تبليغاتX
کتاب هری پاتر 7
هری پاتر و یادگارهای مرگ
سکانس 61(مرد ناشناس)

نيمه شب سردي بود. مردي با شنلي سياه به سرعت قدم در کوچه تاريکي گذاشت. هيچ کس در کنار مغازه ها و خانه هاي کوچک آن اطراف ديده نمي شد. نور ضعيفي از چراغ کم سوي بيرون يکي از چايخانه ها ديده مي شد. مرد ناشناس به جلوي چايخانه رسيد و به سرعت داخل شد. مسئول و صاحب چايخانه در حالي که سه ليوان بزرگ نوشيدني را به زحمت با خود حمل ميکرد به طرف ميز روشن کنار شومينه رفت.


تنها مشتريان چايخانه  سه نفر از ماموران خسته  وزارت جادوگري بودند که تمام روز را در تلاش براي برسي و کنترل رفت و آمد هاي آن اطراف سپري کرده و اکنون مشغول استراحت بودند .مرد ناشناس در را به آرامي پشت سر خود بست و نگاهي گذرا به محيط انداخت.

يکي از ماموران که متوجه تازه وارد شد به طرف او برگشت اما در همان لحظه صاحب چايخانه ليوان لبريز از نوشيدني تازه را جلوي چشمش گرفت و توجه او جلب کرد. در آن هنگام مرد ناشناس جلوتر رفت. صاحب چايخانه که هميشه از چهره هاي ناشناس و غريبه هاي دست و دلباز استقبال خوبي ميکرد با لبخندي که تمام دندان هاي کرم خورده اش را به نمايش مي گذاشت جلوي او ايستاد.سپس با لحني چاپلوسانه گفت :

- به چايخانه محقر ما خوش آمديد قربان! لطفا همراه من بيايد تا شما را به کنار بهترين ميز راهنمايي کنم...

اما قبل از اينکه بتواند قدمي به آن طرف بردارد با صداي مرموز غريبه سر جايش ميخکوب شد....- نه متشکرم.. قصد دارم خيلي زود اينجا را ترک کنم....فقط...

او بدون اينکه کلاه شنلش را بردارد، در حالي که همچنان چهره اش مخفي و در تاريکي پنهان شده بود با صدايي آهسته ادامه داد :فقط براي ملاقات با شخصي آمدم...آقاي مانتي پالچ والتر... 

چهره صاحب چايخانه درهم رفت و با شک و ترديد گفت: که اينطور..خوب بله...البته..ايشون اينجان ولي......ولي الان خيلي ديره..متوجه هستيد که.....بهتره فردا صبح بيايد....بله..اينطوري بهتره....البته ما اتاق خالي هم داريم..اگه مايل باشيد......

-کار مهمي دارم فردا خيلي دير است. آقاي والتر هم مدت زيادي است که منتظر من مانده....

-آه...پس اينطوره..باشه همراه من بيايد تا اتاق را نشونتون بدم...

- نيازي به اين کار نيست...خودم راه را پيدا ميکنم...

- باشه هر جور دوست داريد.. طبقه دوم اتاق سوم دست چپ. 

مرد ناشناس بدون لحظه اي توقف با قدم هايي بلند از پله ها بالا رفت. صاحب چايخانه که در پي کشف ارتباط  والتر با آن شخص عجيب و غريب بود همانطور به پله ها خيره ماند. با صداي جيرنگ جيرينگ برخورد دو سکه با ميز کنار شومينه به خودش آمد و به آن طرف برگشت.

- معطل چي هستي چايخانه دار ....چرا از دوستان من پذيرايي نمي کني؟  

مرد ناشناس به طبقه دوم رسيده بود و در راه روي نسبتا طولاني و باريک آن به طرف اتاق مورد نظر حرکت ميکرد. جز صداي برخورد پاهايش با کف راه رو چيز ديگري نمي شنيد. بالاخره به اتاق سوم رسيد. اطراف را با نگاهي گذارا کاويد و بعد به آرامي داخل اتاق شد.

پير مردي روي تخت کنار اتاق نشسته بود. بدون اينکه سرش را برگرداند با بي حالي زمزمه کرد : آورديش؟

و با طعنه ادامه داد :بهترين معجون ساز قرن!

مرد ناشناس دستش را در شنل سياه خود فرو برد و شيشه اي کوچک و خاکستري رنگ را خارج کرد.پير مرد با ديدن بطري از جايش پريد و آن را از دست مرد ناشناس قاپيد.با کمي زحمت درش را باز کرد و محتوياتش را تا قطره آخر سر کشيد. بعد نفس عميقي کشيد طوري که انگار روح آب شده اش را سر کشيده و دوباره زنده شده.... 

مرد ناشناس روي پاشنه چرخيد و به طرف در رفت. پير مرد در حال رفتن به سمت آيينه ترک خورده روي ديوار به زمين افتاد. سخت به خود مي پيچيد ولي با تمام وجود مقاومت مي کرد. با اين حال فرياد کوتاهي کشيد که خيلي زود خاموش شد. در حالي که روي زمين مي خزيد به طرف ديوار رفت و به کمک آن بلند شد. کمي آرام شده بود.  

وقتي صاف ايستاد و خودش را در آيينه ديد دهانش از حيرت باز ماند. طولي نکشيد که خنده شيطاني بر لبانش پديدار شد و با صدايي که اکنون چند برابر قوي تر از قبل به نظر مي رسيد فرياد زد : پناه بر مرلين بزرگ!...اين صورت ....اين صورت منه... باورنکردنيه... 

مرتب به با دستانش نقاط مختلف صورتش را لمس ميکرد . گويي ميخواست مطمئن بشه که اون چه که در آيينه مي بينه روي صورت خودش هم حک شده با تمام جزئيات. پس از دقايقي که به اين ترتيب گذشت پير مرد چند دقيقه پيش که اکنون خيلي جوان تر از سنش به نظر ميرسيد  با  ترديد به نکته اي رسيد که از هيجان جوان شدن کاملا فراموشش کرده بود...

- ولي اين ...اين عادي نيست... 

بعد با تعجب و کمي خشم به طرف مرد ناشناس که هنوز پشت به او ايستاده بود برگشت و تکرار کرد : اين ...اينکه ....لوسيوس است!!....آه اين اصلا عادي نيست.....معجوني که تو به من دادي قرار بود منو جوون کنه ..خودم رو ..نه اينکه منو به کس ديگه اي تبديل کنه....اين قرار ما نبود....

در حالي که صداش به وضوح ميلرزيد ادامه داد : تو معجون تغيير شکل به من دادي؟! 

مرد ناشناس به آرامي گفت :..اوه مانتي....مانتي عزيز... تو واقعا يک ابله ديوانه اي....يعني ميخواي باور کنم که منتظر چنين لحظه اي نبودي؟!

بعد با حرکت سريعي چوبش را از شنلش درآورد و به طرف مانتي برگشت. سکوتي طولاني پديد آمد. مانتي که کاملا شبيه به لوسيوس مالفوي شده بود به ديوار پشت سرش تکيه داده بود و هنوز هم گيج به نظر ميرسيد.... 

پس از چند دقيقه سکوت به آرامي و با قدم هاي لرزان جلوتر رفت و گفت : تو با من چيکار کردي؟

- من با تو هيچ دشمني خصوصي ندارم.... ولي وقتي بر عليه لرد سياه اقدام کردي و به ماموران وزارتي پيوستي... ما رو لو دادي و باعث شدي تمام نقشه هاي ما براي به خدمت گرفتن غول ها خراب شود بايد فکرش رو ميکردي که يک روز کسي از دوستان ديروز و دشمنان
امروزت از طرف لرد سايه به سراغت خواهد آمد... 

مانتي بيچاره از ترس آب دهانش را به سختي قورت داد و من و من کنان گفت : تو که جدي نميگي....يعني لرد سياه متوجه شده؟

- فکر نمي کردم تا اين حد احمق باشي که به اين موضوع شک کني...جناب آقاي پالچ والتر...مامور بي نظير وزارتخانه...يا بهتره بگم جاسوس حق نشناس...

- من... من...هر چي بخواي بهت ميدم فقط بذار برم...تو که واقعا نميخواي منو بکشي؟..ها؟؟؟

- تو همه ما رو به خطر انداختي ...حتي نزديک بود چند تا از بهترين افراد گروه رو از دست بديم. دردسرهايي که تو براي ما درست کردي خيلي بيشتر از دردسرها و مشکلاتي بود که دشمنان برامون ايجاد کردند. اما با اين همه بايد خوشحال باشي..چون با مرگت جون انسان ديگري
را نجات خواهي داد....... 

سپس چوبش را به طرف مانتي گرفت و قبل از اينکه او فرصت کند عکس العملي نشان دهد طلسم ترکيبي مرگ باري را به صورت غير کلامي زمزمه کرد. بعد از برخورد طلسم، مانتي از پشت محکم روي زمين افتاد و در همان لحظه صدايي به گوش رسيد. مرد ناشناس به سرعت باد از
اتاق بيرون پريد و در نزديک ترين اتاق پنهان شد. صداي قدم هاي سبکي شنيده مي شد که در حال نزديک شدن بود. در اتاق هنوز باز بود.جسد مانتي کف اتاق افتاده بود. 

ساحره اي با لباس خواب از اتاقش که مجاور اتاق مانتي بود بيرون آمده و در پي يافتن منبع صدا به راه رو قدم گذاشت ....وقتي در باز را ديد و داخل شد نفسش را در سينه حبس کرد و دستش را جلوي صورتش گرفت.....

-  پناه بر بلايمي!

با قدم هايي که اين بار سنگين به نظر مي رسيد به طرف پايين پله ها دويد.

مرد ناشناس با احتياط از اتاق انتهاي راه رو خارج شد و دوباره به بالاي جسد مانتي برگشت.

لحظه اي در صورت سفيد و چشمان روشن او خيره شد.سپس با حالتي پيروزمندانه گفت:  خداحافظ لوسيوس!

چوبش را دوباره به سمت جسد گرفت و.......

ساحره به کنار ميز ماموران رسيده بود و سعي ميکرد آنها را که بر اثر خوردن نوشيدني هاي قوي از هوش رفته بودند بيدار کند .......  ولي تلاشش بي فايده به نظر ميرسيد.. آنها واقعا زياده روي کرده بودند.....

مرد ناشناس ناگهان در جلوي پله ها ظاهر شد. چند سکه جلوي پاي صاحب چايخانه انداخت و با خونسردي تمام به طرف در رفت.صاحب چايخانه در حالي که سکه ها را جمع ميکرد فرياد زد : متشکرم قربان...متشکرم... باز هم تشريف بياريد.

مرد ناشناس از چايخانه خارج شد و در مسيري تاريک و مه آلود قدم گذاشت.

ظاهرا فرياد تشکر صاحب چايخانه موثر تر از فرياد هاي آن ساحره وحشتزده بود. يکي از ماموران وزارتي سرش سنگينش را از روي ميز بلند کرد و با بي حالي رو به ساحره گفت : چه خبره؟... چرا انقدر داد و فرياد بالاي سر ما راه انداختي؟

- جسد...يه جسد طبقه بالاست...

- چي؟

- قتل...يه نفر رو در طبقه دوم کشتند!

ماموران به همراه ساحره و صاحب چايخانه به طبقه دوم رفتند. هر پنج نفر وارد اتاقي شدند که ساحره به آنها گفته بود جسدي در آنجا ديده...

ماموري که هنوز هم بر اثر خوردن نوشيدني هاي قوي گيج ميزد چشمهايش را چند بار باز و بسته کرد و با ترديد گفت : اينجا کسي نيست يا من چيزي نمي بينم؟!!

مامور دومي رو به ساحره که به کف خالي اتاق چشم دوخته بود کرد و گفت : مطمئنين همين اتاق بود؟

جسدي در اتاق نبود ولي آن ساحره از چيزي که ديده بود کاملا مطمئن بود.

ساحره جوان با خود زمزمه کرد : بله کاملا مطمئنم...يک نفر اينجا روي زمين افتاده بود...خيلي شبيه...شبيه لوسيوس مالفوي بود.......

چند روز از ماجرا گذشته بود ولي با اين همه اين صحنه ها مدام در ذهن اسنيپ در جريان بود ...چايخانه..صاحب طمع کار آنجا...ماموران وزارتي ، ساحره و بالاخره مانتي يا همان لوسيوس...........

تلاش او براي از بين بردن و پاک کردن اين افکار بي نتيجه مي نمود. اما بايد قبل از برگشتن پيش مرگ خوارها و ولده مورت ذهنش را کاملا  خالي و پاک مي کرد و تمام حوادث اين شب مه گرفته را به فراموشي مي سپرد.ولده مورت نبايد به اين موضوع پي ببرد...به اينکه اسنيپ مانتي خائن را به جاي لوسيوس بيچاره کشته......

اما به جز اسنيپ و لوسيوس هيچ کس حقيقت را نميدانست و از فرداي آن روز اين خبر که آن ساحره جسد بي جان لوسيوس مالفوي را ديده همه جا پخش شد. و اين چيزي بود که اسنيپ ميخواست و لوسيوس....کسي که اکنون هزاران مايل با جسدش فاصله داشت!

 

                                             *نویسنده : سوروس*

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 2:40  توسط سوروس | 
سايت حراجي