و اين بار با صداي بلندتري گفت : خواهش ميکنم..جون همه ما در خطره بايد همين الان به پروفسور مک گونگال خبر بدم...
پروفسور سينسترا اين بار نيز با حالتي احمقانه گفت : عزيزم تو اصلا حالت خوب نيست...بهتره با من به درمانگاه بيايي تا مادام پامفري فکري...هري اينبار از کوره در رفت و فرياد زد : جون هاگوارتز در خطره مرگ خوارها امشب به اينجا حمله ميکنند....
- تو از کجا ميدوني پاتر ؟
اين صدا از پشت هري به گوشش رسيد..با چنان سرعتي سرش را چرخاند که تمام مهره هاي گردنش صدا کردند...با نگاهي سرشار از شادي به پروفسور مک گونگال نگاه ميکرد.براي لحظه اي هري کنترلش را از دست داد و خودش را در آغوش پروفسور مک گونگال انداخت و شروع به گريستن کرد...پروفسور مک گونگال با صدايي که جديت از جاي جاي آن ميباريد گفت : بس کن پاتر..بهتره همين الان به دفتر من بياي تا ببينم چه خبره ؟
هري اشک هايش را پاک کرد و به دنبال پروفسور به را افتاد.پروفسور نگاهي به او انداخت و گفت : تو که نميخواي با اين سر و وضع وارد دفتر دامبلدور فقيد بشي..؟؟؟ هري گفت : ولي پروفسور...!!
- ولي نداره هر چه زودتر لباست را عوض ميکني و به دفتر من ميايي ..
- آخه پروفسور...
- همين که گفتم
هري نگاهي ديگر به مک گونگال انداخت و به سرعت به سمت اتاقش رفت.در راه کوچکترين توجهي به ناله هاي جيني نکرد..در کمترين زمان ممکن لباسش را عوض کرد و نيم نگاهي هم به ساعت انداخت..عقربه ها ساعت 8 را نشان ميداند يعني کمتر از 14 ساعت براي بسيج کردن ارتشي در جهت محافظت از هاگوارتز وقت داشتند.
با سرعتي زياد طوري که حتي خودش هم نفهميد چگونه خودش را به دفتر مک گونگال رساند..اما به خاطر نداشت آن کلمه احمقانه اي که پروفسور مک گونگال به عنوان رمز انتخاب کرده بود چيست.با عصبانيت تمام شروع کرد به لگد زدن به مجسمه کله اژدري آنقدر عصباني بود که متوجه حضور تانکس پشت سرش نشد..تانکس دستش را روي شونه هري گذاشت و گفت : هي هري آروم باش..چي کار ميکني؟
- آه تانکس چه قدر خوشحالم که ميبينمت کلمه رمز را يادم رفته......هري پاتر...تانکس اين را با حالتي مسخره گفت و بعد با لبخندي جواب نگاههاي متعجب هري را داد ..چيزي که تعجب هري را افزون کرد باز شدن در دفتر مک گونگال بود..آه...خدايا..کلمه رمز اسم خود هري بود...اما هري براي فکر کردن به اين موضوع اصلا وقت نداشت.
به همراه تانکس وارد دفتر شد..ميخواست هر چه زودتر شروع به صحبت کند اما اينبار با جمعيتي انبوهي در دفتر روبه رو شد ديگر خبري از آن ابزار و وسايل عجيب نبود و فقط يک ميز طويل آنجا بود که صدها صندلي به دور آن بود در راس ميز هم اسکريم جيور نشسته بود...وزير سحر و جادو...دور تا دور ميز هم کساني نشسته بودند که کم و بيش براي هري آشنا بودند...آقا و خانم ويزلي...کيگزلي شکلبولت..آبرفورث دامبلدور..مک گونگال و ديگر اعضاي محفل و همچنين کساني که هري نميشناخت.اسکريم جيور با صداي بمش گفت : بشين پاتر ..!
هري با ترس و لرز بر روي صندلي نشست..درست روبه روي اسکريم جيور ولي انگار که فاصله آنها کيلومترها بود.!!
اسکريم جيور با اشاره سر به مک گونگال سخنراني را به او واگذار کردروفسور مک گونگال با صدايي رسا گفت..خيلي خب پاتر براي اعضاي انجمن امنيتي و همچينين ما اعضاي محفل توضيح بده که دقيقا چه اتفاقي افتاده ؟؟؟
هري که دهانش تا حالا باز مانده بود آن را بست و دوباره آن را باز کرد و شروع کرد به صحبت کردن : خب ميدونيد پروفسور...من يک خوابي ديدم ..ديدم که جاي هستم که تمام خاطرات گذشته ام به صورت تابلوهاي نقاشي وجود دارند.بعدش هم تابلوهاي را ديدم که خاطات امروزم ... يعني ديروزم را بازگو ميکردند..و در آخر عکس را ديدم که مربوط به امشب ميشد...ساعت 10...
مک گونگال با ريز سنجي پرسيد : چه چيزي را ديدي ؟
هري آب دهانش را قورت داد و گفت : من مرگ خوارها را ديدم....در هاگوارتز بودند...به سرکردگي ...لوسيوس مالفوي!!
اسکريک جيور که تا اين لحظه ساکت بود شروع به خنديدن کرد ..خنده اي مسخره که اعصاب هري را به هم ميريخت...اسکريم جيور با همان خنده گفت : اين حرف کاملا احمقانه است...ما لوسيوس مالفوي را امروز صبح پيدا کرديم...اطراف لندن..البته نه خودش را...جنازه اش را..لوسيوس مالفوي مرده..!
هري نميتوانست اين حرف را باور کند ..اين امکان نداشت ..لوسيوس مالفوي قرار بود امشب به همراه بقيه بقيه مرگ خوارها به هاگوارتز حمله کند...هري ايستاد و گفت : نه اين غير ممکنه من مطمئنم که اونها امشب به سرکردگي مالفوي به اينجا حمله ميکنند...
اسکريم جيور نگاهي احمقانه به اطرافيان انداخت و با خنده ديوانه واري گفت : آه...مثل اينکه حق با کورنليوس(فاج)بود...اين پسرک کاملا ديوانه است..
پروفسور مک گونگال نگاهي به اسکريم جيور انداخت و گفت : اما جناب وزير...پيشگويي هاي پاتر هميشه درست بوده...
اسکريم جيور نگاهي به مک گونگال کرد و گفت : آه...شما ديگر چرا اين حرف را تکرار ميکنيد ؟..اين حرفها ممکن است باعث بر هم خوردن رابطه انجمن امنيتي با اون محفل مسخره شما بشه..يعني واقعا فکر ميکنيد که يک مرده امشب به هاگوارتز حمله ميکنه ؟با اين کارهاتون جلسه امشب ما را به هم ريختيد.
مک گونگال نگاه خشمگيني به اسکريم جيور انداخت..سپس گفت : شکلبولت...پاتر را به درمانگاه ببر...حرفهايي هست که بايد تنها با جناب وزير بزنم...
کينگزلي از جايش بلند شد..اما هري با صداي بلندي گفت : نه..اونها امشب به ما حمله ميکنند ...خواهش ميکنم به حرف من گوش بديد..
ولي ديگر کاري از دست هري ساخته نبود..کينگزلي بازوهاي هري را گرفت و او را بيرون برد...هري ديگر نااميد شده بود و تقلا نميکرد و آرام قدم برميداشت.
ناگهان زخمش سوزش شديدي پيدا کرد.. هري تحمل درد را نداشت و بيهوش شد..و باز هم رويايي ديگر...هري صداي زني را ميشنيد...زني که خيلي خوشحال بود...هري انگار که اين صدا را از فرسنگها دورتر ميشنيد...ولي سعي ميکرد به آن نزديک شود...سرانجام منبع صدا را يافت..زني جلوي مردي زانو زده بود و ميگفت : متشکرم ارباب..من اين ماموريت را به بهترين نحو انجام خواه داد...ما پيروز ميشويم....
و سوزشي دوباره و هري به هوش آمد...خودش را در درمانگاه يافت در کنار رون..هرميون و جيني با نگاهي آشفته اطراف را کاويد..بعد با صدايي که انگار از اعماق دره اي ساطع ميشد گفت : مرگ خوارها امشب به هاگوارتز حمله ميکنند...سپس نگاهي به ساعت انداخت..ساعت 10 صبح بود..هري گفت :
12 ساعت ديگه...رهبر مرگ خوارها توي اين حمله....بلاتريکس لسترنجه!!
*نویسنده : پژمان*

هري اون شب تا صبح خوابش نبرد و از ائنجايي كه ار سمت تخت رون هم صداي خر و پف نمي اومد فهميد كه رون هم خوابش نميبره. براي همين بلند شد و و روي تختش نشست و همينطور كه از پنجره بيرون رو تماشا ميكرد گفت :
- رون!!!
- هوم..
- توام خوابت نميبره؟
- نه...راستش اون پر خيلي ذهنمو به خودش مشغول كرده.
- آره منم همينطور...به نظرت فردا ميتونيم با موفقيت اون جان پيچ رو از بين ببريم؟
- راستش منكه خيلي ميترسم...فردا يكشنبه هم هست و اكثر جاهايي كه ميتونستيم بريم و جان پيچ رو از بين ببريم ممكنه كه آدم باشه...به نظرت بايذ باز به شيون آوارگان بريم؟
- آره فكر كنم آخرش بايد همونجا بريم...حالا جاش زياد مهم نيست...من نمي دونم بايد چي كار كنم!!! اسنيپ به من گفت كه فقط بايد اون نوشداروها و پادزهرها رو درست كنم ولي نگفت چه جوري بايد ازشون استفاده كنم...اصلا به نظرت ما داريم كاره درستي ميكنيم؟؟؟ منكه هنوز به لوپين شك دارم ولي اين پر...خب خيلي چيزا رو روشن ميكنه...كاملا گيج شدم...
بعد به سمته رون برگشت و ديد كه رون به خواب عميقي فرو رفته.
لبخندي زدو دوباره روي تختش دراز كشيد و به ماه كه توي آسمون صاف و بي ابر خود نمايي ميكرد نگاه كرد و با افكاري آشفته به خوابه نا آرامي فرو رفت..
.
.
.
.
.
دوباره اون نور
آرامگاه سپيد دامبلدور...
اسنيپ درون جنگل ممنوع....
بدر كامل ماه...
نور سبز رنگ...
خنده هاي عصبيه شخصي ناشناس...
درد..
صداي جيغ يك زن...
وحشت...
.
.
.
- هري هري!!!
هري يهو از جاش پريد و با ناباوري به روبروش خيره شد.
رون كه از حالت چهره ي هري وحشت كرده بود ،در حالي كه سعي ميكرد رداي مدرسه اش رو بپوشد به اون زل زده بود .
هري عرقهاي پيشانيش رو پاك كرد و عينكش رو به چشمش زد و به رون نگاه كرد.
- چيه؟ چي شده هري؟ بازم از اون خوابها ديدي؟
- نه... آره... نميدونم ... خواب نبود...
- پس چي بود؟
- ولش كن... هر چي كه بود زياد بد نيوده چون جاي زخمم درد نميكنه.
- خوب شايد به خاطره نگرانياييه كه تو اين مدت داشتي. خوب پاشو بريم پايين. الان ديگه صبحانه تموم ميشه .من تو سالن عمومي منتظرتم...پاشو پسر!!
هري در حالي كه هنوز يكم يج بود ،از تختش اومد پايين و سريع حاضر شد و پيش رون رفت.
وقتي به سرسراي بزرگ رسيدن ، هري جيني و هرمايني رو ديد كه با چهري هاي رنگ پريده و خسته براشون دست تكون دادن. گويا اونا هم ديشب نتونسته بودن خوب بخوابن.
وقتي كنار ميز رسيدن و نشستن ،هرمايني گفت :
- خوب زود باشين صبحانتونو بخورين كه كلي كار داريم.
- ااا هرمايني زياد هولشون نكن...هري با خيال راحت غذاتو بخور...اصلا هم استرس يا نگراني نداشته باش...تو خيلي رنگت پريده...اگه حالت خوب نيست مي خواي فردا جان پيچ رو....!!!
هري نگاه محبت آميزي به جيني كرد و فهميد كه چقدر اين دو همديگرو درك ميكنن و هم رو دوست دارند...
- ممنونم جيني كه به فكر مني...ولي اگه هر چي زودتر از شره اين جان پيچ لعنتي خلاص بشيم بهتره...تازه هنوز بقيه ي جان پيچها مونده كه ما حتي جاي اونها رو نمي دونيم
- البته به جر ماره!
- آره به جز اون... خوب رون عجله كن.
بعد از اينكه اونا صبحانشونو تموم كردن ، با عجله به سالن عموميه گريفيندور رفتن و براي آماده شدن هر كدوم به طزف خوابگاهشون رفتن.
هري شنل نامريي ، نقشه ي غارتگر و قاب آويز رو از توي چمدونش برداشت و به سالن عمومي برگشت. رون، جيني و هرمايني آماده در كنار حفره ي تابلو ايستاده بودن.
هري نفس عميقي كشيد و به سمت اونا رفت. كنار اونها كه رسيد ايستاد و به تك تكشون نگاه كرد...هرمايني با يك كيف بزرگ در دست و جيني هم با چند تا شيشه ي كوچولو اونجا ايستاده بودن.
- خوب همتون آماده اين؟؟؟؟ اگه كوچكترين ترديدي دارين ميتونين همين الان بگين و با من نياين!!!
- نه هري ما همگي باهات مييايم..مگه ميشه تو اين شرايط توروتتنها بذاريم؟؟
- هري به هرمايني لبخندي زد و بعد به جيني و رون نگاه كرد . اون دوتا هم با نگاهشون حرف هرمايني رو تاييد كردن. هري از اينكه دوستان به اين خوبي داشت حس خوبي بهش دست داد. سپس چشمانش رئ بست و دوباره باز كرد و گفت :
- بسيار خوب...بريم.
از حفره ي تابلو پايين اومدن و به سمت سرسراي ورودي حركت كردن. هيچ كدومشون حرف نمي زدن .بعد از مدتي ، به محوطه قلعه قدم گذاشتن و به سمت جنگل ممنوع حركت كردن . هري به رون قبلا گفته بود كه به جيني و هرمايني بگويد مي خواهند به شيون آوارگان بروند.
محوطه ي قلعه كاملا مملو از دانش آموزاني بود كه تعطيلات آخر هفته ي خودشون رو با شادي در كنار هم ميگذروندن. هري با ديدن اونها ياد ايامي افتاد كه اون هم با دوستاش در زير درخت راش ميشستن و كي شاد بودن و....و هنور دامبلدور زنده بود...
با يادآوريه اين خاطرات كينه و نفرتي كه از ولدمورت داشت ، در بدنش بيشتر شد...حتي اگه دامبلدور هنوز هم زنده بود ، الان پيش اون نبود و حمايتش نميكرد و همه ي اينها به خاطره وجود ولدمورت بود. هري با اين احساس ، عزمش براي از بين بردن اون جان پيچ بيشتر شد.
همونطور كه به سمت بيد كتك زن ميرفتن ، چند نفر از بچه سال دومي هاي فضول ، با نگاهشون اونا رو تعقيب ميكردن كه با دادي كه رون بر سرشون زد ،متفرق شدن.
بعد از اينكه به بيد كتك زن رسيدند ،هرمايني به اطرافش نگاه كرد و وقتي مطمئن شد كه خودشون اونجا تنها هستن، به سمت بيد كتك زن رفت و با يه چوب نازك كه روي نقطه ي حساس بيد گذاشت ، اون از حركت ايستاد.
يكي پس از ديگري وارد راهروي زير درخت شدند و در آخر هم هرمايني وارد شد و با سرعت چوب رو از روي درخت برداشت.
بعد از مدتي طولاني كه راه رفتن به كلبه ي خاطراتشون رسيدن. هري باز همون احساس آرامش هميشگي بهش دست داد. به نظر هري هيچ جا بهتر از اين مكان به او آرامش نميداد.
با اين حس ،احساس كرد كه ديگه از چيزي نگران نيست و با راحتي ميتونه اون جان پيچ رو از بين ببره.
همگي استرس داشتن به جز هري. اون احساس ميكرد كه در اون لحظه يه بطريه 1 ليتري فيليكس خورده و خوش شانس ترين آدم روي زمينه....
بعد از چند لحظه كه همه بي حركت مونده بودن ، هري برگشت و رو به بقيه ايستاد و گفت :
- خوب.... همتون آماده اين؟؟؟؟ هنوز هم دير نشده و...
- هري تا حالا صد بار اين حرف رو زدي .ما تا آخرش باهات هستيم ..مگه نه رون؟؟؟ جيني؟؟؟
- آره هري درست ميگه.
- تا آخرين جان پيچ هري.
هري به همه ي اونا يه نگاه تشكر آميز كرد و گفت :
- ازتون ممنونم...خوب بهتره كارمون رو شروع كنيم...هرمايني ، تو و جيني برين كنار خروجي هاي اين خئنه كشيك بدين كه كسي نزديك شد بفهمين....رون تو هم برو دم خروجيي كه الات ازش اومديم و اونجا كشيك بده.
- ا هري ما كه تو رو تنها نميذاريم...بايد با هم اون جان پيچ و نابود كنيم!!
- نه هرمايني...مگه يادت نيست اسنيپ به من چي گفت؟؟؟ مثل اينكه كار كاره خودمه!!!
- آخه..
- آخه نداره جيني.
- باشه اينا برن ولي من پيشت ميمونم
- ولي..
- ولي نداره هري... ما نميتونيم تورو تنها بذاريم. حداقل يه نفر بايد پيشت باشه...جيني ، هرمايني شماها برين
- باشه...ممنون رون..خوب ديگه، برين.
- مواظب خودتون باشين.
- باشه شما هم همينطور...
بعداز اينكه جيني و هري با چشماشون با هم ديگه خدافظي كردن ، رون به هر مايني گفت :
- به اميد ديدار...
بهد از اينكه هرمايني و جيني از اتاق بيرون رفتن ، رون يه نفس عميق كشيد و گفت:
- خوب هري. از كجا بايد شروع كنيم؟
- خوب درست نميدونم ولي فكر كنم بايد اول از اين نوش دارو ها بخورم تا يكم مسونيت پيدا كنم...اينو ببين...هرمايني روش نوشته پادزهر حفاظتي...بهتره اينو بخورم
هري بعد از اينكه اون پادزهر رو خورد يه حس عجيبي رو در خودش احساس كرد. انگار كه يه زره به قطر 4 5 سانت تنش كرده بود. بعد از اين پادزهر يه شيشه ي ديگه توجه هري رو به خودش جلب كرد كه روش چيزي ننوشته بود ولي رنك درخشان و پر جنب و جوشي داشت...هري نسبت به اين معجون حس خوبي داشت .بنا بر اين بدون توجه لاجرعه اونو سر كشيد.
رون كه ار تعجب دهانش باز مونده بود كفت :
- هي هري چيكار كردي؟؟؟ اين چي بود خوردي؟؟؟
- نميدونم .ولي حس خوبي بهش داشتم.
بقيه ي معجونها از روي اسمهايي كه روشون نوشته شده بود مشخص بود كه براي درمان آسيبهاي احتماليه بعد از نابوديه جان پيچ هستش.
هري چشماش رو بست و بعد با عزم راسخي به رون گفت :
- خوب حالا ديگه وقتشه. فقط رون تو بتيد به من قول بدي كه اگه اتفاقي افتاد، سريع اينجا رو ترك كني و هر چي بهت گفتم گوش بدي..خوب؟؟؟
هري يك لحظه ياد دامبلدور افتاد...انگار خودش هم مثل ائن حرف زده بود...خنده اي گوشه ي لباش نشست و رون گفت :
- آخه هري ....
- چاره اي جز قبول كردن نداري رون.
- باشه...تو چقدر لج باز شدي هري...
هري چشمكي به رون زد و بعد روش رو برگردوند و چشماش رو بست.
سپس قاب آؤيز رو از جيبش در آؤرد و تو دستاش نگهداشت . حس عجيبي داشت كه نمي دونست چيه . به رون گفت كه به ته اتاق برود و از او فاصله بگيرد.
هري حواسش كاملا به روي قاب آويز معطوف بود. با چشماني تنگ شده به مار روي قاب آويز خيره شده بود. مدت تقريبا زيادي به همين صورت ادامه پيدا كرد...تا حالا هري با اين دقت به مار روي قاب آويز خيره نشده بود...با تمام وجود دلش ميخواست كه قاب آؤيز باز بشه...ناگهان براي يك لحظه احساش كرد كه مار حركت كرد و برقي زد.
رون كه از ترس نفسش حبس شده بود و هيچ حركتي نمي كرد.
هري تمركزي باور نكردني بر روي قاب آؤيز كرد و گفت :
- باز شو..
از نفس صدا داري كه رون كشيد هري فهميد كه به زبان مارها حرف زده... بعد از چند ثانيه دستان هري دچار سوزش شديدي شد و سپس نور خيره كنندهاي در اتاق ظاهر شد كه از شدت اون هري چشمانش را به سرعت بست و ناگهان حسي همچون زماني كه غيب و ظاهر ميشن همراه با حس خلا ، تمام وجود هري رو گرفت و بعد از چند ثانيه همه چز به حالت عادي برگشت...هري آرام چشمهايش را باز كرد....ولي...
هري ديگه در شيون آوارگان نبود ... اون درست در وسط يك راهروي باريك و طويل قرار داشت كه ابتدا وانتهاي اون نا پيدا بود...در اطراف راهرو مشعلهايي بر روي ديوار نمايان بود كه نور كم سويي در اونها شعله ور بود...
هري نگاهي به اطرافش انداخت...آثار حيرت و كمي ترس در چهرش ديده ميشد...به قاب آؤيزي كه در دستش بود نگاه كرد...در آ‹ دوباره بسته شده بود...اين قاب آؤيز مثل يك رمز تاز عمل كرده بود...
هري به روبرو و پشت سرش نگاه كرد..راهروي بسيار طولاني اي بود... نميدونست از كدوم طرف بايد بره...دوباره چشمانش را بست و تمركز كرد...از اعماق وجودش دنبال مسير درست ميگشت...ناگهان صدايي در گوش هري گفت:
" مسير روبرو مسير درست است" هري بلافاصله چشماش رو باز كرد . فكر كرده بود كه كسي اين حرف رو به او زده ولي جز خودش هيچ كس ديگري در راهرو نبود.
ناگهان مشعل هايي كه بر روي ديوار قرار داشتند ، مسير روبروييه هري را روشنتر كردند انگار كه چلچراغ هاي سرسراي بزرگ در هاگوارتز روشن شده بودند...هري به پشت سرش نگاه كرد و ديد كه مشعلهاي پشت سرش به همان حالت اول خود باقي مانده اند...از تعجب دهانش باز مانده بود...يعني با يك تمركز مسير درست به او نشان داده شده بود؟؟؟؟
بله، اينها نهايت خواسته ي هري بود... هرگاه كه هري از اعماق وجودش چيزي را خواهان بود ، آم چيز برايش محيا ميشد...
هري معطل نكرد..هري يك علامت بر روي مكاني كه ايستاده بود گذاشت و سپس .قاب آؤيز را در يك دست و چوبدستيش را در دست ديگرش محكم فشار داد و به حركت افتاد...او طول راهرو را با سرعت ميدويد تا به جايي برسد كه اين راهرو به پايان ميرسد.
بعد از چند دقيقه كه هري با سرعت در حال دويدن بود ، از دور متوجه ي چيزي شد...انگار كه به انتهاي راهرو نزديك ميشد...بعد از لحظاتي تصوير دور واضح شد و هري متوجه ي يك دو راهي شد...هري باز دچار مشكل شده بود...اين بار نيز چشمانش را بست و تمركر كرد...
- مسير درست كدومه....از كدوم طرف برم...يالا ديگه....
چشمانش را باز كرد.....ناگهان از تعجب دهانش باز شد....يك دره طلايي رنگ درست جلوي چشمش ظاهر شده بود...از دوراهي ديگر خبري نبود ... گويا آن دوراهي مسيري براي رد گم كردن بوده....هري به در طلايي نگاه كرد....پر از كنده كاري و نوشته هايي بود كه هري به هيچ وجه از اونا سر در نمي آورد...انگار به يك زبان ديگه بودند...يك دستگيره بزرك در وسط در وجود داشت كه برق ميزد...هري دستش رو به طرف دستگيره برد و انرا هل داد ولي هيچ اتفاقي نيفتاد... يكهو ياد جان پيچ قبلي افتاد كه در ورودي خون طلب كرده بود.
هري با اين فكر ، چاقويي از جيبش در آؤرد و گوشه اي از شستش را بريد و روي دستگيره ماليد.....
ولي هيچ اتفاقي نيفتاد...
هري سر در گم شده بود...
اينبار با خود فكر كرد كه شايد باز هم بايد تمركز كند و بخواهد كه در باز شود....
ولي اين كار نيز فايده نداشت و در باز نشد...هري ديگه كم كم داشت عصباني ميشد...شروع به راه رفتن كرد و هي بالا پايين ميرفت...
ديگه فكري به ذهنش نميرسيد...ورده خاصي هم كه بلد نبود "آلوهومورا"هم مطمئنا اثر نداشت....
ديگه عصباني شده بود و به سمت دررفت وبا عصبانيت گفت:
- چه جوري باز ميشي لعنتي...؟؟؟؟!!!!!!
ناگهان نوشته هاي روي در جاهايشان عوض شد و به ترتيبي كنار هم قرار گرفتند كه براي هري قابل فهم بود....
روي در نوشته شده وبود... " تو كي هستي؟؟"
هري مونده بود چيكار كنه!!! يعني بايد ميگفت كيه؟؟؟
همينجور كه داشت فكر ميكرد ، يهو چيزي به ذهنش رسيد...با صداي بلندي گفت :
- نواده ي اسليترين!
نفسش تو سينه ش حبس شده بود.
در، چند لحظه حركتي نكرد و بعد ....دوباره نوشته ها تغيير كردند و اينبار نوشت...." ثابت كن"
هري گمي فكر كرد و بعد....ياد قاب آويز افتاد ... اونو از جيبش در آؤرد و به دستگيره ي در آويزان كرد...در كماكان بي حركت بود...بعد از لحظاتي...نوشته ها دوباره تغيير كردند و اينبار اين جمله ظاهر شد...." درسته...حالا اجازه داري تا براي يكبار شانس خودت رو براي ورود امتحان كني...رمز ورود؟؟؟"
هري اينبار ديگه نميدونست چي بايد بگه...از شدت عصبانيت داشت ميلرزيد...مدتي به همين منوال سپري شد و بعد...بر روي در نوشته ي ديگري پديدار شد..." وقت تمام"
ناگهان ديوارها شروع به حركت كردند و به هم نزديك شدن...هري ديگه از ترس مغزش هم از كار افتاده بود..تا چند دقيقه ي ديگه اون لايه اين ديوارهاي سنگي و قطور له ميشد...به در نگاه كرد كه كم كم در حال نا پديد شدن بود...يكهو فكري به ذهن هري رسيد...
با صدايي بلند فرياد زد:
- .باز شو!!!!!!
هري از صداي فيش فيشي كه شنيد فهميد كه توانسته به زبان مارها صحبت كند.
ناگهان ديوارها از حركت ايستادند و در دوباره به حالت جامد در آمد و يكدفعه....
تق...
دستگيره ي در به سمت چپ پيچيد و لاي آن باز شد..
هري از خوشحالي نميدونست چيكار كنه...او موفق شده بود...
بلافاصله در رو به سمت داخل هل داد، قاب آويز را برداشت و وارد شد....اتاقي دايره اي و بزرگ روبروي او قرار داشت كه تماميه ديوارهاي آن پوشيده از گچ ببري هاي بزرگ و وحشت آفريني بود كه جاندار به نظر ميرسيدن...در سمت چپ هري ، يك ظرف بلورين بزرگ قرار داشت كه مايعي بي رنگ درون آن قرار داشت...در سمت راست او ، يك آدم زره پوش قرار داشت ..
و درست در وسط اتاق ميز گردي قرار داشت كه بر روي آن يك جعبه ي كوچك قرار داشت. هري به سمت ميز رفت....در چند قدميه ميز كه رسيد چيزي محكم به او خورد و از او رد شد...هري احساس كرد كه ار مانعي عبور كرده است...ولي نميدونست چه جوري...يكهو احساس سبكي كرد انگار چيز سنگيني را از دوشش برداشته بودند...ناگهان فهميد كه چي بوده!!!...كار همون پادزهري بود كه خورده بود و مثل سپر مدافع عمل كرده بود...هري گوشه ي لبش لبخندي نقش بست و در دل از اسنيپ سپاسگذار بود...
وقتي به كنار ميز رسيد در دستانش احساس داغي ميكرد...به دستاش نگاه كرد و ديد قاب آؤيز درون دستانش به رنگ سرخ در آمده...جعبه هم به لرزش در آمده بود...
احساس كرد كه ديگه به مقصدش رسيده... حالا بايد چيكار ميكرد؟؟؟ اگه ولدومورت بود خوب يكي از قسمتهاي روحش رو به بدنش بر مي گردوند ولي الان هري بايد چيكار ميكرد؟؟؟
قاب آويز توي دستش داغ و داغتر ميشد...
هري به جعبه نگاهي انداخت و بعد فكري به ذهنش رسيد.... با خودش فكر كرد كه اگر جعبه رو با افسون از بين ببره قاب آويز هم به اون جعبه نميرسه و همه چيز تموم ميشه..
نمي دونست چه رابطه اي بين قاب آؤيز و جعبه وجود داره ولي مطمئن بود كه وجود يكي ، بسته به وجود ديگريست...
خوب الان از چه وردي بايد استفاده ميكرد؟؟؟
فضاي اتاق داشت مه آلود ميشد و تاريك...هري كمي مضطرب شده بود...احساس ميكرد گچ بري ها در حال تكان خوردن هستند...يه حس غريبي بهش ميگفت كه هر چه سريعتر بايد كار رو تموم كنه وگرنه اتفاق بدي ميفته...
....زره ي كنار اتاق تكاني خورد....ظرف بلورين شعله ور شو و مايع درون آن شروع به جوشيدن كرد...
هري احساس ميكرد كف زمين داره حركت ميكنه و به سمت پايين ميره...
هري از اعماق وجودش نياز به كمك داشت ...
در همين حين اون صداي آشنا رو شنيد....صدايي كه هميشه احساس ميكرد از اعماق درونيه خودشه...بله ، اون فوكس بود كه يكهو در اتاق ظاهر شده بود...
پرنده به سمت هري پرواز ميكرد و آواز دل انگيزش بلند و بلند تر ميشد....
ناگهان با شيرجه اي سريع ، قاب آؤيز رو از هري گرفت...طول اتاق را دور زد و به سمت ظرف بلورين گوشه ي اتاق رفت.... با يك حركت ناگهاني قاب آؤيز رو درون ظرف بلورين شعله ور انداخت و به سمت هري برگشت و او را به سمت زره هل داد...
ناگهان صداي انفجاري مخوف بلند شد .... ديوار ها شروع به ريختن كردند و آتش تمامي اتاق را فرا مي گرفت..در اثر اين تكانها ، جعبه از روي ميز ليز خورد و درست جلوي پاي هري افتاد...
هري كه در پشت زره سنگر گرفته بود نا خود آگاه جعبه رو از زمين برداشت و محكم نگه داشت، ناگهان متوجه ي چيزي شد ...دري كه از اون وارد اتاق شده بود به صورت هاله اي طلايي رنگ در آمده بود و در حال كوچك شدن بود...هري مغزش كار نميكرد ... فوكس را ديد كه به سمت دروازه ي طلايي رنگ پرواز كرد..هري .تصميم گرفت كه او نيز اين كار را انجام دهد....در آخرين لحظه به دروازه رسيد و به داخل آن پريد و....
.
.
.
- هري؟؟؟هري؟؟؟
- هري حالت خوبه؟؟؟
- واي داره چشماش رو باز ميكنه...هري صداي منو ميشنوي؟؟؟
هري آروم آروم چشماش رو باز كرد....در اطراف خودش رون ، هرمايني و جيني رو ديد...براي چند لحظه موقعيت خودش رو فراموش كرده بود.... از جاش بلند شد و نشست و گفت :
- چي شدش؟؟ چه اتفاقي افتاد؟؟؟ چيزي يادم نمياد!!...آخرين چيزي كه ديدم يه دروازه ي طلايي بود كه پريدم توش....واي ي ي نه !! فوكس كجاست؟؟
- هري آروم باش ..الان برات توضيح ميديم.
سپس جيني هري رو دوباره روي تخت خوابوند و گفت:
- ما الان توي شيون آؤارگان هستيم...2 ساعت پيش تو برگشتي...تنها چيزي كه ما ديديم اين بود كه بعد از 3 ساعت كه تو غيب شده بودي ، يكهو يه دروازه اينجا باز شد و تو از توش افتادي بيرون و اين جعبه هم دستت بود...بيهوش بودي و هيچ حركتي نميكردي...مثل مرده ها شده بودي..تنت خشك خشك بود...رون تو رو روي اين تخت خوابوند و هرمايني طبق دستور العمل ، از اون معجونها بهت داد. تا الان كه تو تكون خوردي و به هوش اومدي
- واي خدا!! احساس ميكنم همه ي اينا يه خواب بوده....اون قاب آؤيز از بين رفت...
- واي هري؟؟؟ جدي ميگي؟؟؟ خوب تعريف كن ببينيم چه اتفتقي برات افتاد.
هري تمامي اتفاقاتي كه براش افتاده بود رو از اول تا آخر براي اونها تعريف كرد ، سپس رو به رون كرد و گفت :
- وقتي كه من غيب شدم اينجا چي كار كردين؟؟؟
- واي هري...تو بعد از اينكه به زبون مارها يه چيزي گفتي ، يكهو يه نور شديدي تمام اتق رو گرفت و من مجبور شدم چشمام رو ببندم...وقتي كه چشمام رو باز كردم ديدم از تو هيچ خبري نيست و فقط يه پر ققنوس جايي كه تو وايساده بودي افتاده.
- پس فوكس از اولش همراه من بوده. اون بود كه مسير درست حركت رو بهم گفت. آخر سر هم اون بود كه به كمكم اومد. خوب بعدش چيكار كردين؟؟؟
- هيچي .من رفتم جيني و هرمايني رو خبر كردم و به اونا گفتم چه اتفاقي افتاده...من ميگفتم كه بايد بريم به يكي خبر بديم ولي هرمايني گفت نه بايد همينجا منتظرت بمونيم.
- آره كاره خوبي كردين كه موندين .ازتون ممنونم. وا ي ي ي ي ي خيلي احساس ضعف ميكنم..نميدونم اگه اون معجونها نبود الان چه اتفاقي برام ميفتاد...
- واي هري بالاخره تموم شد.
- آره تموم شد ولي هنوز 4 تا جان پيچ ديگه مونده...
براي چند لحظه همگي ساكت شدند...سپس جيني گفت :
- راستي هري اين جعبه توش چيه؟؟؟
- خودمم نميدونم ولي يه حسي بهم گفت كه با خودم بيارمش...شايد رمزي باشه براي رسيدن به جان پيچ بعدي...آخه ميدونين وقتي كه داشتم بهش نزديك ميشدم يه جنب و جوش عجيبي داشت...قاب آويز هم تو دست من داغ و داغتر ميشد...نميدونم...فعلا خيلي خستم...
- آره هري تو الان بايد استراحت كني ...بعدا در موردش فكر ميكنيم...تا شب اينجا ميمونيم ...بخواب هري..
و هري به خوابي شنگين ولي آشفته فرو رفت....
*نویسنده : شیما*

شدت نور اين قدر زياد بود كه نامه از دست هري افتاد و هر 4 نفر مجبور شدند چشمهاشون رو ببندند .
بعد از چند ثانيه هري خم شد و پاكت نامه را از زمين برداشت و با دست ديگرش پر ققنوس را گرفته بود و مات و مبهوت به اون نگاه ميكرد رون گفت اين يعني چي ؟؟؟ از طرف كيه هري ؟؟؟
هري كه هنوز خيره به اون پر نگاه ميكرد شونه هاش رو بالا انداخت
جيني گفت : شايد توي پاكت يه نوشته باشه
هري پاكت را جستو كرد ولي چيزي پيدا نكرد
رون گفت : حالا تا صبح قراره همه اينجا وايسيم و به اين پر نگاه كنيم ؟؟؟؟ بهتره بشينيم فكر كنيم ببينيم قضيه چيه
جيني با تكان دادن سر موافقت خودش رو با رون اعلام كرد
هر چهار نفر روي كاناپه كنار شومينه نشستند
هرميون گفت : هري ميشه اون پر رو ببينم ؟؟
هري گفت : آره ؛ و پر رو به هرميون داد هرميون بعد از بررسي دقيق پر زير لب گفت : پر ققنوس
جيني با غرولند گفت : اه هرميون اينو كه همه ميدونيم
هرميون با عصبانيت سرش رو بلند كرد و به جيني نگاه كرد و گفت : متاسفم كه اينقدر به حوصله و عجولي
جيني ميخواست شروع كنه به حرف زدن كه رون گفت : جيني الان وقت اين حرفها نيست بهتره تمومش كني و ببيني هرميون چي ميگه
و بعد رو به هرموين گفت : خب پر ققنوس ؛ مگه چيه ؟؟؟
هرميون با قيافه اي متفكرانه گفت : خب اين فقط ميتونه از طرف يه نفر باشه كسي ميدونه ما اطلاع داريم كه ققنوس داره و اين علامت رو براي ما فرستاده
هري گفت : اين غير ممكنه ؛ با فرض اين كه كار اون باشه پس چرا چيزي نگفته هيچ نوشته اي نيست
هرميون : خب ...
هيمن موقع رون وسط حرف هرميون پريد و گفت : صبر كنين صبر كنين شما از كي حرف ميزنين ؟؟؟
جيني گفت : رووووون ، منظورشون دامبلدوره
- ولي ما كه هنوز 100% مطمئن نيستيم اون زنده باشه
هرميون گفت : خب اين يه اخطاره ، واسه ما كه بفهميم اون زندست يعني مطمئن باشيم كه اون زندست
جيني گفت : ولي اين ميتونه از طرف اون نباشه ممكنه يه علامت بدي باشه از طرف مرگ خوارها ما نميتونيم فقط به 1 پر اعتماد كنيم و بگيم دامبلدور نمرده
هري گفت : نه جيني اين از طرف مرگ خوارها نميتونه باشه اين فقط يه پره پس يه علامتي داره كه ما بايد بفهميم اگه از طرف مرگ خوارها بود حتمن يه نامه هم توي پاكت بود ولي ميتونه از طرف يكي از اعضاي محفل باشه يكي از معتمدان دامبلدور ....
هرميون گفت : دقيقا همون چيزي كه من ميخواستم بگم اين يه علامته
رون گفت : شايد از طرف لوپين باشه
- نه رون از طرف اون نيست من هوز در مورد اون مطمئن نيستم يه فكرايي ميكنم ولي مطمئن نيستم
- منظورت چيه
- منظورم اينه كه ببين الان ما به لوپين شك كرديم و اين دو حالت داره
هرميون اين حرفها رو مثل اين كه دارده با خودش حرف ميزد ميگفت
رون گفت : من كه منظورتو نفهميدم
هرميون سريع از جاش بلند شد و گفت : نميدونم الان هيچي نميدونم فردا بايد به كتابخانه برم و يه سري كتاب بخونم
و بعد رو به هري گفت : هري من فكر كينم ما بايد هر چه سريع تر اون قاب آويز رو از بين ببيريم
- ولي آخه من شك دارم ... به خاطر حرفهاي لوپين ... شايد اين يه تله باشه ...
- نميدونم ولي اينو ميدونم كه اون قاب آويز بايد هرچه زودتر نابود بشه معجون ها آمادست فردا عصر بعد از كلاس ها اين كارو ميكنيم اين پر يه اخطاره ... همين الان هم خيلي دير شده ...
- ولي ....
- نه هري ... چيزي نگو ... اگه واقعا اتفاقي بيوفته اون وقت هيچ كاري نميتونيم بكنيم پس فردا اونو از بين ميبيرم
و در حالي كه به طرف خوابگاه ميرفت گفت : بهتره شما هم زودتر بيرن بخوابين فردا روز سختي رو داريم .
*نويسنده : گلناز*

بعد از اينكه همه ي دانش آموزها به دستور رييس گروه هاشون(البته الان گريفندور رييس گروه نداشت و به تبعيت از بقيه ي گروهها به راه افتادن)به سمت سالنهاي عموميه خودشون ميرفتن هرمايني از هري پرسيد :
- هري لوپين چي كارت داشت؟
- الان بهتون ميگم ، فقط بذار بريم يه جايي كه كسي صدامونو نشنوه.
وقتي به سالن عموميه گريفندور رسيدن همه كما بيش حال و حوصله ي انجام تكاليفشون رو نداشتن به به خوابگاهشون رفتن... فقط چند سال اولي كه انگار متوجه ِ وخامت وضع نبودن داشتن با شيطنت در گوشي حرف ميزدن و نگاههاي دزدانه اي به اطراف مينداختن و چند سال سومي هم كنار شومينه مشغول صحبت بودن...
هري نگاهي به اطراف انداخت و گفت :
- بذارين اينام برن بعد براتون تعريف ميكنم
ولي جيني با تحكم گفت :
- نه هري ، همين الان بگو.
و بعد چوبدستيش رو به سمت بچه هايي كه تو سالن بودن گرفت و زير لب گفت " مافلياتو".
هري لبخندي زدو گفت :
- آخ راست ميگي اصلا يادم نبود . ولي بهتره زياد از وردهاي اسنيپ استفاده نكنيم كه من اصلا خوشم نمياد.
بعد چشمكي به جيني زد و گفت :
- خوب لوپين به من گفت كه....
هري تمام چيزهايي كه بين خودش و لوپين گفته شده بود رو براي دوستاش تعريف كرد و گفت :
- حالا نميدونم بايد چيكار كنم!
هرمايني با چهره اي متفكر به شومينه نگاه ميكرد . جيني هم با نگراني هري رو نگاه ميكرد و رون قيافه اش جوري بود كه انگار هنوز چيزي متوجه نشده.
- ام...خوب هري بايد چيكار كنيم؟
- آه رون انقدر چرت و پرت نگو ، اين سوال خوده هري بود الان.
بعد جيني چشمي براي رون نازك كرد و رو به هرمايني كرد و گفت:
- معجونها در چه حالي هستن؟ آ'اده شدن براي استفاده؟
- هرمايني كه انگار يهو به خودش اومده بود ، يگدفعه چشمش رو از شومينه گرفت و با حالتي هراسان به جيني نگاه كرد و گفت :
- چي؟؟...آهان...معجون....راستش آره...ولي....يعني نمي دونم...
- چت شده هرمايني؟
هري با حالتي پرسشگرتنه اينو پرسيده بود . هرمايني كه دوباره به شومينه خيره شده بود ، در همون حال گفت :
- راستش يكم مشكوكه!
- چيش مشكوكه؟
- خوب نميدونم....آخه پروفسور لوپين....يعني ميدونين...يكم عجيب غريبه!
- آه هرمايني ميشه درست بگي منظورت چيه؟
جيني اينو با بي حوصلگي از هرمايني پرسيده بود. هرمايني نگاهش رو از شومينه برداشت و با حالتي كه انگار ميخواست حرف بدي رو بزنه ،به همه ي اونا نگاه كرد و گفت :
- راستش من به لوپين اعتماد ندارم!
رون انگار كه حرفه بعيدي رو شنيده گفت:
- چي ميگي تو؟ اون عضوه محفله وتا حالا هم هر كاري از دستش بر اومده كرده!
- آره ميدونم...ولي...ولي خوب يكم حرفاش و كاراش ضد و نقيضه! آخه اون اين چيزا رو از كجا ميدونه؟ اون معجونا رو از كجا آورد و به ما داد؟ اصلا جريان جان پيچ و قاب آويز رو از كجا ميدونه؟
- واي هرمايني جوابه اينا كه روشنه.
بعد رون انگار كشف مهمي رو به اثبات روسونده، ادامه داد :
- خوب معلومه اون به دستور دامبلدور تو جمعيت گرگينه هاست و جاسوس ما شده! اون معجونا رو هم كه گفت از اسنيپ گرفته،اونو تو جنگل ممنوع ديده بوده! جان پيچها رو هم حتما قبلا خوده دامبلدور بهش گفته بوده ديگه، چون به لوپين خيلي اعتماد داشته،نداشته؟
بعد در حالي كه انگار مسئله ي مهمي رو حل كرده بود يه لبخنده گنده زد و به سمت هري برگشت و گفت :
- نه هري؟
هري كه در آن لحظه داشت به چند تا مورچه ي كوچولو كه داشتن با زحمت يه تيكه ي بزرگ بيسكوييت رو با خودشون ميبردن ، نگاه ميكرد ، سرش رو بلند كرد و گفت:
- نه!... حق با هرماينيه.
رون كه احساس ميكرد خيلي خيت شده گفت:
- ا...آخه چرا؟
هرمايني با نگراني نگاهي به هري انداخت و گفت :
- پس توام به اين نتيجه رسيدي هري؟
- آره...چرا تا حالا خودم فكرشو نكرده بودم؟
جيني كه كلافه شده بود گفت:
- ميشه يه جوري حرف بزنين كه ما هم بفهميم؟
هرمايني بلافاصله جواب داد :
- خوب دلايلي كه رون آورد به صورت ظاهري درسته...يعني تقريبا...خوب رون گفت اون به دستور دامبلدور تو جمعيت گرگينه هاست و جاسوس ما شده ولي اين در حاليه كه اين جريان ماله زملني بود كه دامبلدور زنده بود و لوپين هم دوباره استاده ما نشده بود...مثل اينكه فراموش كردين...لوپين از اول سال تو هاگوارتزه و از اينجا بيرون نرفته كه بخواد با بقيه ي گرگينه ها در گير بشه و بگه كه اونها در تدارك حمله به ما هستن.......!!!!! دوم اينكه ، همونجور كه رون گفت ، لوپين به ما ، يعني به هري ، گفته كه اسنيپ رو ديده و اون اين معجونا رو بهش داده و محل ملاقاتشون هم تو جنگل ممنوع بوده!....ولي بچه ها ، جنگل ممنوع جزوه محدوده ي هاگوارتزه!اسنيپ چه جوري ميتونسته بياد توي هاگوارتز ؟ اونم با اين همه تدابير امنيتي؟
- خوب اون غيب و ....
- اه رون چند بار بايد بگم؟ تو هاگوارتز كسي نميتونه غيب و ظاهر بشه!.......تازه اينا همش نيست...دامبلدور به هري گفته بود كه به جز خودش و هري هيچ كس از جريان جان پيچها نبايد خبر دار بشه ، پس خودش چه جوري ميتونسته همه چيز رو به لوپين بگه؟...اگه دامبلدور ميخواست اين موضوغ رو با كسي در ميون بذاره، طبعا افراد بهتري مثل پروفسور مك گونگال در درجه ي اول بودن در حاليكه خوده پروفسور مك گونگال هم از اين موضوع خبر نداشت!
براي لحظه اي هيچ كس حرفي نزد و فقط به هم نگاه كردن . انگار منتظره شمارش معكوس بودن تا همگي با هم پا به فرار بذارن.
در همين لحظه اون چند تا سال سومي هم به خواباهشون رفتن( قبلا سال اولي ها رفته بودن) و فقط اون 4 نفر در سالن عموميه گريفندور بودن.
هري از جاش بلند شد و شروع به بالا و پايين رفتنه طول اتاق رو كرد.....جيني كه هنوز مات بود ، رو به هري كرد و گفت :
- يعني حالا چي ميشه؟ لوپين يعني خودش نيست؟ يعني مرگ خوارها قرار نيست به اينجا حمله كنن؟
- مرگ خوار ها مه اگر هم ميخواستن به اينجا حمله كنن نميتونستن چون نه ديگه مالفويي هست كه راه رو براشون باز كنه نه اسنيپي كه پشتيبانيشون كنه....در ضمن با اين همه تدابيره امنيتي امكان نداشت بتونن به اينجا حمله كنن!
در همين لحظه هري نگاهش به پنجره خيره شد و گفت :
هي بچه ها....اين هدويگ نيست؟
همگي به پنجره اي نگاه كردن كه هري اشاره كرده بود. بدون شك اون هدويگ بود كه با حالتي آشفته پشت پنجره بال بال ميزد.
هري به سرعت به سمته پنجره رفت و اونو باز كرد . به محض باز كردنه پنجره ، هدئيگ هوهو كنان به درون سالن عمومي شيرجه زد و بعد از يك دور كه دوره اتاق زد روي شانه ي هري نشست.
هري نگاهي به وضعيت به هم ريخته ي هدويگ انداخت و گفت :
- تو كجا بودي كه اينجوري شدي؟
بعد بلا فاصله نامه اي كه به پاي هدويگ بسته شده بود رو ازش جدا كرد و پرنده با نگاهي از سره سپاس و خستگي هوهوي ديگري كرد و از پنجره بيرون رفت.
هري پيش بقيه برگشت و گفت :
- يعني از طرفه كي ميتونه باشه؟
بعد سريع نامه رو باز كرد و ناگهان.......
نوره طلايي رنگي از تاي نامه خارج شد و يك پره ققنوس از آن به روي زمين افتاد.....همگي از تعجب دهانشان بسته شده بود و به پره طلايي نگاه ميكردند ......

هری بیدار شو...هری......
هری چشماش رو به آرامی باز کرد و هاله ای روشن دید.
به سرعت دستش رو به طرف میز دراز کرد و عینکش رو به چشم گذاشت..
رون با قیافه ای وحشتناک سفید و رنگ پریده بالای سرش ایستاده بود.
هری با دیدن این چهره منقلب شد و از جاش پرید و با وحشت پرسید : رون...تو حالت خوبه؟...چی شده؟
رون مثل کسی بود که میخواد بالا بیاره ...با صدای ضعیفی جواب داد : هری......لوپین!
- لوپین؟؟.لوپین چی رون؟....
- لوپین..... مر.....مرده !
اولش میخواست از این شوخی بی موقع و مسخره به رون اعتراض کنه ولی صورت او اصلا شبیه کسی که در صبح به این زودی شوخیش گرفته باشه نبود. ناگهان به یاد روز مسابقه افتاد که لوپین مجروح شده بود و اصرار داشت که چیز مهمی رو به او بگه ولی هری کوئیدیچ رو به شنیدن اون مسئله مهم ترجیح داده بود.
هری مات و مبهوت به رون خیره شده بود و دعا میکرد گوش هاش مشکل پیدا کرده باشه و رون مثلا گفته« هری صبح به خیر امروز حالت چطوره؟!!!» یا اینکه «هری لوپین کارت داره و تو تالار منتظره تا یه صبحانه درست و حسابی باهات بخوره!»....وقتی قسمت صبحانه از فکرش گذشت ناخودآگاه به یاد آب کدوی آغشته به خون لوپین افتاد و حس کرد نفس کشیدن براش سخت تر شده انگار کسی محکم گلوش رو فشار میداد.
- هری....هری صدام رو میشنوی؟
رون شونه های هری رو محکم چسبید و اونو به شدت تکون داد....
هری نفس عمیقی کشید..گویی از دست اون چنگال های نامرئی که قصد کشتنش رو داشتن نجات یافته بود و حالا به وضوح جریان یافتن خون در سرش را حس میکرد.
با صدایی آرام زمزمه کرد : چه بلایی سرش اومده رون....لوپین مر....
بقیه حرفاش در گلوش موند و نتونست ادامه بده....
-فکر کنم مرده....یعنی داره میمیره...الان تو درمانگاه بستری شده...امروز صبح یکی از بچه های سال دومی هافل پاف میره دفترش و متوجه میشه در دفترش بازه و بعد اونو میبینه که غرق خون کف اتاقش افتاده بوده.....
هری در تمام این مدت تصور میکرد در کابوسی وحشتناک و نفرت انگیز به سر میبره....با فریاد رون دوباره به خودش اومد و از تختش پرید پایین...اصلا نمیدونست باید چیکار کنه....آیا بهتره چند شاخه گل از گل خونه هاگوارتس تهیه کنه و بره عیادتش یا اینکه بدون در نظر گرفتن عاقبت کارش برای گرفتن انتقام خون لوپین به دنبال قاتلش بره!
اما بهترین کار رو رون بهش یاد آوری کرد و اون هم عوض کردن لباس خواب با ردایش بود!بعد از اینکه با عجله از سالن عمومی بیرون رفتند هری از رون پرسید : جینی و هرمیون کجان؟
-همه بچه ها و چند تا از محافظان قلعه رفتن تو تالار اصلی ...نمیدونم چرا هیچ کسی تو هاگوارتس نیست و پروفسور فیلت ویک خواسته همه جمع بشن تو تالار....
هری در حال تجزیه و تحلیل حرف های رون بود که به نکته مبهمی برخورد کرد و با تعجب پرسید : منظورت از اینکه هیچ کسی تو هاگوارتس نیست چی بود؟رون مکثی کرد و سپس گفت : هیچ کس که نه..مک گوناگال رفته وزارت سحر و جادو و اسلاگ هورن هم غیبش زده.....چند نفر از محافظ ها هم به دلایل نامعلومی رفتن هاگزمید و سینسترا رفته دنبالشون....هاگرید هم احتمالا رفته دنبال اونها....
هری دنباله حرف رون رو گرفت و گفت : لوپین هم که تو درمانگاه بستریه...پس تقریبا ما تو قلعه تنهاییم!رون با سر حرف هری رو تاییید کرد.یک دفعه هری مثل اینکه چیز مهمی را تازه یادش اومده باشه ایستاد و گفت : صبر کن ببینم....این همه اتفاق مهم افتاده ..چرا من رو زودتر بیدار نکردی...-ببخشیدا...حدود نیم ساعت مدام بالا سرت جیغ و فریاد کشیدم ولی تو راحت خوابیده بودی..
فکر کنم خوابت تموم شد که آخر سر که بیدار شدی !چیزهایی در مورد خواب عجیبی در ذهن هری میگذشت ولی بهتر دید بعدا در موردش فکر کنه برای همین دوباره به راه افتاد و به رون گفت : متاسفم...رون هم سری تکون داد و بقیه راه در سکوت سپری شد تا اینکه بالاخره به تالار اصلی رسیدند.هری با دهانی باز در کنار در ورودی تالار میخکوب شده بود...
تا به حال هیچ وقت اونجا رو انقدر به هم ریخته و شلوغ ندیده بود.همه بچه ها در گروه های دو یا سه نفری در حال حرف زدن بودند . روح ها به این سو و آن سو پرواز میکردند و الان بیشتر از هر زمان دیگه لغب روح سرگردان بهشون می اومد.
چند نفر هم که از بچه های سال اولی بودند و اصل آشفتگی رو درک نکرده بودند فرصت را غنیمت شمرده و مشغول شوخی و پرت کردن خوراکی به هم دیگه بودند.جغد ها هم ظاهرا از محل زندگی خودشون به تالار نقل مکان کرده و در سراسر اون هر کجا که جای خالی بود نشسته بودند.این وسط محافظان با نگاه های مشکوک به همه چیز و همه کس چپ چپ نگاه میکردند و منتظر سخنرانی با تاخیر فیلت ویک بودند.
آخ!
صدای نویل در تالار پیچید.....در اون همهمه معلوم نشد که کی یه جام نقره پر از نوشیدنی رو به طرف نویل پرت کرد !اما میشد حدس زد که کار بچه های سال اولی شیطون باشه....به نظر میرسید که فقط اونها از این بی نظمی لذت میبردند....
هری و رون متعجب از این صحنه ها به طرف وسط سالن رفتند و بالاخره پس از گذشتن از عده زیادی از ریونکلاو های عصبانی به انتهای میز بزرگ گریفیندور رسیدند و در اون لحظه بود که جینی و هرمیون با چهره هایی نگران از میآن انبوه جمعیت نمایان شدند. جینی با دیدن هری به سرعت از روی نیمکت بلند شد و به همراه هرمیون به هری و رون نزدیک شدند.
هرمیون که سعی می کرد خونسردی خودش رو حفظ کنه و در این شرایط نپره بغل رون گفت : میبینین چه به سر هاگوارتزمون اومده؟!رون سری به علامت تاسف تکون داد و به یکی از شاگرد اولیهای بی ملاحظه که خنده شیطانی بر لب داشت چشم غره رفت.جینی دست هری رو گرفت و با اشاره به میز معلم ها گفت : فکر میکنید فیلت ویک بتونه از پس این وضعیت بر بیاد؟!
رون گفت : فکر کنم عمدا سکوت کرده و منتظر مک گوناگال و بقیه مونده تا باهاشون مشورت کنه...هری هم با سر حرف رون رو تایید کرد و بعد هرمیون با چهره ای درهم و ناراحت گفت : هاگوارتس بدون دامبلدور بهتر از این هم نمیشه!در همین حال صدایی از پشت سر اومد ...هری پاتر....آقای پاتر......اونها برگشتند به طرف صدا و یه دختر کوچک رو که هری به عمرش اونو در هاگوارتس ندیده بود و در عین حال چهره اش خیلی آشنا به نظر میرسید رو دیدند ...
در حالی که از شدت دویدن نفس نفس میزد ادامه داد : آقای پاتر مادام پامفری گفتند که به شما بگم که پروفسور لوپین میخوان شما رو ببینن!هری چند لحظه ای به اون دختر نگاه کرد و بعد به آرامی گفت : بسیار خوب...باشه...ممنون که خبر دادی...
هری رفتن اون دختر رو که موهای بلند و قهوه ایش تقریبا تا کمرش میرسید دنبال کرد و سپس رو به بقیه گفت : من الان بر میگردم.....
وقتی داشت از تالار خارج میشد نگاهی به میز اسلایترین انداخت. اونها از خبر نامعلوم و احتمالا بدی که قرار بود فیلت ویک تا چند دقیقه دیگه اعلام کنه اصلا نگران به نظر نمیرسیدند.......به هر حال نگران نبودن اونها هم دور از انتظار نبود.
وقتی هری وارد بهداری شد مادام پامفری دستی رو شونش گذاشت و گفت : فقط چند دقیقه...
هری هم با سر حرف او را تایید کرد و به طرف تختی که لوپین روی آن بود رفت.
اگه لوپین رو قبلا خوب نمی شناخت ممکن بود نشناستش ....صورتش پر بود از زخم های عمیق و کبودی های شدید...دست چپش هم به نظر میرسید از حالت طبیعی خودش خارج شده و بیشتر شبیه یه تکه چوب پوسیده می نمود.
هری به آرامی نزدیک تختش شد و گفت : پروفسور.....
لوپین چشمهای کبودش را که از زخم ورم کرده بود به سختی باز کرد و نجوا کنان گفت : هری....بیا نزدیکتر...
هری جلوتر رفت... حس ناخوشایندی در وجودش راه پیدا کرده بود و فکر میکرد اگه روز مسابقه حرف مهم لوپین رو جدی میگرفت شاید الان اون با این وضع ناراحت کننده در اینجا بستری نبود.
لوپین کمی جابه جا شد و با گوشه چشمش به دست چپش اشاره کرد و با خنده نا محسوسی گفت : اولش اینجوری نبود...این اثرات بعد از معجون بی حسیه....
هری پرسید : چه بلایی سرتون اومده؟....کی اینکارو...
لوپین حرف هری رو قطع کرد و گفت : الان این حرفا مهم نیست...من خواستم بیای اینجا و با وجود این وضعیت ببینمت چون موضوع خیلی حساسه...من چیزهایی رو شندیم....
خطر همه مارو تهدید میکنه....تو باید..باید هر چه زودتر اون گردن آویز رو از بین ببری....
-بله ...ما..یعنی هرمیون داره معجون ها و پادزهر ها رو آماده میکنه ....
لوپین با صدای نسبتا بلندی گفت : هری ما وقت نداریم...به زودی به ما حمله میشه....مرگ خوارها...نمیدونم چطوری ولی اونها نقشه ای دارن که همین روزها...
- ولی حداقل یک هفته دیگه برای تهیه معجون......
لوپین با بی حوصلگی گفت : نه هری...نه... اصلا وقت نیست...حداکثر تا فردا شب وقت داریم..... اون لعنتی رو نابود کن هری!
هری اومد بگه این مدت خیلی کمه و هنوز پادزهر ها کامل نشدن که لوپین بیهوش شد.
چند دقیقه بهش خیره شد و چند به آرامی صداش کرد ولی فایده ای نداشت تا اینکه مادام پامفری برگشت .
بالاسر لوپین ایستاد و با نگاهی کوتاه اون رو از نظر گذراند و سپس رو به هری زمزمه کرد : اثر معجون های قوی آرام بخشه ......
هری به طرف تالار اصلی به راه افتاد. حالا دیگه میدونست فیلت ویک میخواست چی بگه..اون میخواست قوانین محافظتی جدید در رابطه با حمله احتمالی مرگ خوارها و نکات امنیتی که هنوز جزئیاتش کاملا مشخص نبود را اعلام کند.
بعد از اینکه به تالار رسید و کنار جینی نشست نگاهی به اطراف انداخت و متوجه شد جو حاکم بر تالار کمی بهتر از قبل شده و تقریبا همه معلم ها به جز اسلاگهورن در جایگاه هاشون قرار گرفته بودند.
هرمیون روش رو به طرف هری برگردوند و گفت : یه خبر بد دارم...
-این روزها کی خبر خوب داره؟!
ناخودآگاه هر چهارتای اونها به طرف صندلی مک گوناگال و جایگاه سابق دامبلدور برگشتند و در این لحظه بود که به وضوح جای خالی دامبلدور و آرامش و اطمینانی که از حضورش در قلب و روح تک تک شاگردها و معلم ها به وجود میآمد برای همه بیشتر از هر زمان دیگر مشخص شده بود.
*نویسنده : سوروس*

بالاخره روز مسابقه حساس بين تيم هاي گريفيندور و محافظان قلعه فرا رسيد و همه بازيکنان با شنيدن آخرين توصيه هاي کاپيتان ها به زمين بزرگ و زيباي کوئيديچ پرواز کردند. هري تا خواست سوار جاروش بشه و به طرف آسمان ابري و بسيار مطبوع پرواز کنه صدايي را از پشت سرش شنيد و برگشت و در کمال تعجب لوپين رو ديد که داره براش دست تکون ميده و صداش ميزنه...هري ايستاد و انتهاي چوبش رو در حالي که با يه دستش گرفته بود به زمين گذاشت و با دقت بيشتري به لوپين نگاه کرد. لوپين در حالي که پاي راستش را روي زمين ميکشيد و لنگ لنگان به طرف اون مياومد گفت : هري....هري......
وقتي به نزديک هري رسيد دستي بر پيشوني عرق کرده و زخمي خود کشيد و گفت : آه...خوب فکر مي کردم پيغامم به دستت نرسه...هري تو بايد همين الان با من بياي...بايد چيز مهمي رو بهت بگم....
- شما مجروح شديد......
- نه...يعني آره خوب يه گپ دوستانه با يکي از آشنايان قديمي...ولي اصلا مهم نيست....هري بايد چيزي رو بهت بگم....
- قربان الان مسابقه کوئيديچ شروع ميشه...من نميتونم....
در همين هنگام مک گوناگال وارد شد و از پشت سر لوپين گذشت و در حالي که با تعجب به سر و وضع خاکي و خوني اش نگاه ميکرد در کنار هري قرار گرفت و دستش رو گذاشت رو شونه هري...اصلا به نظر نميرسيد متوجه حضور هري شده باشه.... و با نگراني رو به لوپين گفت : خداي من...چه بلايي سرت اومده رموس؟!
- چيزي نيست...فقط يه درگيري مختصر.....ميدوني که...
- بايد هر چه زودتر يه فکري به حال زخمات بکني...خيلي عميق و جدي به نظر ميرسه...
- نه الان وقت ندارم...اين اولين باري نيست که...خوب....خودم از پسش بر ميآم...
- نه اين اصلا قابل قبول نيست..
مک گوناگال متفکرانه ادامه داد : فکر کنم هنوز هم کمي معجون شفا بخش برام باقي مونده باشه..همراه من بيا...تازه بايد در مورد معجون خاصي که لازم داري با هوراس صحبت کنم ... شايد هنوز تو دفترش باشه...خوب...
مک گوناگال اين رو گفت و به هري که کنارش ايستاده بود با تعجب نگاه کرد و با صداي نسبتا بلندي گفت : تو اينجا چيکار ميکني پاتر؟!!!
من فکر کردم الان حتما تو زميني....
و بعد هري رو به طرف در هول داد و گفت : ديگه چيزي به شروع مسابقه نمونده...
هري به ناچار برگشت که بره و براي بار آخر به چهره به هم ريخته لوپين نگاه کرد....
- متاسفم قربان...
- اشکالي نداره هري بعدا ميبينمت.....موفق باشي...
هري بر خلاف خواسته و ميل باطني اش سوار جاروش شد و به زمين کوئيديچ وارد شد. خيلي دوست داشت به هر بهانه اي شده به مسابقه نرسه و با نتيجه مفتضحانه اي که در کابوس هاي شبانه اش ميديد رو به رو نشه!
بازيکنان حريف در زمين خودشون و کنار هم حلقه زده بودند و آخرين هماهنگي ها و برنامه هاشون رو برسي ميکردند. با ورود هري به زمين بازيکنان گريفيندور هم دور هم جمع شدند. هري قبل از اينکه چيزي بگه به چهره هاي اونها نگاه کرد و متوجه شد همشون و بيشتر از همه رون مصمم براي پيروزي و بسيار پر انرژي به نظر ميآن..از ديدن اين حالت هاي با نشاط و با روحيه... لبخندي زد و گفت : بچه ها بايد بگم که کار همتون در تمرينات عالي بوده و ما امروز شانس زيادي براي پيروزي داريم...اصلا مهم نيست که رقيب ما چه تيمي است و بازيکنانشون کيا هستن...مهم اينکه ما آماده مبارزه ايم ....به اميد پيروزي....
همه اونها يک صدا با هم فرياد زدند.......زنده باد گريفيندور.......
و هر کدام به طرفي از زمين رفتند..رون هم جلوي دروازه قرار گرفت.
بالاخره کوافل رها شد و بازي با گزارش لونا لاو گود شروع شد. به نظر ميرسيد لونا بيشتر از اينکه از خود مسابقه و ديدين بازيکن ها هيجان زده باشه از اينکه به عنوان گزارشگر چنين مسابقه اي انتخاب شده در پوست خود نميگنجيد. بازيکنان هر دو تيم با آزاد شدن توپ هاي مسابقه به طرف آنها هجوم بردند و با هر حرکت آنها تماشاگران تيم ها هم عکس العملي نشون ميدادند.
هري کمي بالاتر از مسير حرکت بازيکنان بود و اطراف را براي پيدا کردن اسنيچ زير نظر داشت. وقتي چشمش به طرف جايگاه ويژه مدير و معلمين افتاد با خودش فکر کرد جاي يک نفر خيلي خالي است. با اين که مک گوناگال بعد از دامبلدور از هر کسي براي مديريت مناسب تر بود ولي با اين حال هري مطمئن بود که هيچ کس نميتونه جاي خالي دامبلدور را در قلبش و به عنوان بزرگترين حامي اش پر کند.
و در اون لحظه خاص اون جايگاه واقعا خالي بود چون هري ميدونست مدير مدرسه براي بردن لوپين به درمانگاه حداقل نيمي از بازي را از دست خواهد داد...لوپين چطور آسيب ديده بود...اون آشناي قديمي خشن که اين بلا رو سرش آورده بود چه کسي ميتونست باشه؟...شايد جواب اين سوالات و مسئله مهمي که ميخواست به هري بگه با ديدن او روشن ميشد. و دوباره با نگاه به نيمکت هاي معلمين به فکر اين افتاد که جاي دو نفر هم خيلي پر است! ....هيکل درشت و چاق اسلاگهورن تغريبا دو نيمکت کناري صندلي اسنيپ و جاي لوپين را هم گرفته بود و از اين نظر جاي خالي آنها را کاملا پر کرده بود.
ناگهان نگاه هري به بلوجري افتاد که داشت مستقيم به سمتش مياومد...در کمتر از يک ثانيه خودش رو به عقب هول داد...براي چند لحظه طوري به عقب رفت که انگار روي جارو دراز کشيده....توپ سياه با سرعت زيادي از بالاي سرش عبور کرد و براي پيدا کردن قرباني بعديش به پايين زمين برگشت.
در همين حال صداي کر کننده جيغ کشيدن لونا در فضاي ورزشگاه بلند شد....
وااااي خداي من..شما هم ديدين؟..ويکتور با يه حرکت فوق العاده کوافل رو از مدافعان گرفت..حالا....داره به سرعت به طرف دروازه گريفين دور ميره.....
با شنيدن اين کلمات هري احساس بدي پيدا کرد..در اون لحظه اصلا دلش نمي خواست به چهره رون نگاه کنه ولي نگاه نکردن هم حالش رو بهتر نميکرد براي همين برگشت به طرف دروازه و رون رو ديد...واقعا حيرت انگيز بود. صورت رون بسيار مصمم تر از بازيکنان ديگر حتي ويکتور به نظر مي رسيد و هيچ گونه نشاني از دستپاچگي درش ديده نميشه....
از شنيدن نام ويکتور و اينکه اون داره با سرعت هر چه تمامتر به طرفش ميآد تا ده امتياز براي تيمش کسب کنه ذره اي هم نترسيده بود و اين حالت او باعث شد تا هري هم کمي به خودش بياد و اميدوارتر به آينده تيمش نگاه کنه...اما هنوز هم دليل اين موضوع رو کشف نکرده بود تا اينکه به ياد چيزي افتاد...با خودش گفت هميشه رون بعد از شنيدن شعار هاي اسليتريني ها تمرکزش رو از دست ميداد و هول مي شد...
برگشت و به طرف ديگر زمين نگاه کرد...جايي که طرفداران سبز پوش اسليترين روي نيمکت هاي مخصوص خود در حالي که نيمي از جايگاه ها خالي بود نشسته بودند. اما جنب و جوش آنها مثل تعدادشون کمتر از پارسال نبود... پس جريان چي بود. يعني شعار هاي
نفرت انگيز اونها ديگه روي رون تاثير نداشت يا....ناگهان صداهايي را از پشت سرش شنيد...تعجب کرد که چطور صداي تشويق گريفيندوري ها را با اون هورا کشيدن هاي بي سابقشون رو تا حالا نشنيده..اصلا انگار تا اين لحظه فاقد حس شنوايي بوده و فقط به صداي درونش و گاهي هم جيغ هاي لونا گوش ميداده!
دوباره صداي لونا بلند شد.....از هيجان و براي بهتر ديدن بازيکنان روي لبه جايگاه دولا شده بود و تا مرز سقوط فاصله چنداني نداشت!
-ويکتور همچنان داره به طرف....اوه دوتا مدافع گريفين دور محاصرش کردن...ااا...دارن تعادلش رو به هم ميزنن...ولي ويکتور هنوز هم دودستي کوافل رو چسبيده..معمولا در اين شرايط پاس دادن به اعضاي ديگرتيم بهترين کاره...اما شايد...آه...ويکتور کوافل رو به سمت دروازه گريفين دور پرتاپ کرد....
در اين لحظه به نظر رسيد همه ورزشگاه دارن به رون نگاه ميکنند...
هري خوشحال بود که جاي او جلوي دروازه نيست و حداقل الان رون ميتونست احساس وحشتناک هري رو در طول اين چند سال درک کنه...احساس له شدن زير فشار نگاه هاي مختلف....اما اين وضعيت زياد طول نکشيد...رون به طرف کوافل شيرجه رفت ولي فاصله اش با توپ سرخ رنگ زياد بود...بر سرعتش افزود و قبل از اينکه بتونه کاري کنه کوافل رو ديد که به لبه جاروش برخورد کرد و تغيير مسير داد..
رون هم با اين برخورد نسبتا شديد و پس از چند بار که به دور خودش چرخيد در جاي قبليش توقف کرد..چند تا از بازيکنان گريفين دور بلافاصله پس از ديدن اين صحنه با شتاب به دنبال کوافل رفتن و اعضاي محافظان و مخصوصا ويکتور کرام با چهره اي مات و مبهوت گويي چيز محال و باورنکردني رو ديدن به رون نگاه ميکردند. هري انقدر خوشحال شد که دستش رو به علامت پيروزي بالا گرفت..رون هم لبخندي همراه با غرور روي لبش ظاهر شد.
پس از دفع مناسب کوافل به وسيله رون صداي فرياد هوراي گريفيندوري ها مثل بمب منفجر شد و همه را به هيجان آورد.صداي هرميون براي هري و رون از همه واضح تر بود و به اونها روحيه اي مضاعف ميداد. هاگريد هم به طور بي اموني دست ميزد و سرش رو به علامت تحسين اين حرکت به طرف ديگران تکون ميداد.
در اين بين تنها کسي که به نظر ميرسيد اين حرکت رون به نظرش زياد هم با ارزش و مهم نبوده لونا لاو گود بود که بعد از ديدن صحنه با لحن بي تفاوت و سردي گفت : عجب بد شانسي..آه..يعني...منظورم اينکه رون ويزلي واقعا شانس آورد...و دروازه گريفيندور رو اين بار نجات داد..بايد ديد که تا کجا ميتونه پيش بره و آيا تا آخر بازي هم اينطور شانس ميآره؟!
هري نميفهميد اصرار لونا براي اينکه اين حرکت بي نظير رون رو يه شانس زود گذر و موقتي معرفي کنه چي بود..فقط سعي مي کرد به حرف هاي او گوش نده...لونا معمولا بر حسب عادت حرف هاي عجيب غريب زياد ميزد....باز هم احساس کرد مريض شده...يه مرض ناشناس....در اوج نااميدي حاله کمرنگي از اميد پيدا مي شد و باز هم دود ميشد ميرفت هوا....
به اين طرف و آن طرف نگاه مي کرد...براي صدمين بار تلاش کرد تا اسنيچ رو پيدا کنه ولي باز هم بي فايده بود...انگار داور يادش رفته بود توپ طلائي رو رها کنه و چنين چيزي در زمين يافت نمي شد.يا اينکه فقط هري بود که نميتونست ببينتش ... اگه اين وضعيت زياد طول بکشه چي؟....يعني ممکن بود که امروز روزي باشه که يه رکورد جديد در بازي طولاني کوئيديچ ثبت بشه...
در صورتي که به همين ترتيب در پيدا کردن اسنيچ ناموفق ظاهر بشه اين فرضيه زياد هم دور از انتظار نخواهد بود!...چو چانگ هم سرگردان و آشفته به نظر مي رسيد.هري فکر کرد اگه دراين شرايط بازي رو ببازن اوضاع براشون بدتر از باخت در برابر اسليترين ميشه...اما اگه ببرن احتمال اينکه در شادي و جشن پيروزي بتونه لحظه اي رو در کنار جيني بشينه و با خيال راحت با هم درباره مسابقه و اينکه هر کدام چقدر خوب بازي کردن حرف بزنن خيلي زياد خواهد بود بعدش هم يه نوشيدني کره اي ميخوردن و در هواي نسبتا مطبوع آن موقع از روز در حياط قلعه و در کنار هم قدم ميزدند .
اين روياي ساده و خوش بينانه و در عين حال خيلي شيريني بود چون در مواقع عادي و اين روزها هيچ کدوم دل و دماغ اين حرف ها رو نداشتند. حتي بعد از موضوع جان پيچ ها کمتر فرصت شده بود با هم درست و حسابي و بدون فکر کردن به نقشه هاي شوم ولده مورت حرف بزنن...
اين افکار با ديدن اسنيچ با دو بال کوچک نقره اي و سفيد رنگ محو شدن از بين رفتند. اون توپ شيطون و بازيگوش طلائي رنگ يک لحظه از جلوش عبور کرد و هري هم بدون معطلي و با يه حرکت سريع به دنبالش و به طرف وسط زمين شيرجه رفت. درست از بين تجمع بازيکناني که براي گرفتن کوافل و پاس دادن اون و يا ضربه زدن به بلوجر ها بالا و پايين ميپريدن گذشت و براي يک لحظه فکر کرد که انتهاي چوبش به چيزي برخورد کرد و کمي تکون خورد ولي به هر سختي بود تعادلش رو حفظ کرد و از سمت راست يکي از جايگاه ها رد شد.
دوباره به زمين برگشت و در حالي که چند فوت بيشتر با زمين فاصله نداشت توقف کرد. اسنيچ باز هم ناپديد شده بود....نگاهش به چو افتاد که به سرعت به طرف آسمان پرواز کرد. اين فقط يک معني داشت و اون هم اين بود که چو اسنيچ رو ديده....هري هم به دنبال او حرکتي به جاروش داد و سفت و محکم بهش چسبيد و با سرعت هر چه تمام تر به طرف آسمان پرواز کرد.
به قدري از زمين فاصله گرفته بود که ديگر بازيکنان و تماشاگران ديده نميشدند.....آخرين صدايي که شنديد صداي لونا بود که ميگفت جيني کوافل رو گرفته و يک نفر هم پس از برخورد يک بلوجر به دستش از روي جارو افتاده...هري نفهميد اون بازيکن کي بود چون الان بجز صداي باد و نفس هاي خودش چيز ديگري رو نميشنيد. چو برگشت عقب و هري رو ديد که فاصله چنداني با او نداشت. هري هم با ديدن اسنيچ که کمي جلوتر از چو بود بر سرعتش افزود و به او نزديکتر شد. ناگهان اسنيچ توقف کرد و قبل از اينکه چو يا هري بتونن بگيرنش به طرف زمين سقوط کرد. هري و چو هم به طرف زمين برگشتند و اين بار اين هري بود که به اسنيچ نزديکتر بود.
صداي لونا از دور مياومد که پس از ديدن اونها داشت اين رقابت حساس رو با هيجان وصف ناپذيري گزارش مي کرد.
- هري پاتر داره به دنبال توپ طلائي و با سرعت بسيار زيادي به طرف زمين ميآد..و چو چانگ رو هم ميبينم که داره اونها رو تعقيب ميکنه....
تماشاگران زيادي براي ديدن اين صحنه به آن طرف برگشتند. نفس ها در سينه حبس شده بود و به جز صداي چند اسليتريني همه ساکت و منتظر بودند ببينن چه کسي اسنيچ رو مي گيره....هاگريد هم با نگراني دستهايش رو درهم قفل کرده بود...هرميون بدون هيچ حرکتي در جايش ايستاده بود و درست به اندازه هاگريد و شايد بيشتر از او نگران به نظر ميرسيد. هري و چو هم همچنان در تعقيب توپ کوچک و سرنوشت ساز بودند. بقيه بازيکنان به جز رون به کار خود مشغول بودند و رون يک لحظه به بازيکنان و يک لحظه به هري نگاه ميکرد.
چو سرعتش رو زياد کرد و اين کار باعث شد چند تا از تماشاگران از ترس جيغ بکشن...فاصله اش تا زمين خيلي زياد نبود و هري باز هم در پشت سرش قرار گرفت. براي يک لحظه فکر کرد چو اينيچ رو گرفته و لونا هم منتظر بود تيم برنده رو معرفي کنه ولي درست وقتي که مي خواست مچشو ببنده و اسنيچ رو در دستش بگيره توپ طلائي به طرز باورنکردني جهش يافت و از دست چو فرار کرد. د.باره در راستاي زمين و کمي بالاتر از آن به پرواز خودش ادامه داد.
چو که خيلي به زمين نزديک شده بود تمام تلاشش رو کرد که لبه چوبش رو بالا بياره و از برخورد جلوگيري کنه...به هر سختي بود موفق به انجام اين کار شد ولي چون سرعتش خيلي بود کمي چوبش تکون خورد و همين امر کافي بود که کنترل جاروش رو از دست بده و پس از برخورد مختصر انتهاي جاروش با زمين با سرعت زيادي به هوا پرت شد و چند بار در هوا دور خودش چرخيد و روي زمين افتاد. از اين برخورد قسمتي از چمن ورزشگاه از ريشه کنده شد و چو بي حرکت در ميآن تکه هاي خورد شده جاروش روي زمين دراز کشيده بود. تماشاگران با تعجب و بيشتر از اون وحشت به چو نگاه ميکردند. هري هم به زمين نزديک بود ولي به اندازه چو سرعت نداشت براي همين خيلي راحت جاروش رو صاف کرد .
با ديدن چو اسنيچ رو فراموش کرد و رفت بالاسرش...در همون حال چو چشماش رو باز کرد و دستش رو به سختي تکون داد و گفت : من خوبم هري....و بعد با کمک زمين و به هر دشواري بود روي دو پا ايستاد ولي به نظر نميرسيد بتونه کارو ادامه بده....هري که خيالش راحت شده بود دوباره سرش رو بالا آورد و به اين طرف و آن طرف نگاه کرد. توپ طلائي با خيالي آسوده کمي جلوتر داشت پرواز ميکرد. انگار اومده تعطيلات و قصد داره هر چه بيشتر از هواي مطلوب و آزاد استفاده کنه!
هري قبل از اينکه بدونه چه اتفاقي افتاده خودش رو در چند فوتي اسنيچ يافت و آرامش توپ طلائي رو با حضورش به هم ريخت.
جيني گل دوم خودش و سوم گريفيندور رو زد ولي همچنان کفه ترازوي امتيازات به نفع تيم محافظان بود.
با اين که رون و گريفين دور 4 گل خورده بودند. ولي به هر ترتيب رون توانسته بود دو برابر تعداد گل هاي خورده ضربه هاي هولناک و محکم اونها رو به خوبي دفع کند.
ده امتياز کم داشتند و محاجمان تيم در تلاشي مداوم سعي در جبران گلهاي خورده داشتند.
چو پس از اون برخورد شديد فکر نميکرد که الان وقت مناسبي براي استراحت باشه براي همين به صداي هم تيمي هاي خودش که اونو دعوت به برگشتن به زمين ميکردند پاسخ داد و به روي جاروش نشست و به زمين برگشت.
به نظر ميرسيد که موهاش سبز شده و يا چند گل سر سبز رنگ رو خيلي نامرتب به موهاش چسبونده..در حقيقت اونها چمن هاي ورزشگاه بودند که با سرعت گرفتن جاروي چو يکي يکي از روي موهاش مي افتادند.
هري پس از شنيدن صداي شادي فرد و جرج و پس از اعلام ثبت يه گل ديگه براي تيم محافظان تلاش و کوشش خودش رو در مبارزه براي گرفتن يه توپ کوچک که تغريبا به اندازه يه گردوي درشت بود زيادتر کرد.
20 اختلاف امتيازي زياد طول نکشيد و در کمال حيرت همه اما اسميت تونست يه گل بزنه و 10 امتياز به نفع گريفيندور ثبت شد.حالا اختلاف دوباره به حداقل رسيد و اميدهاي گريفيندوري ها براي جبران 10 امتياز بيشتر شد.
اسنيچ دوباره به طرف ابرهاي فشره آسمان که اکنون تيره تر شده بودند رفت و هري هم به دنبالش پرواز کرد. همينطور که بيشتر در عمق ابرها فرو ميرفت احساس ميکرد نفس کشيدن براش سخت تر شده و استخوناش دارن زير فشار چيزي نامرئي خورد ميشن....
به قدري از ورزشگاه فاصله گرفته بود که ديگر هيچ کس حتي چو که در تعقيب آنها بود ديده نميشد.سرماي شديدي هري رو در بر گرفت. مثل اين بود که در درياچه يخ زده اي فرو رفته با اين تفاوت که آبي در کار نبود ولي هوا به همان سردي آب درياچه بود.
يک لحظه فکر کرد اسنيچ رو گم کرده...ولي خيلي زود دوباره اونو ديد .....به سختي ميتونست چشماش رو باز نگه داره تا حداقل کمي جلوتر از خودش يعني جايي که توپ طلائي پرواز ميکرد رو ببينه....
در همين حال نوري عجيب و سفيد رو ديد. نميدونست در چه شرايطي قرار داره.انگار ذهنش خالي شده..حتي يادش نبود الان وسط مسابقه کوئيديچ است. فکر ميکرد داره خواب ميبينه....
نور به همان سرعتي که ظاهر شده بود غيب شد و هري براي يک لحظه فکر کرد شخصي رو سوار بر جارو در وسط نور ديده...اما مطمئن نبود. متحير از چيزي که ديده سر جايش يعني در عمق ابرهاي بالاي زمين توقف کرده بود. چند بار چشمهاش رو که از شدت باد و نم حاصل از ابرها خيس شده بود باز و بسته کرد. احساس کرد چيزي داره قلقلکش ميده...مچ دستش رو کمي باز کرد و در کمال ناباوري اسنيچ رو ديد که در دستش گرفته....
اصلا نفهميد کي اسنيچ رو گرفت ...از طرفي اون نور عجيب حواسش رو کاملا از مسابقه پرت کرده بود و نميدونست چقدر از مسابقه گذشته. بعد از چند دقيقه که به همان حالت ماند سعي کرد افکارش رو منظم کنه...به ياد جيني و رون افتاد و بقيه بچه ها...اونها خيلي زحمت کشيدن و حالا نوبت هري بود که کاري کنه...در حالي که اسنيچ رو در دستانش مي فشرد به طرف زمين برگشت. وقتي به نقطه مناسبي رسيد دستش را بالا برد و اسنيچ را به همه نشون داد. اولين نفري که فرياد خوشحاليش به هوا رفت جيني بود و بعد هم لونا داد زد....
-آه خداي من...هري پاتر توپ طلائي رو گرفت.
مسابقه اي که فکر ميکرد آخرش مفتضحانه ميبازن و بايد دلداري هاي هرميون که احتمالا ميگفت اشکالي نداره...اين فقط يه مسابقه دوستانه بود...و حرف هاي رون در طي چند روز آينده که معلوم نبود چند بار ميخواست بگه معذرت ميخوام...همش تقصير من بود رو تحمل کنه! حالا به يه پيروزي بزرگ و به ياد ماندني تبديل شده بود. و خوشحال بود که ميتونست مطمئن باشه شعارهاي اسليترين ها و هو کردن هاشون حداقل تا مسابقه بعدي که اصلا معلوم نبود کي باشه.. يا اينکه هري بتونه بهش برسه يا نه ديگه در راهروها و سراسري و کلاس ها شنيده نميشد...
بازي با نتيجه نزديک 290 بر 280 به نفع گريفيندور به پايان رسيده بود و از اعضاي تيم محافظان فقط فرد و جرج ناراحت نبودند. حتي ميشه گفت از اين نتيجه کمي خوشحال و راضي هم به نظر ميرسيدند!
و از گريفيندوريها هري از ته وجود خوشحال بود و لبخند ميزد و از بچه ها بخاطر بازي خوبشون تشکر ميکرد و با اين که خيلي خوشحال بود ولي به دلايل نامعلوم و مبهمي ته قلبش غمي آشنا شعله ور شده بود و خيلي دوست داشت به حرف موجودي که در درونش وجود داشت گوش بده و دوباره براي ديدن اون نور به عمق ابرهاي تيره برگرده.... شايد دوباره اون نور سفيد و جذاب رو که با ديدندش احساس عجيب و البته خوشايندي بهش دست ميداد ببينه...
چيزي که براي هري مسلم بود اين مسئله بود که قبلا هم يک چنين نوري رو ديده ولي در اون شرايط درست يادش نيومد که قبلا کي و کجا اون رو ديده...اما الان بايد پيش اعضاي تيمش مي موند و در شادي آنها سهيم مي شد. سپس به همراه جيني و رون که به همراه بقيه بچه ها دائما آواز پيروزي ميخوندند از زمين خارج شدند.
گريفيندوري ها به دو دليل بيش از حد معمول يک تيم برنده خوشحال بودند اول اينکه در برابر تيم قدرتمند محافظين قلعه که همه بازيکنانش حرفه اي و با تجربه بودند پيروز شدند و مسئله دوم اينکه بعد از جريانات اخير مدرسه و مبارزه با مرگ خوارها و مشکلات زياد بالاخره يک فرصت طلائي براي شادي و جشن پيدا کرده بودند.
*نویسنده : سوروس*
روز ها پشت سر هم مي گذشتند و اونها به مسابقه کوييديچي که در پيش رو داشتند نزديک تر ميشدند .
همه بچه هاي تيم نگران روز مسابقه بودند اکثر بازيکنان تيم تازه کار بودند و به اندازه ي کافي تمرين نداشتند و اين اولين بازي اونها بود اون هم در مقابل تيمي که تمام بازيکنان اون حرفه اي بودند افرادي مثل چو چانگ ويکتور کرام فرد و جرج ويزلي و ...
هري هم چندان خوش بينانه به روز بازي فکر نميکرد شبها خواب مسابقه رو ميديد که چطور مفتضحانه در مقابل تيم مقابل ميبازن . هري مي دونستن که بازيکنان تيمش حالي بهتر از او ندارن و با اين که تقرابا مطمئن بود تيم گريفندور بازنده ميشه باز هم قبل از تمرين به بازکنان تيمش روحيه مي داد . کم کم فکر مي کرد که سخنراني هايش مثل اليور وود است . توي اين وضع حتي نزديک ترين دوستانش هم نمي تونستند به هري اميدواري بدهند رون و جيني توي تيم بودند و به اندازه ي کافي نگران روز مسابقه بودند هرميون هم سخت مشغول انجام تکاليف کلاس ها و درستد کردن معجون هايي بود که اسنيپ دستورش رو داده بود و اکثر وقتش رو در کتابخانه مي گذراند چون پروفسور فيلت ويک و اسلاگهورن تکاليف زيادي رو به بچه ها داده بودند . روز قبل از مسابقه تيم گريفندور تمريناتش رو از صبح شروع کرد و تا ساعت 10 شب به تمريناتش ادامه داد اما چون که دير وقت بود فيلچ و پروفسور سينسترا اونها رو همراهي کردند وقتي که تمرين تموم شد و بچه ها به سرسراي بزرگ براي خوردن شام برگشتند هيچ کسي در سرسرا نبود . هري و بقيه بچه ها شامشان رو در سکوت خوردند و يکي يکي به سالن عمومي گريفندور برگشتند . رون اولين کسي بود که سرسرا را ترک کرد و هري نگران اين بود که فردا بچه هاي گروه اسلايترين باعث ضعيف شدن روحيه رون شوند .
وقتي هري به يالن عمومي برگشت سالن خالي بود و همه خوابيده بودند هري نميتونست بخوابه کنار شومينه روي مبل ها لم داده بود و به آتش درون شومينه خيره شده بود که در باز شد و هرميون از حفره بالا اومد وقتي هري رو ديد گفت : اِاِاِاِاِاِاِ هري تو اينجايي؟؟؟ چرا نخوابيدي ؟؟؟ رون و جيني کجا هستن ؟؟؟
هري گفت : نمي تونم بخوابم هرميون !!!! فکر مسابقه فردا نيذاره که بخوابم
هرميون کنار هري روي مبل نشست و گفت : نگراني ؟؟؟
- آره !!
- نگراني واسه چي ؟؟؟ مطمئن باش فردا پيروز از زمين بيرون مياي
- نميدونم .. فکر نکنم .... آخه تقريبا همه بازيکنان تيم تازه کار هستن و حالا بايد اولين بازيشون رو در مقابل اين تيم تجربه کنن ... مطمئن نيستم که خوب بازي کنن .... توي تمرين ها خوب بازي ميکنن ولي ..... فردا ممکنه ...
هرميون ميان حرف هري پريد و گفت : هري نگرانه نباش اين بايد باعث خوشحالي تو باشه نه نگرانيت اگه برنده يا بازنده هم از زمين بيرون بياي بايد افتخار کني که تيمت جلوي تيم نگهبانان قلعه بازي کن
هري گفت : نگراني من فقط اين نيست من يه کيم به خاطر رون نگرانم ... ميدوني امشب دوباره حالش خيلي بد بود ميترسم بچه هاي اسليترين فردا کار دستمون بدن ... تو هم اخلاق رون رو ميدوني وقتي يه چيزي ميشنوه روحيه خودشو از دست ميده
هرميون که تا اون موقع با دقت به حرفهاي هري گوش ميکرد گفت : نگران نباش هري ميدونم چي کار کنم ... رون با من !!! باهاش حرف ميزنم
هري لبخندي زد و گفت : مرسي ميدونم که به حرفهات خيلي گوش ميده
راستي تو تا الان کجا بودي ؟؟؟
هرميون چهره اش خسته به نظر مي رسيد گفت : توي کتابخانه بودم داشتم تکاليف درس معجون سازي رو انجام ميدادم از پروفسور اسلاگهورن يه نامه گرفتم که بهم اجازه دادن تا الان توي کتابخانه باشم
هري مثل آدمهايي که تازه چيز خيلي مهمي يادشون اومده باشه گفت : واي هرميون اين هفته سخت درگير تمرين کوييديچ و آماده کردن بچه ها بودم اصلا هواسم به جان پيچ ها نبوده هيچ کدوم از ماها به تو کمک نکرديم و تو مجبور شدي همه کارها رو تنهايي انجام بدي متاسفم !!!
هرميون لبخندي زد و گفت : مهم نيست هري من مي دونستم که شما 3 تا خيلي گرفتار هستيد واسه براي وقتم برنامه ريزي کردم طوري که به معجون ها هم به اندازه کافي رسيدگي کنم
هري گفت : خب تا کجا پيشرفتي ؟؟؟
- پيشرفتم خوب بوده هري ... مطمئن باش همه چيز همون طوري که بايد پيش رفته .... فکرشو نکن تو بايد به فکر بازي فردا و جشن پيروزي گروهمون باشي ... حالا هم بهتره بري و استراحت کني چون بايد براي فردا سر حال باشي
هري لبخندي زد و از هرميون جدا شد و به سمت خوابگاه رفت .
*نویسنده : گلناز*

اون شب هری بخاطر تمرین خیلی خسته شد و تا چشمهاش رو بست به خواب عمیقی فرو رفت.....در خواب به گذشته برگشت...به روزی دردناک که مراسم تدفین دامبلدور برگذار شد....تمامی مراحل مراسم از سرود عجیبی که پری های دریایی میخواندند تا سخنرانی آن مرد کوچک اندام..همه و همه عینا تکرار شد...هری به فکرشم نمیرسید که این چیزها رو در خواب ببینه....اصلا مطمئن نبود که خوابه....به هر حال مراسم پیش رفت و گویی زمان طولانی تر از واقعیت میگذشت. بالاخره آن اتفاق نفس گیر و رنج آور هم افتاد...شعله های سفید و درخشان در اطراف جسد دامبلدور سر به آسمان کشیدند و جسد ناپدید شد....بعد از اینکه تصویر ققنوس را دید و گور سفید ظاهر شد هری ناخودآگاه از صندلی اش بلند شد و به طرف آن رفت....همینطور که به جلو قدم میگذاشت احساس میکرد گور سفید دورتر میشه....کم کم احساس کرد اگه به همین وضع پیش بره هیچ وقت به آن نمیرسه ...با این تفکر شروع به دویدن کرد....صندلی های اطرافش و افرادی که آنجا بودند از اعضای فرقه ققنوس گرفته تا پرسنل مدرسه و دانش آموزان همه به طرز غیر عادی محو شده بودند...نمیشد چهره هیچ کدام را به درستی تشخیص داد..جینی و ران و هرمیون هم ناپدید شده بودند و اثری ازشون یافت نمیشد...هری به سرعتش افزود ...صدای نفس های خودش که از خستگی بلند شده بود تنها چیزی بود که میشنید.....ناگهان پاهایش به چیزی خورد و محکم به زمین افتاد....عینکش هم به طرفی پرت شد...دستاش رو روی زمین کشید و به زحمت عینکش رو برداشت.... با این که شکسته بود اما هنوز هم میشد ازش استفاده کرد.. آن را به چشم گذاشت....به سختی روی دو پا ایستاد و در حالی که هنوز کمرش رو صاف نکرده بود با گور سفید مرمری رو به رو شد....چند قدم بیشتر با آن فاصله نداشت..نمی دونست چه اشتیاق احمقانه ای باعث شده خودش رو به آنجا برسونه...احساس عجیبی داشت....به آن نزدیکتر شد و در کمال ناباوری دید در آن باز است....شاید هم شکسته بود....هری که با عینک شکسته اش مشکل داشت اونو تا حدودی صاف کرد....این دیگه غیر ممکن بود....گور سفید و مرمری که پس از آتش گرفتن جسد دامبلدور ظاهر شده بود اکنون شکسته و درونش خالی بود...
هری مات و مبهوت داشت به این صحنه عجیب که نمیدونست خوابه یا واقعیت نگاه میکرد که یک دفعه یه سایه بزرگ افتاده روش...برگشت و تا خواست ببینه چیه... سایه که مثل یه غول بزرگ بود افتاد روش و در همین لحظه از خواب بیدار شد...رون سرش رو گذاشته بود رو سینه هری و افتاده بود روش...هری با دیدن این صحنه ناگهان از جاش پرید...رون هم به عقب پرت شد و به لبه پنجره برخورد کرد....هری که هنوز هم از صحنه های در خواب دیده بود شکه به نظر میرسید برگشت و با حالت درماندگی گفت : رون تو داشتی چی کار میکردی؟!
رون که احساس میکرد کمرش با برخورد به لبه پنجره له شده در حالی که کمرش رو میمالید گفت : ببخشید هری....اومدم بیدارت کنم که یه چیزی رو بهت بگم...پام گیر کرد به پایه تخت و افتادم روت.....
هری نفس راحتی کشید و گفت : خوب حالا خبرت چی بوده که بخاطرش منو نصف عمر کردی؟
رون قبل از اینکه جواب بده دولا شد و چیزی رو از زمین برداشت...هری گفت : اون چیه؟.....ببینم..
رون عینک شکسته هری رو به دست او داد و با شرمندگی گفت : احساس کردم یه چیزی زیر پام صدا کرد... پس این بود !
هری به عینکش نگاه کرد...واقعا عجیب بود ...دقیقا همونطوری که در خواب شکسته بود شده بود.....هری بیش از اینکه از شکسته شدن عینکش ناراحت شده باشه از شباهت این اتفاق در خواب و بیداری وحشت داشت....
بالاخره اونا لباس عوض کردند و به سالن عمومی رفتند....بعد از اونکه هرمیون عینکش رو به حالت اول و شاید بهتر از اولش برگردوند...و قبل از اینکه هری بتونه به جینی چیزی بگه مجبور شد به دفتر لوپین بره....رون گفت که اون خیلی ناراحت بوده و خواسته هر چه زودتر هری رو ببینه......
وقتی به جلوی دفتر لوپین رسید در حالی که هنوز غرق افکار مربوط به خوابش شده بود در زد...
-بیا تو هری
هری که میترسید لوپین مثل دفعه قبل عصبانی باشه در نهایت ادب و احترام داخل شد و گفت : روز به خیر پروفسور...با من کاری داشتین؟
-بله هری بیا بشین...چرا انقدر رسمی حرف میزنی؟!
هری آرام به سمت صندلی که در گوشه اتاق قرار داشت رفت و در همین حال لوپین رو زیر چشمی زیر نظر داشت...
لوپین کمی کلافه به نظر میاومد...رفت پشت میزش نشست و در کمد کوچکش رو با شدت باز کرد به طوری که شیشه روی میز داشت میافتاد...لوپین بسته ای رو روی میز پرت کرد...سپس روش رو برگردند به طرفی دیگر و با دست به بسته اشاره کرد و با لحنی بی تفاوت گفت :
-اين پاکت براي تو فرستاده شده هري
-برای من؟
لوپین دست به سینه نشسته بود و مثل بچه ای به نظر میرسید که قهر کرده و احتیاج به محبت داره!
هری از این فکر خنده اش گرفت و به زور سعی کرد جلوی خودش رو بگیره...
با دشواری تمام چهره جدی به خودش گرفت و گفت : چیزی شده پروفسور؟
-این دقیقا سوالی بود که من میخواستم بپرسم!
هری که دیگه واقعا گیج شده بود گفت : من اصلا منظور شما رو نمیفهمم....
لوپین از جاش بلند شد و شروع کرد به قدم زدن در اتاق....
هري به چهره لوپين نگاه دقيق تري کرد ....اما چيزي دستگيرش نشد.... هري همچنان با نگاه هاي متعجب و پرسشگرش لوپين را در حالي که از طرفي به طرف ديگر اتاق ميرفت تعقيب ميکرد.....ناگهان ايستاد و به طرف هري برگشت و با لحني که کمي هم خشن بود گفت....
-من نمي دونم اين چه هري... ولي مي دونم اين پاکت از طرف کي براي تو فرستاده شده چون خودم اون شخص رو ديدم و خيلي خوب ميشناسمش فکر میکردم بعد از این همه اتفاقات تو هم اونو شناخته باشی....چند روز پيش اينو داد و دقيقا اين حرف ها رو زد ...ميخوام اين رو بدي به پاتر .... ماه ها براي ساختنش وقت گذاشتم... فکر نکنم زياد وقت باقي مونده باشه...ممکنه بهش احتياج پيدا کنه...حالا خودت نمي توني حدس بزني او شخص کي بود؟!
-نه...
-نه؟....خوب معلومه ديگه اينو يه معجون ساز بزرگ فرستاده...کسي که فکر نميکردم بعد از حادثه تلخ و فراموش نشدنی اخیر ديگه هيچ وقت چشم ديدنشو داشته باشي....
هري هيچي نگفت...اما به خوبي ميدونست لوپين راجع به کي حرف ميزنه...اون داشت در مورد اسنيپ صحبت ميکرد و ظاهرا چيزهايي هم فهميده بود ...ولي هري اصلا نميتونست بفهمه لوپين چطوري اين پاکت رو به دست آورده....براي همين با جسارت پرسيد....
-اين پاکت از طرف اسنيپ است؟...شما اونو ديديد درسته؟
-درسته....خوبه پس حدسم درست بود....
-حدستون درباره چي؟
لوپين به هري نزديکتر شد و در چشمان او خيره شد...
هری هم بلند شد و رو به روی همدیگر قرار گرفتند...
-هري پدر و مادر تو براي نجات تو زندگي خودشون را فدا کردن.....سيريوس هم وقتي متوجه شد تو در خطري به کمکت اومد و اون هم براي نجات جون تو زندگيش رو از دست داد.....و در نهايت دامبلدور هم تمام تلاش خودش رو کرد تا در اين سال ها از تو مراقبت کنه و اونم از پيش ما رفته...حالا هيچ کدوم از آنها زنده نيستن که مراقب تو باشن....من فکر کنم این مسئوليت بزرگ به دوش من افتاده ...چون همه اونها از بهترين دوستان من بودن......
-شما چي ميخوايد بگيد؟
-چند وقت پيش موضوع جان پيچ رو به من نگفتي و پنهان کردي....حالا هم نزدیکی تو با يه قاتل فراري من رو نگران کرده و به من اجازه ميده ازت بپرسم تو داري چيکار ميکني هري؟!
هري که از حرف هاي لوپين شکه شده بود .....با حيرت پرسيد : قاتل فراري؟
-لطفا حرفمو قطع نکن ....او ادامه داد ...
-البته میدونم که تو باهوش و زرنگتر از اونی هستی که نشون میدی ولی دشمنانت خیلی خطرناکن..... اگه تا حالا چيزي بهت نگفتم بخاطر اين بود که فرصتي پيش نيومده بود هري....من قبلا هم ازت خواستم اون جان پيچ رو به من بدي چون ميدونستم اگه دست تو باشه چنين خطراتي برات پيش ميآد ....اما با همه اين حرف ها فکر نکنم محتویات این پاکت برات خطری داشته باشه...به هر حال من هر چی میگم و هر کاری میکنم بخاطر خودته....
در همون حال که این حرفها رو میزد به طرف میزش رفت و بسته رو براشت و در دستان هری گذاشت....
هري سرش رو بالا برد و به چشمان با محبت لوپين نگاه کرد...دیگه اثری از خشم نبود...حالتش از این رو به اون رو شده بود...
-مواظب خودت باش هری....هر وقت چیزی خواستی بگو.....راستی از وقتی که اومدی به نظر میآد فکرت خیلی مشغوله...اتفاقی افتاده؟
-نه..نه..هیچی نیست...فقط یه خواب عجیب دیدم...
-در مورد ولده مورت؟
-نه....
هری نفس عمیقی کشید و با ناراحتی گفت : خواب مراسم تدفین رو دیدم...
لوپین سرش رو با تاسف تکون داد و گفت :فکر نکنم هیچ وقت بتونیم اون حادثه غم انگیز رو فراموش کنیم....چه جادوگر بزرگی بود....
هری برگشت و به طرف در رفت...لوپین هم به گوشه ای خیره شده بود و در افکار خود غرق شد...
هری با سرعت به سالن عمومی رفت بچه ها هنوز اونجا بودن...
جینی کنار پنجره ایستاده بود و به بیرون خیره شده بود...هرمیون وسط اتاق راه میرفت و کاغذی رو که در دست داشت با دقت میخوند....رون هم خمیازه ای کشید و با دیدن هری داد زد : ااا...برگشتی هری...
جینی در عرض یک ثانیه اومد پیش هری و با نگرانی گفت : هری چرا رنگت پریده؟! لوپین چی کارت داشت؟
هرمیون هم کاغذ را کنار گذاشت و در کنار جینی قرار گرفت...
هری لبخندی به جینی زد و گفت : لوپین فقط میخواست اینو بهم بده....
هر سه اونا با دقت به پاکتی که در دست هری بود نگاه کردند ...
هری که در اون لحظه محتویات پاکت براش هیچ ارزشی نداشت ...اونو داد دست هرمیون و رفت روی مبل کنار شومینه نشست...
جینی یه نگاه به هری و یه نگاه به پاکت کرد و گفت : این چیه؟
هرمیون با دقت اونو باز کرد و ناگهان جیغ زد...
رون که تازه میخواست روی مبل بشینه ناگهان ایستاد و گفت : چی شد؟!
جینی روش رو از هرمیون برگردند و رفت کنار هری نشست...هرمیون هم بعد از چند لحظه روی مبل دیگری جای گرفت....برچسب های کوچیک روی بطری ها رو میخوند و یه چیزهایی زیر لب میگفت....
طوری به درون پاکت و شیشه های کوچیکی که یکی یکی از توش در میآورد نگاه میکرد که انگار داره به یه مشت بطری از معجون شانس نگاه میکنه....البته اون معجون ها کمتر از معجون شانس نبودن....
رون که فکر میکرد هرمیون هم مثل هری از دست رفته گفت : فکر میکنم یه طلسمی روش کار گذاشته شده...هر کی بهش دست میزنه خول و چل میشه!!!
هرمیون نگاه ترسناکی به رون انداخت و بعد به هری نگاه کرد که به شعله های سرکش آتش شومینه خیره شده بود...
هرمیون با صدایی نسبتا آرام و مرموز گفت : بچه ها....میدونین اینا چین؟
رون گفت : من که هیچی نمیگم...میدونم آخر سر میخوای منو ضایع کنی...خودت بگو...
هرمیون خندید و گفت : چی میگی من هیچ وقت نمیخوام...بگذریم...اینا معجون ها قوی جادوی سیاه و پادزهر هایی هستن که ما احتیاج داشتیم..البته همشون نیستن چند تا رو باید آماده کنیم که زیاد طول نمیکشه.... با این وضع ما یه ماه جلو افتادیم....
این خبر خیلی خوبی بود...هری بعد از اینکه تونست هرمیون رو از فکر اون معجون ها در بیاره تمام ماجرا و حرف های لوپین رو براشون تعریف کرد....ولی هنوز مطمئن نبود تعریف کردن خوابش کار درستی باشه...حداقل الان وقت فکر کردن به اون نبود و اونا تصمیم گرفتن با جدیت به آماده کردن پادزهر های باقیمانده فکر کنن تا هری بتونه هر چه زودتر اون جان پیچ مزاحم و دردسر ساز رو نابود کنه...
*نویسنده : سوروس*

_رون. رون بيدار شو
_چيه حالا که يه هفته تعطيليم نميذاري بخوابم
_اين يه هفته براي آماده شدن براي مسابقه است نه؟؟
رون و هري به سالن عمومي رسيده بودن که جيني رو ديدند . هري گفت: جيني حاضري ؟ بايد بريم تمرين امروز بايد اعضاي تيم رو انتخاب کنيم جيني گفت : من خودم ميام اول بايد برم يه سري به هرميون بزنم ديشب تا صبح داشت روي معجون ها کار ميکرد . بد شانسي او اينه که خوب کوييديچ بازي نميکنه و اگر نه اونم حتما مثل رون ميگفت که ميخوام بخوابم .صداتون تا اين پايين ميومد . رون يه نگاه غضب آلود به جيني کرد و از کنارش رد شد .
سر ميز صبحانه هري مجبور شد خودش روزنامه ي هرميون رو بگيره و يه نگاهي هم بهش انذاخت ولي انگار همه ي جنجال ها خوابيده بود نه ديگه از مرگ خوار ها حرفي به ميون ميومد نه از وزارت سحر و جادو و حتي بچه هاي مدرسه هم موضوعي براي حرف زدن نداشتن فقط گاهي سفر هاي هاگزميد بچه هارو به شور و شوق باز ميداشت .
بعد از تموم شدن صبحانه هري و رون به سمت زمين حرکت کردن رون کمي گرفته به نظر مي اومد با حرفاييي که جيني راجع به تلاش هرميون براي تهيه ي معجون ها مي کرد رون رو شرمنده کرده بود.....
تمرين کوييديچ امسال از پارسال بهتر بود و تعداد کمتري براي امتحان اومده بودند . انگار فکر شوخي هاي پارسال به ذهن کسي نمي رسيد.
به هر حال در چند تلاش يه دانش آ موز سال چهارم به نام اما اسميت رو انتخاب کرد که بد بازي نميکرد کمي ريزه ميزه بود اما استعداد خوبي داشت و دو دانش آموز سال پنجم به اسم هاي ....................و................ به عنوان مدافع انتخاب شدند.
هري بيشتر از همه خسته بود بعد از تموم شدن کار اعضاي تيم رو جمع کرد و يه تمرين کوچيک انجام دادن همه خوب بازي ميکردند ولي با اين حال به پاي نگهبانان قلعه نمي رسيدند بهترين دليل انجام اين مسابقات براي هري اين بود که ميتونست علاوه بر اينکه به ورزش مورد علاقه اش بپردازه در طول تمرينات از ذست افکار زيادي که دور سرش ميچرخيدن رها بشه مخصوصا از فکر سيريوس و از اون مهمتر دامبلدور بيرون بياد و به چيزي فکر نکنه . حالا اون بهتر از کسي ميدونست که چهار نفر از عزيز ترين کسانش توسط ولدمورت کشته شده بودن........................
*نویسنده : مهگل*
اين يه شانس بزرگ براي هري وتيمش بود که اين هفته تکليفي نداشتن ولي کار هرميون از همه بيشتر بود چون هري کمتر ميتونست به ساختن معجون بپردازه با اين حال کلي کار سرش ريخته بود انتخاب تيم کوييديچي که بتونن در برابر اعضاي محفل يا همون نگهبانان قلعه بازي کنن کار سختي بود علاوه بر اينکه کسي مثل ويکتور کرام در مقابل اونا بازي ميکرد با اين حال فکر کريچر و اينکه اون در تمام اين مدت
فعاليت هاي اعضاي محفل رو لو داده بود از سر هري بيرون نمي رفت. اين کاملا مشخص بود که هري رون رو به عنوان دروازه بان انتخاب ميکنه و جيني هم يکي از مهاجم ها ميشه و خود هري جستجوگر ولي مدافع ها چي مي شدن ؟؟ بعد از کلي درگيري فکري که شب پيش داشت بالاخره سر ميز صبحانه در حالي که رون سعي ميکرد اون همه املت رو که تو دهنش چپونده بود قورت بده و هرميون هم پشت روزنامه غرق شده بود به اين نتيجه رسيد که بهتره کمتر به خودش زحمت بده و پيکس رو که سال پيش هم در تيم گريفيندور بازي ميکرد و خود هري انتخابش کرده بود به عنوان مدافع انتخاب کنه. بدشانسي بزرگ اين بود که ديگه کتي بين اونا نبود و اين کار هري رو سخت تر ميکرد کوت هم از هاگوارتز رفته بود پس مجبور بود براي انتخاب يه مدافع و دو مهاجم باز هم از اون مسابقه هاي احمقانه و مسخره که پارسال تجربه کرده بود برگزار کنه!!!
*نویسنده : مهگل*

جنگل ممنوع تاريکتر و مرموزتر از هميشه بود...لوپين به اطراف نگاه کرد...بیشتر نگران این بود که سانتورها متوجه حضورشان بشن...دستش را روی تنه يه درخت کهنسال گذاشت و با خود فکر کرد کاش اسنیپ جای ديگه اي رو براي ديدار انتخاب ميکرد.
صدای عجیبی اومد و بعد از اون شاخاهای بوته بزرگ و ترسناک رو به روش تکون خوردن...
«کي هستي؟...خودتو نشون بده»
«منم » اين صدا متعلق به کسي نبود جز اسنيپ. به سختی از بین تیغ های بوته خودش رو رها کرد . نیم نگاهی به لوپین انداخت و بعد دستش را آماده جلوی شنلش نگه داشت تا اگه لازم شد با موجودات ناراضی جنگل ممنوع روبه رو بشه ، آمادگی داشته باشه!
آنها هر دو میدونستند که باید آهسته حرف بزنند و کوچکترین ریسکی نکنند چون چشم ها و گوش های زیادی منتظر بودند تا غریبه های مزاحم رو از جنگلشون بیرون کنن!
چهره اسنیپ برخلاف همیشه خونسرد نبود !
لوپين سرش را تکان داد و در همان حال که بي هدف به اطراف نگاه ميکرد گفت : «اينجا هيچ تغييري نکرده ، اينطور نيست؟»
«بله ، فکر کنم همينطور است»
«ميدوني داشتم به چي فکر ميکردم سوروس؟...به آخرين باري که ديدمت...اون زمان که من با طلسم مانع برخورد کردم و ديگه نتونستم دنبالت بیام. حادثه عجيبي بود...فکر کنم وقتش رسیده که راجب بهش صحبت کنیم!»
اسنيپ که تا الان با شک به اطراف نگاه ميکرد. به طرف لوپين برگشت و مودبانه گفت : « رموس ، خيلي معذرت مي خوام ، ولي متاسفانه نميتونم چيزي در اين رابطه بهت بگم ... »
لوپين دستش رو به موهاش کشيد و با بي حوصله گي کفت :
«لطفا خوب گوش بده سوروس ، در طي چند وقت اخير مسائلي پيش اومده که کمي شک برانگيز بوده و منو نگران کرده، فکر کنم بد نيست چند تا از اون مسائل رو برام روشن کني»
«من که به مسئله مبهمي برنخوردم!»
لوپين شانه بالا انداخت و گفت : «هر طور راحتي ، ولي نميتوني از اين سوالم تفره بري که اصلا برام قابل قبول نيست»
حالا آن دو به هم خيره شده بودن...اسنيپ گفت : «ظاهرا برات خيلي مهمه...باشه بپرس»
«خوب...رفتار هري و کاراش خيلي عجيب شده...ميخواستم دليلش رو بدونم...هري چش شده؟!»
اسنيپ يک لحظه چشماشو بست و سرش رو تکون داد و در حالي که دوباره به لوپين خيره شده بود گفت : «نميدونم چرا چند وقته همه فکر ميکنن من از نزديکان هري هستم! و هر چي ميشه راجب بهش از من ميپرسن!»
«از نزديکانش نيستي ، ولي بهش نزديک هستي » بعد به اسنيپ نزديکتر شد و يه دستش رو شونه اسنيپ گذاشت و گفت« بيا با هم رو راست باشيم سوروس ، تو توي دردسر افتادي...يه دردسر بزرگ و حالا با نزديک شدن به هري منو نگران ميکني»
اسنيپ که انگار از اين حرکت زياد خوشش نيومده بود ابروهاشو بالا انداخت و بي تفاوت به همه حرفاي لوپين به طرف ديگه جنگل ممنوع نگاه کرد.
لوپين اين بار با قاطعيت هر چه تمامتر گفت : «ميخوام يه قولي به من بدي...ديگه به هري نزديک نشو»
اسنيپ به سرعت پرسيد «مقصودت چيه؟»
«کاملا واضح و روشن گفتم مقصودم رو...من ميدونم تو ماموريت هايي داري که بي ارتباط به هري نيست و ميخوام اينو بفهمي که هري تنها نيست اگه تو بخوای به اون آسیبی برسونی...اول باید با من رو به رو بشی»
«رموس...اگه منظورت ماموريت هاي لرد سياه است بايد بگم که کاملا در اشتباهي...به هر حال بهتره يه چيزي رو همينجا و براي هميشه روشن کنم...من هيچ وقت مايل نيستم به دوستانم آسيبي برسونم...پس بهتره به کاراي مهمتر بپردازي و ديگه تو کاراي من دخالت نکني دوست قدیمی!»
«اينطور که معلومه دامبلدور تو ليست دوستان تو جايي نداشت...»
«ادامه اين بحث بي فايده است»
لوپين انقدر ناراحت و عصباني شد که حتي ممکن بود به اجراي يه طلسم روي اسنيپ هم فکر کنه...در همین حال اسنيپ ناگهان خشکش زد...به دستش نگاه کوتاهي کرد و بعد از لحظه اي فکر با عجله و در حالي که عرق سردي رو پيشونيش نشسته بود رو به لوپين کرد و گفت : «من ديگه بايد برم...فقط ميخوام اين رو بدي به پاتر باشه؟ ماه ها برای ساختنش وقت گذاشتم... فکر نکنم زیاد وقت باقی مونده باشه...ممکنه بهش احتياج پيدا کنه...مواظب باش رموس»
اسنیپ پشتش را به لوپین کرد و چند قدم از او دورتر شد...
«آهای کجا داری میری؟!...من حرفام تموم نشده!»
لوپين به پاکتي که تو دستش بود نگاه کرد و قبل از اين که بخواد بگه اين چيه...اسنيپ روي مقصدي نه چندان جالب تمرکز کرد...در همون حال ناپديد شد و لوپين رو با هزاران سوال بي جواب تنها گذاشت...
در اون مه شدید تغریبا جلوش رو هم نمیدید...در زد... لحظهاي بعد ورمتیل در چهار چوب در ظاهر شد.قبل از اينکه بتونه دهنش رو براي هر حرفي باز کنه اسنيپ نگاه ترسناکي بهش انداخت و طولي نکشيد که متوجه شد الان وقت خوبي براي حرف زدن با اسنيپ نيست. به در تکيه داد و اسنيپ بدون معطلي و به سرعت به داخل قدم برداشت.
بعد از اینکه ورمتیل نگاهی به اطراف انداخت ، به داخل برگشت و در رو آروم بست . اسنيپ ايستاد و نگاهي به سر تا پاي او انداخت و گفت : «ظاهرا هنوز هم شامه ات خوب کار ميکنه و اتفاقات رو بو ميکشي!»
ورم تيل گفت : «آره...ولي انگار تو هم به اين مرض مبتلا شدي...!»
«همونطور که به وضوح متوجه شدي برای ملاقات با تو نیومدم »، و بعد شمرده شمرده ادامه داد :« اومدم اينجا بخاطر اينکه ارباب تاريکي خواسته بیام!»
در همون لحظه صدای بسته شدن در و بعد هم صدای پایی از طبقه بالا به گوش رسید...لوسیوس مالفوی از پله ها به پایین سرازیر شد و بدون توجه به نگاه متعجب اسنیپ به طرف دری دیگر تغییر مسیر داد ، از کنار آنها گذشت و به آن داخل شد.
اسنیپ همونجا خشکش زده بود...طوری ایستاره بود که انگار از پشت بهش خنجر زدن!
ورمتیل که چیزی از این نگاه ها دستگیرش نشد به طرف همان دری که لوسیوس رفته بود رفت و در را پشت سر خودش محکم بست...در این فاصله اسنیپ چند سایه را دید که انگار برای جلسه ای دور هم جمع شده بودند...می شد حدس زد اونا کین..مرگ خوارهای وفادار ولده مورت!
نگاهی به طبقه بالا انداخت... وقتی به پشت در رسید سعی کرد کمی به خودش مسلط بشه ولی خیلی آسون نبود... حالا چی کار کنم؟ یعنی لوسیوس چی بهش گفته؟! شاید الان منتظره برم پیشش و کارمو تموم کنه...ولی نه این غیر ممکنه...اون چیزی نمیدونه...اصلا چیزی نیست...نه هیچ چیز... دستش رو به طرف در برد.
قبل از اینکه دستش به در بخوره صدایی شنید. «لرد سیاه...لرد من ...من از این بابت مطمئنم...حتی ذره ای هم شک ندارم...به من اعتماد کنید»
اسنیپ کنجکاوانه سرش رو به در نزدیکتر کرد تا صدا را واضح تر بشنوه....خودشه...باید حدس میزد... صدای بلاتریکس بود که داشت با ولده مورت حرف میزد.
ناگهان صدای ولده مورت بلند شد و گفت : «بیا تو»
اسنیپ نفس عمیقی کشید و به آرومی در رو باز کرد و بلاتریکس رو دید که رو به روی ولده مورت زانو زده...حالا سرش رو به طرف در برگردونده بود و داشت با خشم به اسنیپ نگاه میکرد.
«دیر کردی سوروس...بیا تو...بلا بهتره مارو تنها بذاری»
بلاتریکس که جرات اعتراض را در خودش نمیدید تعظیم دیگری کرد و به طرف اسنیپ قدم برداشت. لحظه ای نگاهشان به همدیگر خیره ماند. پشت این نگاه حرف های نه چندان دوستانه زیادی نهفته بود.
بلاتریکس رفت و اسنیپ به داخل قدم گذاشت ... جلوی مبل ولده مورت که دسته هایی به شکل مار داشت زانو زد و گفت : « لرد سیاه با من کاری داشتین؟ »
«بله...کاری برات دارم» ... و بعد با بی حوصله گی دستش رو تکون داد و گفت : « خوب دیگه...کافیه..بلند شو»
اسنیپ بلند شد و لحظه ای به صورت ولده مورت نگاه کرد....چشمان قرمز ماری شکل و رنگ سفید و مرده مانند صورتش درست مثل قبل بود...
« میدونی سوروس...قبل از اینکه دامبلدور رو بکشی فکر میکردم تو همه این سال ها طرف اون بودی و به من پشت کردی...ولی بعد از این که با موفقیت اون ماموریت رو انجام دادی...مطمئن شدم که وفادارترین یار منی...»
ولده مورت کمی تامل کرد و بعد به سرعت یک شبه ، طوری که شنلش در هوا به پرواز در آمد از روی مبل بلند شد و به طرف پنجره رفت...
نور ضعیفی از پنجره به درون اتاق تاریک نفوذ کرده بود.... حالا از ولده مورت فقط یه سایه بلند و سیاه دیده میشد...ولده مورت ادامه داد : « ماموریت های تو هم مسلما با دیگران تفاوت خواهد داشت و من از تو انتظارات زیادی دارم...ولی....با صدای بلندی روی کلمه آخر تاکید کرد و ادامه داد : « ولی...این بار یه کار کوچیک عقب افتاده هست که باید تمومش کنی »
.. اسنیپ فورا گفت : «هر کاری باشه انجام میدم....باعث افتخار منه...فقط بگید باید چکار کنم؟»
«خوبه...میدونستم که اعتماد من به تو اشتباه نبوده...بعد به صورت اسنیپ نگاه کرد . اسنیپ هم که معنی این نگاه ها را میدانست برای امنیت هر چه بیشتر افکار درون ذهنش سرش را پایین انداخت و به زمین خیره شد.
« میخوام بعد از اینکه مالفوی ماموریتش رو انجام داد ، اهمیت نمیدم چطوری...میخوام بکشیش !»
ناگهان اسنیپ سرش را بلند کرد و با ناباوری به ولده مورت نگاه کرد...ولده مورت لحظه ای بعد به روی مبل نشت و دستهایش را به هم قفل کرد...اسنیپ هم از جایش بلند شد و سعی کرد به هیچ چیز فکر نکنه...البته کار آسونی به نظر میرسید ...چون ذهنش قفل شده بود .
نمیدونست چرا فکر میکرد هر کاری رو میتونه انجام بده...هر کاری...ولده مورت آهسته ادامه داد : « از وقتی که دفتر خاطراتم رو با بی عرضگی اش به باد داد این تصمیم رو گرفتم..ولی بهش رحم کردم. این اشتباه بزرگی بود چون باعث شد پیشگویی را هم از دست بدم و حالا بعد از این همه خسارتی که به من زده...نافرمانی و سرپیچی هم میکنه...دیگه از دستش خسته شدم..در تمام سال هایی که من نبودم اون هیچ کاری جز به باد دادن دفتر خاطراتم برای من نکرد...تو باید بعد از اینکه نشان خاندان منو از پاتر پس گرفت بکشیش...میخوام اون نشان رو که برای من خیلی ارزش داره تو به من برگردونی...حالا فهمیدی؟
«بله» ..وبا تردید ادامه داد : « اما لرد سیاه یک چیز رو نمیفهمم....مرگ لوسیوس مالفوی چه اهمیتی داره؟!...یعنی منظورم اینکه به نظر من...اگه شما یه فرصته....»
ناگهان ولده مورت با خشم گفت : «ظاهرا متوجه نشدی من خواهش نکردم ... به تو دستور دادم!»
«بله لرد سیاه...متوجه شدم» انقدر لحنش خشک بود که اگر این صدا از یه تنه درخت بیرون میاومد طبیعیتر به نظر میرسید!
«خوبه..حالا دیگه میتونی بری»
اسنیپ به طرف در رفت..به آرومی در رو پشت سر خودش بست و به اون تکیه داد...از این آرامش خودش تعجب میکرد ولی میدونست که زیاد دوام نخاهد داشت...با همه احساسات بدی که در مورد لوسیوس داشت ولی هرگز به کشتنش فکر نکرده بود...اصلا چطور میتونست این کارو در حقش بکنه....با خودش گفت اگر هم باید کسی رو بکشم اون شخص حتما بلاتریکس خواهد بود...اون از چی مطمئن بود؟! ... چرا با تمام وجود سعی میکنه موقعیت منو پیش ولده مورت خراب کنه؟...این افکار آنقدر براش سنگین و غیر قابل قبول بود که تصمیم گرفت برای مدتی هم که شده ذهنش را روی آنها ببنده....صدای موسیقی هراس آوری از طبقه پایین به گوش رسید...انگار جلسه به جشن تبدیل شده و فریادهای وحشتناک مرگ خوارها هیچ وقت تمومی نداشت یعنی چرا انقدر خوشحال بودند؟!...دیگه چه اهمیتی داشت...کی بود که به احساسات اسنیپ اهمیت بده... از آنجا خارج شد و در جاده تاریک قدم گذاشت و به سرنوشت نا معلوم و پیچیده خود فکر کرد....
*نویسنده : سوروس*

اون ها سر كلاس فيليت ويك نشسته بودن ...... فيليت ويك داشت در مورد انواع افسون ها ي خانه داري صحبت مي كرد ..... هرميون با اينكه بسياري از اون افسون ها رو بلد بود با دقت به حرف پروفسور فليت ويك گوش مي داد ..... از نظر هري اين كلاس خسته كننده ترين كلاس فليت ويك تا حالا بود ..... آخه هري و چه به افسون هاي خانه داري ....... اما هرميون نظر مخالفي داشت ، از نظر هرميون همه چه پسر و چه دختر بايد به اين درس گوش مي دادند ...... هرميون مدام به رون گوشزد مي كرد كه اين درس ها رو به درستي ياد بگيره .....
-آهاي رون تو بايد تو زندگي آينده ات تمام اين كار ها رو بلد باشي ...... ... رون اين چه جور ظرف شستنه نصف اين ظرف ها رو شكستي ..... رون اين چه جور جارو كردنه تو فقط داري جارو رو به در و ديوار مي كوبي ....... رون اون جوري نه ، چوبدستي ات رو موجي تكون بده ببين اينجوري ..... هرميون در حالي كه چوبدستي اش رو به صورت موجي تكون مي داد و به سمت يك ظرف پر از گوجه گرفته بود گفت (( اسپايتو )) همه گوجه ها به يك اندازه خورد شدند .....
جالب اين بود كه رون هم با دقت به حرف ها ي هرميون گوش مي داد ، مثل اينكه مي خواست رضايت اون رو جلب كنه .... بعد از اينكه رون براي بار سوم ظرف ها رو شكست بالاخره تونست چند تا ظرف كثيف رو تميز كنه .....
هري ياد جيني افتاده بود ، شايد اگه اون هم اينجا بود هري رو مجبور مي كرد كه اين كار ها رو به درستي ياد بگيره ..... اما نه جيني مثل مادرش بود ، خانوم ويزلي توي خونه نمي گذاشت آقاي ويزلي دست به سياه سفيد بزنه .... هري همونطور كه به رون نگاه مي كرد دلش براي رون مي سوخت ، بيچاره رون كه توي اون خونه بزرگ شده بود از دست هرميون چي مي كشيد .....
هري نميتونست فكر كريچر رو از سرش بيرون كنه .....اگه كريچر واقعا به هري خيانت كرده بود پس بايد خيلي چيزاي ديگه هم به مرگ خوار ها مي گفت به هر حال اون از قرار گاه محفل اطلاع كامل داشت ، همچنين از كساني كه به اونجا رفت و آمد مي كردند ، حتي ممكن بود اون خيلي از نقشه ها ي محفل رو هم شنيده باشه و به مرگ خوار ها لو داده باشه ..... چقدر خوب شد كه محل تجمع محفل عوض شد ، ديگه خونه ي بلك به هيچ وجه امن نبود ...... هري همينطور توي فكر خودش غوطه ور بود كه صداي در اومد و يك بچه ي سال اولي يك نامه براي پروفسور فليت ويك آورد ....... پروفسور نامه رو خوند و به هري گفت :
- هري برو دفتر مدير مدرسه پروفسور مك گونگال با تو كار داره ..... هري سريعا خودش رو به در رسون ، انگار مي خواست از شر كلاس راحت بشه .... هري سريعا خودش رو به ناودان كله اژدري رسوند توي نامه رمز دفتر رو نوشته بودن .... هري معني رمز رو نمي فهميد ، ولي به زحمت اون رو خوند : گالينوپروگسينتاي .... ناودان كله اژدري چرخيد و هري وارد پله ها شد .... پله ها به دور خودشون چرخيدند ....و هري رو به پشت در اتاق مدير مدرسه رسوندند .... هري در زد و وارد شد .....
- سلام پروفسور
- سلام پاتر ، خيلي زود رسيدي ، من گفته بودم هر وقت درست تموم شد بياي .....
- پروفسور ، درس امروز خيلي مهم نبود .
- خوب بريم سر اصل موضوع .... من مي خوام تو تيم كويديچ گريفندور رو جمع كني .... ما مي خوايم مسابقات رو دوباره از هفته ي ديگه داشته باشيم ...
- اما پروفسور شما كه گفته بودين امسال كوييدچ نداريم .
- آره هري اما نظرم عوض شد ... فكر مي كنم كوييديچ اين افسردگي بچه ها رو از بين ببره
- اما پروفسور خيلي از بچه ها ي تيم ديگه نيستن ، شما فكر كردين من توي مدت يك هفته چطوري مي تونم سه ، چهار تا بازيكن جور كنم ....
- هري اين ديگه مشكل تو هست ، مگه يادت رفته آنجلينا دو سال پيش وقتي تو و برادران ويزلي رو از دست داد در عرض چند روز تيم رو بست و تونست خوب نتيجه بگيره ....
- پروفسور شايد توي گريفندور بشه ولي بقييه ي گروه ها چي .... كل بچه ها اسليترين به اندازه ي يك تيم كوييديچ نيستن ، تازه همشون سال اولن ..
- آره مي دونم ، واسه همينم ما از اسليترين تيم نداريم ..
- يعني چي ما كه با سه تا تيم نمي تونيم جام برگزار كنيم
- مي دونم ، منم نگفتم سه تا تيم هستن .... ببين ما تصميم گرفتيم از بچه ها ي محفل هم يك تيم درست كنيم .....البته نه به اسم محفل ، به اسم نگهبانان قلعه ..... اتفاقا بازي افتتاحيه هم بازي گريفندور با نگهبانان قلعه هست ... راستي حدس بزن كاپيتانشون كيه ؟
- ولي پروفسور ،،،.... من از كجا بدونم كاپيتانشون كيه .....
هري يك آن ياد پروفسور مودي افتاد ... از تصور اين كه اون بخواد در مقابل هري در پست جستوگر بازي كنه خنده به لب ها ي هري افتاد .....
- چيه .. ميخندي ... فكر كردي قرار در مقابل يك مشت پيرمرد ، پير زن بازي كني ........ نه پاتر ، كاپيتانشون چوچانگه ...
- هري يك آن خشكش زد و به پروفسور نگاه كرد ...... تصور اينكه چو قرار بود يك بار ديگه در مقابل هري بازي كنه ، براي هري جالب بود ....
- البته هري اون در مقابل تو بازي نمي كنه ، اون يك بازيكن مهاجم شده ..... جستجو گرشون كرام هست .... ويكتور كرام ...
- اما اون .....
- تازه مدافعينشون هم ، فرد و جرج هستن .....
- اما
- مي دونم اون ها خيلي قوي هستن ، ولي تو بايد بهترين بازي رو انجام بدي ..... تو بايد از گريفندور دفاع كني .... يادته بهت گفتم ، من از وقتي مدير شدم ديگه نمي تونم رييس گروهي باشم ، هري قبل از اين بازي رييس گروهتون انتخاب مي شه .... البته اول قرار بود كلاس تغيير شكلتون رو هم به كس ديگه اي واگذار كنند اما با اصراري كه من داشتم امسال هم بهم فرصت دادن تا بتونم استاد باشم ........
- پروفسور كي قرار رييس گريفندور بشه ؟
- هري نمي تونم بهت بگم ، اگه بگم مزه اش ميره .... فقط اين رو بدون با اصرار خيلي زيادي حاضر شد اين مسئوليت رو به عهده بگيره ............ راستي هري تو و اعضاي تيمت اين هفته از همه ي تكليف ها معاف هستيد .
هري از دفتر پروفسور خارج شد ، واي خداي من چقدر كار روي سر هري ريخته بود ، انجام دادن تكليف ها در مقابل اون همه معجون ساختن هيچ بود .... بيچاره هرميون حالا بايد همه كار ها رو به تنهايي انجام مي داد .....
*نویسنده : اشکان*

هري وقتي چشماشو باز كرد همه جا روشن بود . از همه ي پنجره هاي اتاق ، نور با شدت به داخل مي تابيد .
هري دستش رو جلوي چشماش به صورت سايه بان در آورد و با چشماني تنگ به اطراف نگاه كرد . براي يك لحظه يادش نيومد كه كجاست و چه اتفاقي افتاده ولي بعد يادش اومد كه در اتاق ضروريات است و شب گذشته چه اتفاقي افتاده .
سريع از جاش بلند شد ولي يه چيزي يهويي خورد تو سرش و هري دوباره افتاد زمين ولي اينبار بيهوش نشد فقط وقتي سرش رو بالا آورد چيزي رو ديد كه باور نميكرد ...
- دابي؟ تو اينجا چيكار ميكني؟
اين دابي بود كه با چشماني ورم كرده و كبود با يك طناب در دست جلوي هري ايستاده بود.
- اوه ... دابي معذرت ميخواد هري پاتر....دابي هيچ وقت نخواست به هري پاتر صدمه زد...من...تقصيره من نبود....دابي خواست شما رو آزاد كرد واسه همين مجبور شد ....مجبور شد....
بعد دابي از شدت ناراحتي و با بغض به سمت ديوار شروع به دويدن كرد كه سرش رو به اون بكوبد . ولي هري چون با اين اخلاق دابي آشنايي داشت سريع عكس العمل نشون داد و اونو متوقف كرد .
- هي دابي آروم...خونسرد باش...بگو ببينم چي شده؟
- اوه ممنونم هري پاتر كه مانعم شدي...دابي واقعا شرمندست...همش تقصيره....تقصيره كريچر بود
بعد با چشماني اشك آلود به هري زل زد و گفت :
- اون معمولا شبها اينجا مي خوابه قربان ، ولي امشب كه من براي بردن يك سري وسايل به اين اتاق اومده بودم ، كريجر رو ديدم كه داره هري پاتر رو.... با طناب ميبنده و يه چيزايي در مورده خيانت و اين چيزا با خودش ميگه . دابي هم سريع با كريچر گلاويز شد و اونو كتك زد...اون نبايد يه اربابش خيانت كرد...من حقش رو كف دستش گذاشت...ولي قربان...من نبايد اين چيزا رو به شما ميگفت...چون در بين جنها...خيانت يعني مرگ...
بعد در حاليكه ميلرزيد باز به سمت ديوار دويد ولي هري او را دوباره گرفت و گفت :
- عيب نداره دابي ، خودتو ناراحت نكن ... من حتما كريچر رو مجازات ميكنم!
- ولي اون لياقتش مرگه نه مجازات قربان...آخه اون خيلي چيزاي ديگه هم...
- خيلي خوب دابي ، باشه . ولي من نمي خوام اونو بكشم ... ولي مطمئن باش مجازاتش ميكنم...
- بله قربان ، هري پاتر...
- خوب حالا ديگه بهتره از اينجا بريم.... راستي دابي ، تو توي اين كمد يه كتاب پيدا نكردي؟
- اوه راستي قربان ... دابي ديشب از دست كريچر يك كتاب گرفت ...كريچر با همون كتاب زد توي چشمام ...
بعد سريع رفت پشت يك سري وسايل غير قابل مصرف و با يك كتاب برگشت و اونو به هري داد .
- اوه مرسي دابي ...تو نميدوني كريچر اين واسه چي برداشته بود؟
- خير هري پاتر ، قربان ...فقط لا به لاي حرفاش يه چيزايي هم در مورد شنيدن حرفهاي خواهر كوچيكه ِ ويزلي گفت و بعدشم كه اينو كوبيد توي چشماي من...
- ا ، كه اينطور! باشه دابي ...تو الان نميدوني كريچر كجاست؟
- نه قربان . بعد از اون دعوا كريچر آب شده رفته تو زمين ..منم زياد نتونستم دنبالش بگردم ..چون دابي بايد مواظب ارباب هرب پاتر مي بود.
- ام.. باشه دابي...ازت ممنونم، حالا ديگه بيا بريم.
بعد به همراه دابي به سمت در رفتن و از اونجا دابي با تعظيم بلند بالايي از هري خداحافظي كرد و رفت.
هري با بيشترين سرعتي كه داشت به سمت سالن عمومي دويد . حتما تا حالا بچه ها كلي نگرانش شده بودن . وقتي از حفره ي تابلو رفت تو ، يهو جيني با جيغ به سمت هري دويد به اونو در آغوش گرفت . بعد بغضش تركيد و گفت :
- واي هري...تو كجا بودي؟ داشتم از نگراني ميمردم !
بعد هرمايني و رون هم به طرف هري اومدن و با حالتي نگران نگاهش كردن . هرمايني گفت :
- هري چه بلايي سرت اومد؟ ديشب تا الان فكرمون هزار راه رفت ... بعد از اينكه تو رفتي 2 3 ساعت توي كلاس منتظرت مونديم ولي كم كم دلمون شور زد ..جيني هم خيلي بي طاقت شده بود ...واسه همين رفتيم و رون رو بيدار كرديم و سه تايي اومديم دمه اتاق ضروريات ..ولي هر كاري كرديم در باز نشد...
- آره آخه خودمم يكم سره اين، معطل شدم ولي بالاخره فهميدم كه چي بايد ميگفتم...اسم واقعيه صاحب كتاب...
- واي هري اينا حالا مهم نيست...تو چه بلايي سرت اومد ديشب؟ كجا بودي اين همه وقت؟
هري نگاهي به چشمان اشك آلود جيني كرد و لبخندي زد و گفت:
- چيزي نيست چرا انقدر نگرانين . حالا كه اينجام و حالم خوبه !
سپس همه ي ماجراي ديشب رو براي اون سه تا تعريف كرد .در آخر رون نگاهي به هرمايني كرد و گفت :
- حالا تو باز هم برو انجمن تهوع بساز ...اين جناي خونگي حقشونه انقدر بدبختي بكشن.
- رون! بس كن همشون كه اينجوري نيست ... مگه دابي نيست كه انقدر خوبه؟
- واي هرمايني بس كن . حالا اين يه دونه اينجوري از آب در اومده .اينم فكر كنم جهش يافته كه اينجوري شده
- ولي...
- اه بس كنين . با شما دوتام ...الان هري خسته اس ..احتياج به استراحت داره اونوقت شماها دارين سره اين موضوع مسخره بحث ميكنين؟
رون و هرمايني ديگه هيچي نگفتن و هر كدوم به يه سمت نگاه كردن . انگار نه انگار كه اتفاقي افتاده . بعد يهو هري گفت :
- هي...فهميدم ... اين كريچر بوده كه به مالفوي كمك ميكرده...اون بوده كه كمد رو بعد از رفتن مرگ خوارها خراب كرده...و مطمئنا به دستور اونا ما رو ميپاييده و اون خبر چين اسنيپ هست...چون اون فكر ميكنه اسنيپ از خودشونه...آره خودشه...
- ولي هري تو ارباب اون هستي... اون نميتونه به تو خيانت كنه
- چرا همينه ، مگه نشنيدين چي گفتم؟ دابي مي خواست يه چيزه ديگم به من بگه ولي نميتونست ...گفت يه چيزاي ديگه اي هم هست...ولي چون نميتونست خيانت يك جن خونگي رو براي اربابش بگه . از اين كار خودداري كرد . مگه نديدين واسه همون چيزاييم كه به من گفت ميخواست خودشو به ديوار بكوبه؟ تازه منكه اونو از اين كار منع نكرده بودم ع پس با خيال راحت ميتونسته خبرچين باشه .
- آره شايد حق با هري باشه!
- اوه رون لطفا تو ديگه نمي خواد در اين زمينه نظر بدي چون همه ميدونن تو با جناي خونگي لجي...
- هرمايني تو...
- بسه ديگه ، پاشين بايد به كلاسامون برسيم..
و همگي از جاهاشون بلند شد و از حفره ي تابلو بيرون رفتن..
*نویسنده : شیما*

تهيه ي معجونها اونطور هم كه هرمايني گفته بود كاره ساده اي نبود . در طول روز كه هرمايني بيشتره وقتهاي آزادش رو در كتابخونه به سر ميبرد و در كتابهاي مختلف در قسمت ممنوعه ، دنبال طرز تهيه ي معجونها ميگشت . اين كار كم كم داشت براشون مشكل ساز ميشد . چون هم تقريبا وقت سر خاروندن نداشتن و هم اينكه در تهيه ي معجونها هيچ پيشرفتي نكرده بودن.
در يكي از همون شبها كه هري و هرمايني در كلاس معجون سازي سخت مشغول كار براي تهيه معجونها بودن ، صداي پايي از توي راهروي بيرون كلاس به گوش رسيد و ناگهان در با شدت باز شد و دوباره بسته شد.
هري و هرمايني يهو با هم پريدن و به در نگاه كردن . تو اون فضاي تاريكه پشت در هيچي معلوم نبود چون تنها نور داخل اتاق، فانوسي بود كه روي ميز كنار هري روشن بود و بقيه جاها در تاريكيه مطلق بود .
هري چوب دستيشو در دستاش فشار داد و به آرومي گفت :
- كي اونجاست؟
- مي خواستي كي باشه اين موقع شب هري؟
اين صداي جيني بود كه به اونا نزديك ميشد . هري با پشت دستش عرق روي پيشونيش رو پاك كرد و نفس راحتي كشيد و گفت :
- اوه جيني تويي؟ اينجا چرا اومدي؟
- اگه ناراحت شدي برگردم؟
- نه...ام ...اصلا منظورم اين نبود ...يعني كاره خطرناكي كردي كه اين ساعت از خوابگاه اومدي بيرون ...خوب اتفاقي افتاده؟
- راستش خوابم نميبرد . همش تو فكر شماهام كه كارتون چه جوري پيش ميره . ميدوني امشب كه تو تختم دراز كشيده بودم ، يه فكري به ذهنم رسيد . گفتم بهتره كه اول با خودت در ميون بذارم .... ميدوني چيه هري، من فكر ميكنم حالا كه ما تقريبا به يه حقايقي در مورد اسنيپ رسيديم و ميشه گفت كه اون يه جورايي قصد كمك كردن به ما رو داره ، بهتره ما هم بهش اعتماد كنيم...
- منظورت چيه جيني؟ الان با اين وضعيت اومدي اينجا كه اينو به ما بگي؟
هرمايني با حالتي به جيني نگاه ميكرد كه انگار داره به يه كپه سوسك احمق نگاه ميكنه . جيني چشم و ابرويي براي هرميني اومد و ادامه داد :
- اگه سر كار خانوم اجازه بدن كه من حرفمو تموم كنم ، اون موقع ميفهمي .
بعد با حالتي كه انگار كس ديگه اي جز هري تو اون اتاق نيست ، رويش رو به سمت هري كرد و گفت :
- به نظر من بهتره تو بري توي اتاق ضروريات و به كتاب شاهزاده يه سر بزني .
هري يك آن از به خاطر آوردن اسم شاهزاده به جوش اومد ولي سريع حالتشو عوض كرد و گفت :
- اوه اين چرا به فكر خودم نرسيده بود؟
و سپس لبخندي زد و پريد جيني رو در آغوش گرفت و با حالت شادي به سمت هرمايني كه با حالتي معذب اونجا وايستاده بود ، برگشت و گفت :
- اين عاليه! حتما شاهزاده خيلي ميتونه در اين زمينه كمكمون كنه ، نمي تونه؟
- هرمايني كه هنوز كمي از جيني رنجيده بود گفت :
- خوب آره...حق با جينيه...اگه به اين فكر نكنيم كه اون كتاب ماله اسنيپ بوده ، بايد اعتراف كنم كه بدون اون پارسال تو دردسر ميفتادي...يعني خوب اون خيلي بهت كمك كرده .
- آره راست ميگي! اون كتاب بود كه رون رو نجات داد و باعث محبوبيت من پيش اسلاگهورن شد . اگه من اونقدر محبوب نميشدم پيش اسلاگهورن معلوم نبود چه جوري مي تونستم اون خاطره رو بگيرم . البته من واقعا متاسفم كه مانع شاگرد اول بودن تو شده بودم .
بعد چشمكي به هرمايني زد و او هم با لبخندي جواب هري را داد . سپس هري رو به جيني كرد و گفت :
- جيني تو همين جا پيش هرمايني بمون تا من برم و كتاب رو از اتاق ضروريات بيارم .
- ولي هري الان نه...آخه ممكنه فيلچ تو راه ببيندت و برات دردسر بشه!
- نگران نباش جيني . من شنل نامرئي رو ميپوشم كه كسي نتونه منو ببينه.
سپس بوسه اي به گونه ي جيني زد و رو به هرمايني كرد و گفت :
- همين جا باشين . زور برميگردم .
بعد شنل نلمرئي رو روي سرش انداخت و از كلاس اسلاگهورن بيرون رفت . هري با بيشترين سرعت و كمترين صدا به سمت طبقه ي هفتم حركت كرد . در راه فقط بدعنق رو ديد كه با ناراحتي يه يه چيزايي به خودش ميگفت واصلا هواسش به اطراف نيست....وقتي به طبقه ي هفتم رسيد به سمت تابلوي بارناباس احمق رفت و درست جلوي اون ايستاد . چشماش رو بست و 3 بار در ذهنش گفت : من دنبال جايي ميگردم كه كتاب شاهزاده رو اونجا قايم كردم.... من دنبال جايي ميگردم كه كتاب شاهزاده رو اونجا قايم كردم... من دنبال جايي ميگردم كه كتاب شاهزاده رو اونجا قايم كردم...
بعد به آهستگي چشماش رو باز كرد ولي در اونجا نبود . با حالتي پرسشگر به ديوار سنگي نگاه كرد و گفت :
- بس كن ، فكر ميكنم منظورم كاملا واضح بود!... خودم پارسال توي تو قايمش كردم پس لطفا كتابمو پس بده .
بعد دوباره چشماش رو بست و در ذهنش گفت : من دنبال جايي هستم كه كتاب معجون سازي شاهزادهدر اونجا قرار دارد.. . من دنبال جايي هستم كه كتاب معجون سازي شاهزادهدر اونجا قرار دارد... من دنبال جايي هستم كه كتاب معجون سازي شاهزادهدر اونجا قرار دارد...
بعد چشماش رو باز كرد.... ولي باز هم همان ديوار سنگي رو در جلوي چشماش ديد ... هري هم عصباني شده بود هم كلافه ... با عصبانيت يه مشت به ديوار كوبيد و گفت :
- خيلي خوب تو بردي! يه فكر ديگه ميكنم.
اينبار قبل از اينكه چشماش رو ببنده ، يهو فكري به مغزش رسيد . دستشو به نشونه ي پيروزي بالا گرفت و گفت :
- آره !!! خودشه...
سپس چشمانش رو بست و در ذهنش 3 مرتبه تكرار كرد : من دنبال محل اختفاي كتاب معجون سازيه پروفسور اسنيپ براي تهيه ي معجونهاي پيشرفت ميگردم... من دنبال محل اختفاي كتاب معجون سازيه پروفسور اسنيپ براي تهيه ي معجونهاي پيشرفتم ميگردم... من دنبال محل اختفاي كتاب معجون سازيه پروفسور اسنيپ براي تهيه ي معجونهاي پيشرفت ميگردم...
بعد سريع چشماش رو باز كرد و اينبار اون رو ديد. دري چوبي درست جلوي چشم هري نمايان شده بود . هري لبخندي زد و دستي به دستگيره ي در كشيد و گفت :
- توام خيلي حساسيا! حالا اگه من اسم اصليه صاحب كتاب رو نمي دونستم چي؟؟
بعد سرش رو تكوني داد و در رو باز كرد و داخل شد .
به محض ورود با صحنه اي روبرو شد كه از تعجب خشكش زد .
اتاق بزرگي روبروش قرار داشت كه پنجره هاي بلند سرتاسر اون رو پوشونده بودن و پر بود از وسايل مختلف كه دفعه ي قبل هم اونو ديده بود . ولي قسمت تعجب آور ماجرا اين بود كه در درست كنار همون كمدي ظاهر شده بود كه مرگ خوارها از اون وارد هاگوارتز شده بودن . ولي اينبار به صورت قبل نبود .جوري بود كه انگار كسي با تبر اونو تيكه تيكه كرده باشه . هري ياد اون روزي افتاد كه براي مخفي كردن كتاب شاهزاده به اين اتاق اومده بود و اين كمد رو اونجا ديده بود ولي اون هركز نميدونست كه مالفوي براي تعمير اين كمد هي به اتاق ضروريات مياد وگرنه همون موقع اونو از بين ميبرد تا هيچ كدوم از اون اتفاق ها نميافتاد و الان دامبلدور پيشش بود و براي از بن بردن جان پيچ كمكش ميكرد .
براي بك لحظه نفرتي تمام وجود هري رو گرفت ولي سريع از بين رفت . هري كم كم داشت باور ميكرد كه دامبلدور زندست...
هري سرش رو بين 2تا دستاش گرفت و شقيقه هايش رو گرفت و بعد چشمانش رو باز كرد و به سمت چپ و راست نگاه كرد تا راه درست براي رسيدن به كمد مورد نظر رو يادش بياد .
بعد به سمت چپ پيچيد . كمي كه به جلو رفت ، از دور كمد رو ديد . هنوز همون مجسمه با تاج پادشاهي روي كمد بود . هري به سمت كمد رفت و در اون رو باز كرد . دستش رو داخل برد وبه دنبال كتاب گشت . وقتي دستش به چيزي نخورد با دودلي گفت : لوموس ، و با دقت بيشتر به داخل كمد نگاه كرد . ولي كتاب اونجا نبود . هري با ترس يه قدم به عقب اومد و با حالتي وحشتزده به كمئ نگاه كرد .
يعني چي شده بود؟
كتاب كجا بود؟
كي اونو برداشته يا جا به جا كرده بود؟
ناگهان صدايي از پشت سرش شنيد . تا اومد به سمت صدا بچرخد ، چيز محكمي به سرش خورد و به زمين افتاد . ولي قبل از اونكه از هوش بره فقط يك جفت چشم زرد جلوي صورتش ديد كه برق ميزد و به او نگاه ميكرد ولي سريع اون زردي از بين رفت و هري بيهوش شد...
*نویسنده : شیما*

هري الان حالش خيلي بهتر شده بود .... قبل از اين جريان مثل آدمي بو كه تكليفش معلوم نبود نمي دونست چي كار بايد بكنه ....... اما الان اسنيپ راه رو به هري نشون داده بود ، اون به هري گفته بود كه چه كاري بايد بكنه و چه خطراتي براي انجام دادن اين كار در سر راه هري هست ....... ديگه هري سر همه ي كلاس ها حاضر مي شد .. خصوصا كلاس معجون سازي رو با جديت خاصي دنبال مي كرد .... اون روز هري به همراه هرميون تنها كساني بودند كه ساخت معجون مركب پيچيده رو بعد از چند روز به پايان رساندند .... پروفسور اسلاگهورن از اين پيشامد خيلي خوشحال بود .... بعد از كلاس پروفسور پيش هري اومد گفت :
-هري من مي دونستم همه چيز دوباره درست مي شه ........ تو از مرگ دامبلدور خيلي شكه شدي .... اما ما بايد زندگي خودمون رو ادامه بديم و يك همچين پيشامدي نبايد ما رو اينقدر شكه كنه ....... هري امروز كه بعد از چند هفته معجون به اين سختي رو به درستي انجام دادي خيلي خوشحال شدم ..... مي دوني هري من سال پيش فقط به خاطر تو به هاگوارتز اومده بودم ..... دامبلدور خوب من رو مي شناخت درس دادن به بچه ها يي مثل تو بزرگترين آرزوي من هست ......... مي دوني هري بعد از مرگ دامبلدور من هم ديگه نمي خواستم به مدرسه بيام اما وقتي اشتياق بچه هايي مثل شما ها رو ديدم كه بدون هيچ ترسي به مدرسه اومديد و راه دامبلدور رو ادامه مي ديد از خودم بدم اومد .............. .
هري به تمام حرف هاي اسلاگهورن گوش داد ، دلش براي اون مي سخت ، اون دنبال كسي مي گشت كه باهاش درد و دل كنه ، اما اين بهترين فرصت بود ، هري بايد نهايت استفاده رو مي برد .
-پروفسور من چند روزي در كلاس شما غيبت داشتم و از خيلي از درس ها عقب هستم ، مي تونم به همراه هرميون گرنجر از كلاس شما استفاده بكنم و اين معجون هايي رو كه ياد نگرفتم رو تمرين كنم .
پروفسور اسلاگهورن در حالي كه بغض گلويش رو گرفته بود گفت گفت :
- بله هري جان حتما .... تو هر وقت دوست داشتي مي توني از كلاس من استفاده بكني .... از هر ماده اي هم كه خواستي مي توني استفاده بكني هر سوالي رو هم كه داشتي بيا از خودم بپرس ، و در حالي كه جلوي چشمانش رو گرفته بود از هري دور شد ......
هري ديگه بهتر از اين نميشه ..... اين صداي هرميون بود كه در چند متري هري ايستاده بود ........هري از همين امشب كار رو شروع مي كنيم ........ اين معجون ها خيلي پيشرفته هستن ..... ساختن اينها حداقل يك هفته طول مي كشه .......
هري و هرميون در چند شب بعد تمام وقت در دفتر اسلاگهورن مشغول درست كردن معجون ها بودند .
*نویسنده : اشکان*

هري نمي خواست قبول كنه كه اون نامه از طرف اسنيپ هست . چون مطمئن بود اگه يه باره ديگه اسنيپ رو ببينه معطل نميكنه و از آوداكداورا استفاده ميكنه . واسه همين از فرداي اون روز هر بار كه هرمايني ميگفت بايد خودشو براي رويارويي با اسنيپ آماده كنه و اون نامه حتما از طرف اسنيپ بوده ، هري با خشم به اون ميگفت كه اون نامه از طرف اسنيپ نيست.
چند روز بود كه هري خيلي بي حوصله شده بود و سره اكثره كلاسها حاضر نميشد.
بيشتره وقت خودشو صرف فكر كردن به موضوع جان پيچها ميكرد.
اون با خودش عهد بسته بود كه به خاطره انتقام خون دامبلدور هم كه شده ،همه ي جان پيچها رو پيدا كنه و از بين ببره.
يه روز كه هري در محوطه در حال قدم زدن بود و بقيه ي بچه ها سره كلاس بودن ، تصميم گرفت شنل نامرييش رو بپوشه و به شيون آوارگان بره.
هري اونجا رو خيلي دوست داشت و وقتي كه اونجا بود احساس آرامش ميكرد چون اونجا براش تداعي كننده ي پدرش و سيريوس بود.
به سمت بيد كتك زن رفت و با چوب قسمتي رو كه درخت رو ثابت نگه ميداشت فشار داد و داخل حفره شد.
همينجوري كه جلو ميرفت يه حسي بهش ميگفت كه داره اشتباه ميكنه ولي هري خيلي دلتنگ بود و مي خواست به مكاني بره كه كمي از غصه هاش خالي بشه .
بالاخره به شيون آوارگان رسيد . همه جا مثل قبل بود .هري به اتاقي رفت كه در اونجا براي اولين بار با پدر خواندش روبه رو شده بود . روي تخت درب و داغوني كه گوشه ي اتاق بود نشست و به تمام اتاق نگاه كرد . از به خاطر آوردن گذشته اش با سيريوس لبخندي رو لباش نشست .
در همين خيالات بود كه يهو صداي بلندي اونو به خودش آورد . صدايي كه همراه با نور خيره كننده اي بود كه قبلا هم در برج گريفندور ظاهر شده بود . فقط با اين تفاوت كه جاي زخم هري نميسوخت.
همينطور كه هري چشماش رو تنگ كرده بود تا توي اون نوره خيره كننده بتونه اطرافش رو ببينه ، با سايه ي شخصي درون نور مواجه شد كه قدي بلند و اندامي لاغر داشت .
هري سعي ميكرد با بيشتر تنگ كردن چشمهاش تشخيص بده كه اون شخص كي ميتونه باشه ولي در همين هنگام سايه ي شخص ديگري نيز در نور پديدار شد كه نسبت يه نفر اول بلند قد تر بود و از روي هاله اي كه اطراف صورتش رو گرفته بود ، معلوم بود كه ريش بلندي داره .
هري يك آن نفسش توي سينه اش حبس شد . در همين حال صداي ققنوس در فضا پيچيد .هري احساس ميكرد اين صدا از درون خودش مي آيد . چشمان هري شروع به سوزش كرد و تمام وقايع 4 ماه پيش به طوره سريع از جلوي چشمان هري گذشت .درست از زمانيكه هري از ناودان كله اژدري گذشت و به دفتر دامبلدور رفت و سپس به همراه او به سراغ جان پيچ تقلبي رفت و بعد جريان علامت شوم در بالاي بلندترين برج هاگوارتز و بعد...كشته شدن دامبلدور به دست اسنيپ...
همه ي اين صحنه ها انگار كه صحنه هايي از يك فيلم باشد از جلوي چشم هري گذشتن و بعد صداي ققنوس خاموش شد . نوره خيره كننده از بين رفت و هري در مقابل مردي بود كه كه با تمام وجود از او متنفر بود .
تا هري اومد كه به خودش بياد يهو فريادي بر هوا رفت و چوبدستيه هري به دورترين نقطه ي اتاق پرت شد.
هري كه از خشم در حال انفجار بود ، با نفرتي آشكار به چهره ي مرد نگاه كرد . اون مرد كه كسي جز سيوروس اسنيپ نبود ، با همان چهره ي بدون روح و خونسرد هميشگي اش به هري نگاه ميكرد.
بعد پلكي زد و گفت :
- اوه پاتر ، متاسفم كه چوبدستيت رو ازت گرفتم . آخه با آشنايي اي كه از تو دارم ، مطمئن بودم كه تو سريع و بدون فكر از چوبدستيت عليه من استفاده ميكني و من چون وقت لازم براي اين بچه بازي ها رو ندارم مجبور شدم قبل از هر اقدام احمقانه اي از تو اونو ازت دور كنم.
هري كه از خشم در حال انفجار بود گفت :
- به چه جراتي اومدي اينجا؟
- پاتر براي من قلدوري نكن ، ديگه تو بايد فهميده باشي كه من از هيچ كس و هيچ چيز ترسي ندارم حتي...
- حتي ولدومورت؟ چرا ميترسي؟ اگه جراتشو داري بگو . من مطمئنم كه اربابت بابته اين حرفت تورو ميكشه و اگه چوب دستيم الان توي دستام بود حتما من اين كارو ميكردم . تو انقدر ترسو هستي كه منو خلع صلاح كردي .بزدل ، ترسو....
- دهنتو ببند پاتر
اسنيپ كه از زوره خشم چوب دستيشو به سمت هري گرفته بود و با انزجار به او نگاه ميكرد ادامه داد:
- به من نگو ترسو . اينو قبلا هم بهت گفتم . مطمئن باش يه روز از گفتن اين حرفت پشيمون ميشي پاتر .توام درست مثل پدرت يك دنده و نفرت انگيز هستي .حالا هم قبل از اينكه دوباره اون دهنتو باز كني و يه مشت اراجيف بريزي بيرون ، خوب به حرفهاي من گوش كن . من اينجا نيومدم كه به حرفهاي بي معني و سطح پايين تو گوش بدم . مطمئن باش اونقدرا هم برام ارزش نداري كه به خاطره گوش كردن به حرفهاي تو خودمو به خطر بندازم و به اينجا بيام.پس تا زمانيكه حرفهام تموم نشده دهنتو ببند .فهميدي پاتر؟
هري از بس دندونهايش را به هم فشار داده بود تمام عضلات صورتش منقبض شده بود . از اين رو يه نگاه سرشار از نفرت به اسنيپ انداخت و رويش رو از اسنيپ برگردوند و از پنجره به بيرون خيره شد و گفت :
- من نمي خوام حرفاي تورو گوش بدم . به اندازه ي كافي از تو متنفر هستم پس نميخواد بيشترش كني .
- خيلي خوبه پاتر چون منم همچين حسي به تو دارم پس با هم يه حسه مشترك داريم . حالا خوب گوش كن به حرفهام . تو بايد اون جان پيچ رو از بين ببري .
هري از شنيدن اين حرف به قدري جا خورد كه سريع به سمت اسنيپ برگشت و با حالتي پرسشگر به او خيره شد .اسنيپ با ديدن اين حالت هري با خونسردي ادامه داد :
- تو كه فكر نميكردي من نمي دونم؟ اوه پاتر تو چقدر احمق هستي . من همه چيز رو ميدونم .يادت نرفته كه دامبلدور به من اعتماد كامل داشت؟
- اسم اونو توي دهنت نيار . آره يادم نرفته و اين بزرگترين اشتباه دامبلدور بود و اينم يادم نرفته كه تو اونو در كمال پستي كشتي .
- ما قبلا در باره ي اين موضوع صحبت كرديم و اين بستگي به عقل تو داره كه قبول بكني يا نه .البته با عقل كمي كه من از تو سراغ دارم بعيد ميدونم بتوني تجزيه تحليل كني .در هر حال موضوع صحبت من الان اين نيست . موضوع اينه كه تو بايد هر چه سريعتر اون جان پيچ رو از بين ببري .
- جان پيچي در كار نيست .اوني كه تو ازش حرف ميزني تقلبي بود.
- نه پسره ي احمق . من در مورده اوني حرف ميزنم كه تو خونه ي پدر خوندت پيدا كردي.
- ولي تو...
- من وقت ندارم كه بگم از كجا ميدونم .فقط اومدم كه بهت كمك كنم اونو از بين ببري.
- چرا مي خواي كمك كني؟ اصلا به تو ربط نداره . من از تو كمك نخواستم .
- اينم از روي حماقتته پسره ي مغرور . در هر حال بد نيست كه بدوني لرد سياه دنبال اون جان پيچ ميگرده و ميدونه كه اون دست توست و براي پس گرفتن اون از تو، نيروهاي خودشو بسيج كرده . اون داره مرگ خوارهاشو ميفرسته سراغ تو و تحت هيچ شرايطي نبايد جان پيچ به دسته اون برسه . تو كه نمي خواي به وصيت دامبلدور عمل نكني؟
- گفتم اسم اونو نيار . تو لياقته اون رو نداري كه اسم دامبلدور رو ببري .اينم به تو ربطي نداره كه من جان پيچ رو از بين ببرم يا نه و اگر هم ولدومورت مرگ خوارهاشو براي پس گرفتن اون بفرسته ، اگرم من جان پيچ رو از بين ببرم ولدومورت متوجه نميشه و در هر حال مرگ خوارهاي اون سراغ من ميان . از كجا معلوم خوده تورو واسه پس گرفتن اون نفرستاده باشه جنابه مرگ خوار و خادمه ولدومورت ؟
- اوه خداي من ، تو كوتاه فكرتر و بچه تر از اوني هستي كه من فكرشو ميكردم . بگذريم ....من به تو ميگم چه جوري ميتوني اون جان پيچ رو از بين ببري ومعجونها و پادزهرهاي مورده نيازتو هم بهت ميگم . تو به تنهايي بايد اونو از بين ببري و بعد از اينكه اون از بين رفت بايد تحت مراقبت قرار بگيري تا حالت خوب بشه..... من همين شيون آوارگان رو بهترين مكان براي مخفي شدن تو در اون مدت ميدونم . بهتره از دوستات بخواي كه عذر موجهي براي غيبت چند روزت بيارن گرچه من ميدونم كه تو مدت زيادي هست كه سره كلاسها حاضر نميشي .
- تو اين چيزا رو از كجا ميدوني؟ نكنه تو هاگوارتز جاسوس داري؟
- اوه بالاخره يه حرف درست و حسابي زدي پاتر . درست حدس زدي . ما تو هاگوارتز جاسوس داريم .
- ما؟ منظورت تو و ولدومورت و ساير مرگ خوارهاش هست؟
- اي پسره ي نفهم . در اين مورد ديگه باهات بحث نميكنم . خوب حالا طرز از بين بردن جان پيچ ...
اسنيپ در اين موقع ، لحظه اي سكوت كرد و ادامه داد :
- تو بايد اون قاب آويز رو به گردنت بندازي .
هري چند لحظه خيره به اسنيپ نگاه كرد . گويي كه به آدمي جزامي نگاه ميكنه . سپس گفت :
- تو چي فكر كردي؟ يعني فكر ميكني من واقعا اين كارو ميكنم؟
- مجبوري پاتر.
- چرا مجبورم؟
- چون فقط تو ميتوني اين كارو انجام بدي. يعني تا اونجايي كه ما ميدونيم تو تنها مار زبونه عصره حاضر هستي ،البته به غير از لرد سياه . پس فكر كردي دلمبلدور براي چي تورو با خودش براي از بين بردنه اين جان پيچ برد؟
- ولي اين چه ربطي داره؟
- ربطش به اينه كه رمزه اين جان پيچ در همينه چون از ميراث اسليترينه . يعني طوري طلسم شده كه فقط بازمانده ي اسليترين ميتونه اونو باز كنه و چون لرد سياه بازمانده ي اسليترين هست و اون بعضي از نيروهاي خودشو كه مهمترين آنها همين مار زبان بودن تو هست رو به تو منتقل كرده ، پس فقط تو و لرد سياه ميتونن اونو باز كنن ، البته استثناهايي هم وجود داره كه الان به اونا كاري ندارم چون امكانش نيست .
هري كه از شنيدن اين حرفها شكه شده بود با دودلي گفت :
- ولي تو از كجا ميدوني كه از اين راه من ميتونم اون جان پيچ رو باز كنم؟
- تا اونجايي كه يادم مياد براي اون انگشتر هم من دامبلدور رو راهنمايي كردم و درست هم بود .
هري ناگهان يادش اومد كه دامبلدور يه روز بهش گفته بود كه سيوروس در از بين بردن اون جان پيچ خيلي كمك كرده . بعد سريع فكري به ذهنش رسيد ،پس پرسيد :
- اگه من تنها مار زباني هستم كه در عصره حاضر وجود داره و فقط من ميتونستم ميراث اسليترين رو از بين ببرم ، پس دامبلدور چه جوري تونست اون انگشتر رو از بين ببره؟ اونم جزو ميراث اسليترين بود؟
اسنيپ پوزخندي زد و گفت :
- اوه پاتر ، چقدر فكر كردي كه به اين نتيجه رسيدي؟ ولي خوب سوال جالبي بود .نشون ميده كه حواست جمع هست . به 3 دليل ... يك اينكه لرد سياه همه ي جان پيچ هاش رو به يه صورت جادو نكرده و دو اينكه روي اون انگشتر عكس يك مار نبودو سه اينكه هيچ وقت خودتو با دامبلدور مقايسه نكن...
هري ناگهان به ياد ماره روي گردنبند افتاد و به ياد حرف هرمايني كه گفته بود چون تو مار زباني ميتوني با اون مار صحبت كني.
- خب بعدش چي؟
- آهان ،حالا ميرسيم به اصل مطلب....بعد از اينكه تو اون گردنبند رو به گردنت انداختي به احتمال زياد ماره روي گردنبند شروع به صحبت ميكنه اون يكم در مورده جان پيچ بعدي حرف ميزنه همونطور كه اون انگشتر يه سري اطلاعات در مورده جان پيچ بعدي به دامبلدور داد و طبق تحقيقات دامبلدور ، به اين نتيجه رسيد كه جان پيچ بعدي ممكنه همين گردنبند باشه كه درست هم بود . بعد از تو سوالاتي ميپرسه كه اگه تو به اون سوالات جواب درست بدي اون بخش از روح لرد سياه آزاد ميشه و به بدن شخص پاسخگو وارد ميشه . ولي چون نه تو نه هيچ كسه ديگه جواب درست اون سوالات رو نميدونه اين اتفاق نمي افته . پس ميريم سراغ عمليات بعدي .... بعد از اينكه تو به هيچ كدوم از اون سوالات جواب ندادي ، ماره روي قاب آويز وحشي ميشه و شروع ميكنه به....
- به چي؟
- ما نميدونيم ، از اينجا به بعد استعداده و مهارت خودت شرط هست .
- ولي منكه هيچ مهارتي در زمينه ي از بين بردن جان پيچ ندارم؟
- واسه ي همينه كه من به تو يك سري معجون معرفي ميكنم كه مطمئنم دوشيزه گرنجر قادر به درست كردنه اونا هست و يك سري پادزهر بهت ميگم كه اونا رو ميتوني از دفتره سابق من پيدا كني . البته با محبوبيت تو پيش هوريس اسلاگهورن مطمئنا اگه ازش بخواي حتما اونا رو در اختيارت قرار ميده .
سپس يه كاغد از درون ردايش در آورد و اون و جلوي هري گرفت و گفت :
- اميدوارم موفق باشي پاتر
بعد نگاهي به هري انداخت كه هري براي اولين بار اونو خالي از نفرت و آميخته به نوعي حس خوشايند ديد .
سپس چوبش را به سمته گوشه ي ديوار گرفت و چوبدستيه هري رو آورد و به هري پس داد سپس به هري گفت:
- راستي من اگه جاي تو بودم در برخورد با ارافيانم در هاگوارتز بيشتر دقت ميكردم . به هر كسي اعتماد نكن.
بعد رويش را از او برگرداند تاغيب شود . ولي قبل از اين كار ،هري فكري كه مدتي ذهنش رو مشغول كرده بود بر زبان آورد ...
- ام!!...يه سوال ميتونم بپرسم؟
- بگو پاتر!
- وقتي كه تو اينجا ظاهر شدي ، يه شخص ديگه اي هم پشت سرت ظاهر شد كه...ام...كه...خوب خيلي شبيه به دامبلدور بود . حتي صداي ققنوس هم با اون همراه بود و من با ديدن اون تمام خاطرات چند ماه قبلم رو به خاطر آوردم . از لحظه ي رفتن به اون غار تا زمانيكه...تا زمانيكه...ام...خوب تا زمانيكه تو اونو كشتي...!!!! اينا يعني چي؟
- پاتر ... وقتشه كم كم واقعيت رو قبول كني ... به ياد ملاقات اولمون...!
و سپس سريع نوري خيره كننده در اتاق پراكنده شد و اسنيپ غيب شد.
هري هاج واج مونده بود .
به ياد اولين ملاقاتش با اسنيپ افتاد كه در اون اسنيپ گفته بود دامبلدور هنوز زندست......
بعد از چند لحظه هري به خودش اومد . نگاهي به اطرافش انداخت . باورش نميشد اون اتفاقات واقعا افتاده باشه .
به كاغذ توي دستش نگاه كرد . روي اون پر از انواع مواد مختلف بود كه براي معجون سازي لازم بود و چند تا پادزهر هم اسمشون اونجا نوشته شده بود كه هري تا حالا نشنيده بود .
آهي از روي ناباوري كشيد و تصميم گرفت كه به قلعه برگردد .
وقتي به قلعه رسيد تقريبا هوا تاريك شده بود .
هري يك راست به سالن عمومي رفت . سره راه نگاهي هم به سرسراي بزرگ انداخت كه ساير دانش آموزان مشغول خوردن غذا بودن .
هري انقدر فكرش مغشوش بود كه حوصله ي غذا خوردن نداشت .
وقتي به بانوي چاق رسيد با بي حوصلگي گفت :
- غول غارنشين
تابلوي بانوي چاق كنار رفت و هري وارد سالن عمومي شد .
سالن عمومي ظاهرا خالي بود.
هري به سمت مبل راحتيه بزرگي كه در نزديكيه شومينه بود رفت و روي آن نشست .
هنوز كاغذي رو كه اسنيپ بهش داده بود در دستاش نگه داشته بود و به شعله هاي آتيش توي شومينه خيره شده بود .
تو افكاره خودش بود كه يهو دستي به شونه اش خورد.
هري از جا پريد و برگشت . جيني در مقابل او ايستاده بود و از اين واكنش شديد هري جا خورده بود و با تعجب به او نگاه ميكرد ...
- هري چي شد؟ كاره بدي كردم؟ من خيلي وقته اينجا منتظرت هستم . تو كجا رفته بودي؟ نگرانت شديم!
- اوه جيني متاسفم . اصلا حواسم نبود واسه همين از جا پريدم . بچه ها رقتن شام؟
- آره . تو گرسنه ات نيست؟
- نه من زياد اشتها ندارم .
- هري نمي خواي بگي چي شده؟ تو كجا بودي؟ من همه جا دنبالت گشتم...
در همين حين دره پشت بانوي چاق چرخيد و رون و هرمايني از حفره بالا اومدن.
هرمايني با ديدن هري به سمت اون دويد و هري رو در آغوش گرفت و بعد سريع از اون جدا شد و گفت :
- واي هري ، تو كجا بودي؟ خيلي نگرانت شده بوديم!..فكر كرديم جاي زخمت دوباره درد گرفته و يه گوشه افتادي...چرا سره كلاس نيومدي دوباره؟..پروفسور فيلت ويك از دستت خيلي عصباني بود ميگفت غيبتهات خيلي زياد شده و اگه اينجوري پيش بره...
هرمايني با ديدن چهره ي عصبانيه جيني حرفش رو خورد و ادامه داد :
- حالا اينا اصلا مهم نيست . تو بگو . كجا بودي؟ چه بلايي سرت اومده هري؟ چرا انقدر رنگت پريده؟
- چيزيش نيست هرمايني من فكر كنم از گرسنگي اينجوري شده .
- اوه رون يكم عقلت رو به كار بنداز . كي از گرسنگي رنگش ميپره؟ هري حرف بزن ديگه!
جيني در كنار هري نشست و رون و هرمايني هم در مبل روبرويي جا گرفتن. جيني گفت :
- هري ميخواي بگي كجا بودي؟
- ام...آره آره حتما...ولي..ام ...آخه..
- هري بگو ديگه!
- باشه باشه ميگم...هرمايني حق با تو بود.
- در چه مورد؟
- در مورده اون نامه .
- يعني چي هري؟
- اه رون بذار حرشو بزنه . بگو هري!
- خوب اون نامه از طرفه اسنيپ بود . من....ام ..من اونو ديدم!....الان از پيش اون دارم ميام!
- چي؟ واقعا تو الان پيشه اسنيپ بودي؟
- اوه آره!
و سپس همه ي اتفاقاتي كه افتاده بود رو براي اون 3 تا ، با همه ي جزييات تعريف كرد . هرمايني نفسش تو سينش حبس شده بود . جيني دستاي هري رو گرفته بود و با نگراني اونو نگاه ميكرد . رون هم با قيافه اي مات به اون خيره شده بود .
هري سرش رو پايين انداخت و گفت:
- نميدونم چيكار كنم!...من احساس ميكنم واقعا اون دامبلدور بود كه پشت اسنيپ يه لحظه ظاهر شد . اون ميخواسته من مطمئن بشم كه اسنيپ با ماست!
- واي آره هري خودشه! حالا اون ليست كجاست؟
هري اون ليستو كه توي دستاش مچاله شده بود به هرمايني داد
- اوه خداي من! اينا يه مشت معجوناي پيشرفته در دنياي سياه هستن . من در مورده اينا زياد تو كتاباي كتابخونه خوندم . راستش اون زمان كه دنبال معنيه جان پيچ ميگشتم به اينا برخوردم . اينا رو براي مقابله با جادوهاي پيشرفته و فوق سياه ميخورن كه مصونيت ايجاد كنه .اينا رو ميتونم برات درست كنم هري . فقط باد يه سري به كمد پروفسور اسلاگهورن بزنم .
- ولي هري اسنيپ چه جوري تونست خودشو غيب كنه؟ مگه هاگوارتز ضد غيب و ظاهر شدن نيست؟
- اه رون تو چرا انقدر خنگ بازي در مياري . شيون آوارگان توي هاگزميده .
رون با حالتي حق به جانب به جبني چشم غره رفت و گفت :
- خودم ميدونستم فقط ميخواستم...
- بچه ها تمومش كنين . الان وقته اين حرفا نيست . شماها بايد با من همكاري كنين . به هيچ كس هم نبايد از اين موضوع چيزي بگين . ديدين كه ، اسنيپ گفت به هر كسي اعتماد نكنم.
- حالا چي شده هري تو انقدر نسبت به اسنيپ وفادار شدي و به حرفاش گوش ميدي؟
هري نگاهي به رون انداخت و به فكر فرو رفت و گفت :
- خودمم نمي دونم . ولي يه حسي نسبت بهش پيدا كردم . احساس ميكنم اسنيپ راست ميگه . نمي دونم...
- خوب بچه ها ما بايد از فردا كارمون رو شروع كنيم . بايد هر چه زودتر اين جان پيچ رو از بين ببريم تا هم در در مورده جان پيچ بعدي اطلاعات بگيريم ، و هم به مقصد نهاييمون نزديكتر بشيم.
- هري با ديدن چهري مصمم جيني و نگاههاي موافقت آميز بقيه ي بچه ها لبخنذي روي لباش نقش بست و اشك توي چشماش جمع شد و گفت :
- واقعا ازتون ممنونم . فكر نميكردم تا اين حد حاضر باشين خودتونو به خاطره من به خطر بندازين...
- هري ما هم به خاطره تو و هم به خاطره خودمون اين كارو ميكنيم . هدف نهاييه همه ي ما اينه كه ولدومورت نابود بشه . در ضمن ما كه كاري نميكنيم همه ي كارها به عهده ي خوده توست.
- ممنون هرمايني . رون ، جيني از شماها هم ممنونم . پس به اميد موفقيت...
و همه دستاشونو روي هم گذاشتن و به استقبال آينده ي پر خطر رفتن.
*نویسنده: شیما*
