تبليغاتX
کتاب هری پاتر 7
هری پاتر و یادگارهای مرگ
سکانس 60(نبرد آغاز ميشود)

آن شب براي اولين بار هري  خيلي سريع به خواب رفت...تنها خوابي که ميديد خواب واقعه آن شب بود و خواب هاي هميشگي که اين بار به طرز حيرت آوري شيرين جلوه ميکردند....

هري خود را بار ديگر در آن راهروي مخوف ميديد.....اين بار به جاي دو راهي هاي گمراه کننده تعداد بيشتري راه وجود داشت که در کنار هر يک از آنها يک ديوانه ساز ايستاده بود...هري بدون توجه به آنها در راهرو ايستاده بود و به فکر اين بود که کدام راه درست هست....

انتظار داشت تا فوکس دوباره به کمکش بيايد ولي اينبار خبري از کمک نبود ....پس از مدتي هري يکي از ديوانه سازها را ديد که دست چروکيده اش را به سمت راهي که در کنار آن ايستاده دراز کرده و به آن راه اشاره ميکند...هري نميدانست چرا ولي براي اولين بار دوست داشت تا به همه حتي يک ديوانه ساز اعتماد کند....

هري مدتي را به قدم زدن سپري کرد....ديگر داشت احساس خستگي ميکرد تا در آخر سه نور سو سو کنان هري را به سوي خود جذب کردند... هري بر سرعتش افزود...واقعا مشتاق بود که بداند آن نورها چه چيزي را روشن کرده اند.به انتهاي راهرو که رسيد سه در را ديد که آن نورها احاطه اشان کرده بودند..روي هر در چيزي نوشته شده بود...

هري نگاهي به نوشته ها انداخت ..ولي انگار که باز هم به همان زبان عجيبي که روي دري که هري براي نابود کردن جانپيچ ديده بود...نوشته بودند.هري سعي کرد که ذهنش را متمرکز کند...بار ديگر نوشته ها تغير حالت دادند و به شکلي که هري کاملا ميتوانست از آنها سر در بياورد در آمدند.بر روي در اول عبارت ((گذشته دور)) نوشته شده بود.در دوم نشان دهنده عبارت ((گذشته نزديک)) بود و در سوم عبارت ((آينده)) را نمايش ميداد.هري با حس غريبي در اول را که عبارت گذشته دور بر روي آن حکاکي شده بود گشود.پشت آن در اتاقي بود مملو ار تابلوهاي نقاشي...

هري به آرامي در را بست و نگاهي به تابلوها انداخت تابلوي اول پسري را نشان ميداد که بالاي درخت ايستاده و سگي زير درخت برايش پارس ميکند و پسر چاقي در کنار سگ ميخندد...هري با تعجب نگاهي به تابلوي بعدي انداخت..عکس پسر نوجواني را نشان ميداد که همراه يک مرد غول آساي ريشو سوار بر قايقي هستند...هري عکسها را به سرعت نگاه ميکردتنها نکته اي که کاملا مشخص بود اين بود که اين تابلو ها خاطرات هري هستند...حتي تاريخ و ساعت دقيق آنها نيز زير تابلو نوشته شده بود...

هري با ديدن آخرين تابلو پسر جواني را ديد که در اتاقي تنها به همراه دختري مشغول عشق بازي است...کمي خجالت کشيد که چرا نقاش آن تصاوير را نيز ترسيم کرده است.!هري از اتاق خارج شد و به سمت اتاق بعدي که با عبارت گذشته نزديک خودنمايي ميکرد رفت اين نيز حاوي چند تابلو بود ولي اين بار تعداد تابلو ها کمتر بود.فقط ده تابلو در اين اتاق بود که همه آنها تصاويري از روز يکشنبه را نشان ميدادند و در کنار آنها کلمه امروز خودنمايي ميکرد.هري اينبار با ديدن عکسها شوکه شد.تمام آنها تصاويري بودند از آن نبرد نفسگير هري براي نابودي جانپيچ.

هري ميتوانست به وضوح خودش را در کناره دروازه طلايي..در کنار رون و هرميون...و همينطور در کنار بيدمجنون ببيند...هري با ذهني آشفته از اتاق خارج شد.نگاهش بر روي دري که عبارت ((آينده)) را نشان ميداد ثابت ماند..با قدمهاي آرام به سمت در رفت..ميتوانست ضربان قلبش را به وضوح احساس کند..نفس را در سينه حبس کرد و وارد اتاق شد..فقط يک تابلو در اتاق بود.روي آن هم عبارت ((دوشنبه-فردا))خودنمايي ميکرد.

هري با ترسي آشکار به تابلو خيره شد..هر چه که قرار بود رخ دهد در ساعت 10 شب رخ ميداد.هري نگاهي به تصوير کرد...او هرگز جايي را به اين اندازه دوست نداشته بود بنابراين به هر صورتي که آن را ميديد برايش قابل تشخيص بود...اينجا سرسراي ورودي هاگوارتز بود..همانجايي که همه جمع ميشدند تا مراسم گروه بندي را انجام دهند يا به سخنان مديره مدرسه گوش دهند...اما اين بار چند تفاوت داشت...

شعله هاي آتش همه جا زبانه ميکشيد و افراد سياهپوش با کلاههاي نوک تيز همه جا بودند...تنها کسي که صورتش پيدا بود فردي بود که جلوي بقيه ايستاده بود..هري او را خوب ميشناخت..او براي هري يکي از منفورترينها بود..با موهاي سفيدش کاملا ميشد او را شناخت....او لوسيوس مالفوي بود.!!!!

- هري خواهش ميکنم بيدار شو....خواهش ميکنم.

هري چشمهايش را باز کرد و ديد که روي زمين نشسته و بدنش خيس عرق است.سرش را که تکان داد دين..سميوس..نويل و در آخر رون را ديد که با چهره هاي وحشت زده به او خيره شده اند.رون نيم نگاهي به بقيه انداخت و گفت : ((هري تو را به خدا بگو چي شده ؟)).هري چشمهايش را به چشمهاي رون دوخت...اولين چيزي که هري به زبان آورد يک پرسش بود : ((ساعت چنده ؟))

رون با تعجب نگاهي حاکي از تمسخر به هري انداخت و گفت : همه اين داد و فريادها واسه...

هري اجازه نداد که رون حرفش را تمام کند ...سر او فرياد کشيد و گفت : فقط بهم بگو اون ساعت لعنتي چه عددي را نشون ميده ؟

رون که حسابي جا خورده بود گفت : ساعت 7 صبحه ولي هري...

هري اجازه نداد حرف رون تمام شود.. با همان لباس از خوابگاه پسر ها سپس از سالن عمومي گريفيندور خارج شد...حتي فريادهاي بانوي چاق که او را بي نزاکت خطاب ميکرد نتوانست افکار هري را به هم بريزد..هري با سرعت خود را به سرسرا رساند..تنها کسي که بايد از موضوع باخبر ميشد پروفسور مک گونگال بود.همه در سرسرا به پسري نگاه ميکردند که با لباس خواب و با پاي برهنه به سمت ميز معلمها ميرود.

هري خدا خدا ميکرد که مک گونگال آنجا باشد..اما در اولين نگاه همه اميدش را از دست داد چون به جز فيلچ ...پروفسور فليت ويک...پروفسور سينسترا و عده اي افراد ناشناس کس ديگري آنجا نبود.هري دو زانو روي زمين نشست و شروع به گريستن کرد حتي ميشد از فاصله اي دور صداي هق هق هري را شنيد.پروفسور سينسترا و پروفسور فليت ويک در ميان انبوه نگاههاي متعجب به سمت هري آمدند و او را از روي زمين بلند کردند..هري با صداي بلند گريه ميکرد و کسي نبود که او را نگاه نکند.حالا ديگر رون...هرميون و جيني هم سر رسيده بودند و داشتند به او نگاه ميکردند که مثل ديوانه ها زاري ميکرد..اشک از چشمان جيني هم سرازير شده بود..

پروفسور سينسترا با حالتي مادرانه سعي در ساکت کردن هري داشت..هري نگاهي به چشمان او انداخت و گفت : خواهش...ميکنم پروفسور...من بايد..همين حالا...پروفسور مک گونگال را ببينم...موضوع مرگ و زندگيه...!پروفسور سينسترا طوري جواب هري را داد که انگار دارد با يک کودک 5 ساله صحبت ميکند: نگران نباش عزيزم تو حالت خوب نيست بهتره با من به درمانگاه بيايي همه چيز درست ميشه.هري بار ديگر هق هق را از سر داد و اين بار با صداي بلندتري گفت : خواهش ميکنم..جون همه ما در خطره بايد همين الان به پروفسور مک گونگال خبر بدم...

پروفسور سينسترا اين بار نيز با حالتي احمقانه گفت : عزيزم تو اصلا حالت خوب نيست...بهتره با من به درمانگاه بيايي تا مادام پامفري فکري...هري اينبار از کوره در رفت و فرياد زد : جون هاگوارتز در خطره مرگ خوارها امشب به اينجا حمله ميکنند....

- تو از کجا ميدوني پاتر ؟

اين صدا از پشت هري به گوشش رسيد..با چنان سرعتي سرش را چرخاند که تمام مهره هاي گردنش صدا کردند...با نگاهي سرشار از شادي به پروفسور مک گونگال نگاه ميکرد.براي لحظه اي هري کنترلش را از دست داد و خودش را در آغوش پروفسور مک گونگال انداخت و شروع به گريستن کرد...پروفسور مک گونگال با صدايي که جديت از جاي جاي آن ميباريد گفت : بس کن پاتر..بهتره همين الان به دفتر من بياي تا ببينم چه خبره ؟

هري اشک هايش را پاک کرد و به دنبال پروفسور به را افتاد.پروفسور نگاهي به او انداخت و گفت : تو که نميخواي با اين سر و وضع وارد دفتر دامبلدور فقيد بشي..؟؟؟ هري گفت : ولي پروفسور...!!

- ولي نداره هر چه زودتر لباست را عوض ميکني و به دفتر من ميايي ..

- آخه پروفسور...

- همين که گفتم

هري نگاهي ديگر به مک گونگال انداخت و به سرعت به سمت اتاقش رفت.در راه کوچکترين توجهي به ناله هاي جيني نکرد..در کمترين زمان ممکن لباسش را عوض کرد و نيم نگاهي هم به ساعت انداخت..عقربه ها ساعت 8 را نشان ميداند يعني کمتر از 14 ساعت براي بسيج کردن ارتشي در جهت محافظت از هاگوارتز وقت داشتند.

با سرعتي زياد طوري که حتي خودش هم نفهميد چگونه خودش را به دفتر مک گونگال رساند..اما به خاطر نداشت آن کلمه احمقانه اي که پروفسور مک گونگال به عنوان رمز انتخاب کرده بود چيست.با عصبانيت تمام شروع کرد به لگد زدن به مجسمه کله اژدري آنقدر عصباني بود که متوجه حضور تانکس پشت سرش نشد..تانکس دستش را روي شونه هري گذاشت و گفت : هي هري آروم باش..چي کار ميکني؟

- آه تانکس چه قدر خوشحالم که ميبينمت کلمه رمز را يادم رفته......هري پاتر...تانکس اين را با حالتي مسخره گفت و بعد با لبخندي جواب نگاههاي متعجب هري را داد ..چيزي که تعجب هري را افزون کرد باز شدن در دفتر مک گونگال بود..آه...خدايا..کلمه رمز اسم خود هري بود...اما هري براي فکر کردن به اين موضوع اصلا وقت نداشت.

به همراه تانکس وارد دفتر شد..ميخواست هر چه زودتر شروع به صحبت کند اما اينبار با جمعيتي انبوهي در دفتر روبه رو شد ديگر خبري از آن ابزار و وسايل عجيب نبود و فقط يک ميز طويل آنجا بود که صدها صندلي به دور آن بود در راس ميز هم اسکريم جيور نشسته بود...وزير سحر و جادو...دور تا دور ميز هم کساني نشسته بودند که کم و بيش براي هري آشنا بودند...آقا و خانم ويزلي...کيگزلي شکلبولت..آبرفورث دامبلدور..مک گونگال و ديگر اعضاي محفل و همچنين کساني که هري نميشناخت.اسکريم جيور با صداي بمش گفت : بشين پاتر ..!

هري با ترس و لرز بر روي صندلي نشست..درست روبه روي اسکريم جيور ولي انگار که فاصله آنها کيلومترها بود.!!

اسکريم جيور با اشاره سر به مک گونگال سخنراني را به او واگذار کردروفسور مک گونگال با صدايي رسا گفت..خيلي خب پاتر براي اعضاي انجمن امنيتي و همچينين ما اعضاي محفل توضيح بده که دقيقا چه اتفاقي افتاده ؟؟؟

هري که دهانش تا حالا باز مانده بود آن را بست و دوباره آن را باز کرد و شروع کرد به صحبت کردن : خب ميدونيد پروفسور...من يک خوابي ديدم ..ديدم که جاي هستم که تمام خاطرات گذشته ام به صورت تابلوهاي نقاشي وجود دارند.بعدش هم تابلوهاي را ديدم که خاطات امروزم ... يعني ديروزم را بازگو ميکردند..و در آخر عکس را ديدم که مربوط به امشب ميشد...ساعت 10...

مک گونگال با ريز سنجي پرسيد : چه چيزي را ديدي ؟

هري آب دهانش را قورت داد و گفت : من مرگ خوارها را ديدم....در هاگوارتز بودند...به سرکردگي ...لوسيوس مالفوي!!

اسکريک جيور که تا اين لحظه ساکت بود شروع به خنديدن کرد ..خنده اي مسخره که اعصاب هري را به هم ميريخت...اسکريم جيور با همان خنده گفت : اين حرف کاملا احمقانه است...ما لوسيوس مالفوي را امروز صبح پيدا کرديم...اطراف لندن..البته نه خودش را...جنازه اش را..لوسيوس مالفوي مرده..!

هري نميتوانست اين حرف را باور کند ..اين امکان نداشت ..لوسيوس مالفوي قرار بود امشب به همراه بقيه بقيه مرگ خوارها به هاگوارتز حمله کند...هري ايستاد و گفت : نه اين غير ممکنه من مطمئنم که اونها امشب به سرکردگي مالفوي به اينجا حمله ميکنند...

اسکريم جيور نگاهي احمقانه به اطرافيان انداخت و با خنده ديوانه واري گفت : آه...مثل اينکه حق با کورنليوس(فاج)بود...اين پسرک کاملا ديوانه است..

پروفسور مک گونگال نگاهي به اسکريم جيور انداخت و گفت : اما جناب وزير...پيشگويي هاي پاتر هميشه درست بوده...

اسکريم جيور نگاهي به مک گونگال کرد و گفت : آه...شما ديگر چرا اين حرف را تکرار ميکنيد ؟..اين حرفها ممکن است باعث بر هم خوردن رابطه انجمن امنيتي با اون محفل مسخره شما بشه..يعني واقعا فکر ميکنيد که يک مرده امشب به هاگوارتز حمله ميکنه ؟با اين کارهاتون جلسه امشب ما را به هم ريختيد.

مک گونگال نگاه خشمگيني به اسکريم جيور انداخت..سپس گفت : شکلبولت...پاتر را به درمانگاه ببر...حرفهايي هست که بايد تنها با جناب وزير بزنم...

کينگزلي از جايش بلند شد..اما هري با صداي بلندي گفت : نه..اونها امشب به ما حمله ميکنند ...خواهش ميکنم به حرف من گوش بديد..

ولي ديگر کاري از دست هري ساخته نبود..کينگزلي بازوهاي هري را گرفت و او را بيرون برد...هري ديگر نااميد شده بود و تقلا نميکرد و آرام قدم برميداشت.

ناگهان زخمش سوزش شديدي پيدا کرد.. هري تحمل درد را نداشت و بيهوش شد..و باز هم رويايي ديگر...هري صداي زني را ميشنيد...زني که خيلي خوشحال بود...هري انگار که اين صدا را از فرسنگها دورتر ميشنيد...ولي سعي ميکرد به آن نزديک شود...سرانجام منبع صدا را يافت..زني جلوي مردي زانو زده بود و ميگفت : متشکرم ارباب..من اين ماموريت را به بهترين نحو انجام خواه داد...ما پيروز ميشويم....

و سوزشي دوباره و هري به هوش آمد...خودش را در درمانگاه يافت در کنار رون..هرميون و جيني با نگاهي آشفته اطراف را کاويد..بعد با صدايي که انگار از اعماق دره اي ساطع ميشد گفت : مرگ خوارها امشب به هاگوارتز حمله ميکنند...سپس نگاهي به ساعت انداخت..ساعت 10 صبح بود..هري گفت :

12 ساعت ديگه...رهبر مرگ خوارها توي اين حمله....بلاتريکس لسترنجه!!

              

                                            *نویسنده : پژمان*

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 2:32  توسط سوروس | 
سايت حراجي