تبليغاتX
کتاب هری پاتر 7
هری پاتر و یادگارهای مرگ
سکانس 62(خانه متحرک)


در بزرگ و تماما چوبي ورودي ساختمان بر اثر طوفان به شدت ميلرزيد. اين تنها جنب و جوش آن اطراف بود. سالن ورودي که به چهار در کوچک در چپ و راست و يک در بزرگ ديگر در روبرو ختم ميشد خالي و تقريبا متروکه بود. دو راه روي مارپيچ در دو گوشه سالن،  طبقه همکف را به طبقات بالاتر متصل ميکرد.

آن طرف سالن و پشت در ميان راه پله ها يک سالن بزرگتر قرار داشت. ميزهاي طويل و اجاق هاي روشن با هزاران ظرف و بشقاب معلق در هوا به همراه سيني هاي سنگي پر از غذا و ميوه هاي تازه همه جا در حرکت بودند. در آنجا هر چه که يک آشپزخانه نياز داشته باشد پيدا مي شد. قسمت جلويي ميز که به در ورودي سالن نزديک بود شامل چندين صندلي مي شد.

افرادي با قيافه ها و هيکل هاي عجيب و به طرز باورنکردني متفاوت دور تا دور ميز نشسته بودند. چند نفر مشغول خوردن شام و خالي کردن بشقاب ها يکي پس از ديگري بودند. گويي در وجود آنها احساس سيري معنايي نداشت!

 بعضي ها هم گرم صحبت بودند.در اين ميان يک مرد کوتاه قامت و خپل با قيافه کج و کوله اي به همراه يک زن با مشخصاتي تقريبا مشابه در حال تعريف داستان هيجان انگيزي براي مردي ديگر بودند. مردي با قامتي بلند و صورتي کشيده و لباسي رسمي مانند پوشش ميهماني هاي خاص اشرافي، او درست رو به روي آنها نشسته بود و با دقت و کنجکاوي جريان داستان را دنبال مي کرد.

آميکوس(مرد خپل) يک تکه ديگر از استيکش را بلعيد، لب و لوچه چرب خود را با گوشه آستينش پاک کرد و بقيه داستان را با آب و تاب بيشتري تعريف کرد.....

-بعد يکي از اونها که رئيس و سردستشون بود با قلدري رو به من کرد و گفت تو نميتوني ما رو با اين تهديد هاي تو خالي بترسوني ما با تمام حقه ها و فريب هاي شما آشناييم....منم گفتم...جدا؟ پس بهتره از آخرين تهديد زندگيت بترسي چون من يکي هر طور شده تا طلوع آفتاب دخلت رو ميارم.....

آلکتو ادامه صحبت برادرش را گرفت و گفت : باورت نميشه اون احمق ها که اول مقاومت ميکردند در اون لحظه چقدر ترسيده بودند....با اين که تعدادشون دوبرابر ما بود در عرض چند دقيقه همشونو فرستاديم به جهنم....

در اين هنگام بلاتريکس که چند صندلي آن طرفتر نشسته بود با تاسف سرش را تکان داد و گفت : اگر شماها دخالت نمي کردين اطلاعات رو ازشون ميگرفتم....

بعد برگشت به طرف آميکوس و آلکتو و با لحني جدي ادامه داد : اصلا نميفهمم کجاي اين ماموريت شکست خورده افتخار داره؟

آميکوس اخمي کرد و با اعتراض گفت: آه...بس کن بلا ..تو خودتم اونجا بودي و ديدي که چطوري رفتار کردن،اصلا مذاکره سرشون نمي شد ما چاره اي جز مبارزه نداشتيم...ولي حقش بود تو هم در حمله شرکت ميکردي به جاي اينکه ما رو تنها بگذاري...فکر نکن يادم رفته يه گوشه وايساده بودي و نگاه مي کردي....در هر صورت مهم اينکه حالشونو گرفتيم و تک تکشون رو کشتيم....

-درسته که موفق شديم همشون رو در کمتر از پنج دقيقه بکشيم ولي اون موقعي که اولين طلسم رو به زبون آوردي و جنگ رو شروع کردي حتما فراموش کرده بودي که ماموريت اصلي ما چي بوده؟ ها ؟.... ما قرار بود اول اطلاعات رو ازشون بگيريم بعد ...

آميکوس در حالي که به چشمان مصمم بلاتريکس خيره شده بود و به حرفهايش گوش ميداد، در حال تجزيه و تحليل اين مسئله بود و در همين لحظه آلکتو به دفاع از برادرش برخاست و با صداي نسبتا بلندي گفت : تو خودت گفتي اگه اطلاعات رو ندن ميکشيمشون ...اونا هم که اصلا به حرف نمي ومدن...پس ميشه بگي کجاي کار ما اشتباه بوده؟

بلاتريکس صورتش را از آنها برگرداند و به صندلي خود تکيه داد ....سپس  نااميدانه ادامه داد.....

- اون فقط يه تهديد بود آلکتو....قديمي ترين نوع تهديد!.....تعجب ميکنم چطور متوجه نشدي...

سپس آهي کشيد و ادامه داد : ولي بحث ما واقعا چه فايده اي داره؟ .... حالا همه چيز تموم شده و اون ماموريت هم شکست خورده به حساب مياد.

آميکوس و آلکتو به طرف ديگري برگشتند و دوباره مشغول صحبت شدند ولي اينبار آهسته تر تا از دخالت هاي احتمالي بلاتريکس جلوگيري کنند.

چند دقيقه بعد سکوتي عميق در سالن پديدار شد ولي طولي نکشيد که ورمتيل با تکان دادن چوبش بشقاب خالي اش را چرخاند و باعث شکستن يک فنجان شد و سکوت را شکست.

بلاتريکس که به نظر نمي رسيد روز خوبي را گذرانده باشد با ناراحتي رو به ورمتيل کرد و گفت : بازم اين کارو تکرار کردي...

ورمتيل چوبش را روي ميز گذاشت. جريس موا که تا چند دقيقه پيش مشغول گوش دادن به داستان آميکوس و آلکتو بود حالا با چهره اي به وضوح خسته و رنگ پريده رو به تابلوي خالي روي ديوار کرد و گفت : تا کي بايد تو اين خرابه بمونيم؟

بلاتريکس که منتظر کوچکترين بهانه بود تا سر کسي فرياد بزند کاملا به طرف جريس موا برگشت و در حالي که چشمانش را تنگ ميکرد با صداي خطرناکي گفت : اولا اينجا خرابه نيست و يک ساختمان متحرک با سيستم دفاعي و مجهز به طلسم هاي پيشرفته غير رديابي است و دوما کسي شما رو مجبور نکرده که اينجا بمونيد...

- حالا چرا انقدر عصباني ميشي؟....منظورم اين بود که اينجا يکم ....يکم چطور بگم... غير عادي.... و کمي هم متروک و دلگير است....اينطور نيست آونس؟

آونس زني خوش اندام تغريبا هم قد بلاتريکس با موهاي حالت دار قهوه اي و چشماني گربه اي و فريبنده بود. وقتي موهايش تمام صورتش را مي پوشاند حالت يک گربه را در ذهن تداعي مي کرد که کمين کرده....

آونس که تا اين لحظه ساکت بود با شوق و ذوق و صداي دلنشيني که او را ترسناک تر ميکرد گفت : من که از اينجا خيلي خوشم مياد....اتاق هاي جالبي داره...مثلا طبقه ششم انقدر اتاق و در و سالن هاي کوچک و بزرگ هست که نمي توني تصورش رو بکني..تازه دائم در حال جا به
جايي هستن اين فوق العاده نيست؟ تو يه اتاق نشستي يکدفعه در و ديوار شروع به حرکت ميکنن و بعد ميبيني سر از يه اتاق ديگه در آوردي...ميتونم اسم اينجا رو بگذارم شهر اتاق هاي متحرک....

جريس موا با تعجب پرسيد : اين کجاش جالبه؟ من که شخصا دوست ندارم وقتي در حال استراحتم اتاقم حرکت کنه و سر خود به اين ور اون ور بره! اين موضوع حتي ميتونه خطرناک هم باشه...

بلاتريکس با افسوس گفت :آه آونس ...فکر کنم حق با جريس موا است......لرد سياه بايد يک مهمانخانه براي مستقر شدن يارانش اجاره مي کرد!

ورمتيل با صداي بلندي خنديد .... آميکوس هم لبخندي شيطاني با بلاتريکس رد و بدل کرد. آونس دستي به موهاي پرپشتش کشيد و آلکتو يک ليوان آب کدو را يکجا سرکشيد. اين عکس العمل ها باعث شد جريس موا  هم به حرکت درآيد و لبه کت و  يقه بلوزش را مرتب کند. معمولا هر وقت عصبي ميشد اين کار را مي کرد.

در همين هنگام در پشتي سالن به آرامي باز شد و سايه شخصي پديدار گشت. آن شخص يک قدم جلو آمد و نگاهي به شنلش انداخت. سر و وضع او به وسيله باران و طوفان شديد بسيار آشفته شده بود. پس از اينکه دستي به شنلش کشيد کلاهش را برداشت و به طرف ميز مرگ
خوارها حرکت کرد. در راه يک دستمال با چوبش ظاهر کرد و صورتش را با آن خشک کرد.

وقتي جلوي ميز رسيد سرش را بالا گرفت و تمامي افراد حاضر در سالن را با نگاهي سطحي از نظر گذراند. سپس دستمال خيس را غيب کرد و گفت : اتفاقي افتاده؟ اينجا خيلي ساکت به نظر ميرسد . تا جايي که يادم مياد امشب يک ماموريت مهم داشتيم.

آميکوس آهسته جواب داد : من مطمئنم که يه اتفاقي افتاده سوروس...منظورم اينکه لرد سياه مثل هميشه نبود. خيلي بيقرار و عصباني به نظر ميرسيد.. فکر کنم مربوط به اون پسره پاتر ميشه...چند ساعت پيش بدون اينکه چيزي به ما بگه به سرعت ساختمان رو ترک کرد. ما اصلا چيزي نمي دونيم.... نمي دونيم ماموريت امشب چيه.. اصلا نميدونيم تا کي بايد منتظر بمونيم.....خودت ميدوني که لرد سياه عادت داره تا آخرين لحظه چيزي به کسي نگه...

آلکتو با زيرکي خاصي ادامه داد : البته فهميدنش خيلي هم مشکل نيست..احتمالا باز هم موضوع اصلي ماموريت اون پسره است...شايد باز هم بايد بريم به هاگوارتز....

اسنيپ با لحني آمرانه گفت : همين که باس پادل الان تو هاگوارتزه کافيه... بايد ببينيم اون ميتونه کارش رو به تنهايي انجام بده يا نه...... در کل اينطور که پيداست فعلا چاره اي جز صبر کردن نداريم..... بسيار خوب...پس من ميرم به اتاقم........

آلکتو با صداي بلندي به اسنيپ که داشت به طرف در ميرفت گفت : داري ميري بالا اون آدم گرگ نفرت انگيز رو هم ساکت کن...فرياداش ديگه داره ميره رو اعصابم.....

اسنيپ سري تکان داد و به سرعت از سالن خارج شد.

بلاتريکس در فکر فرو رفته بود.انقدر غرق افکار خودش بود که انگار تنها جسم او روي صندلي مانده و روحش در آن اطراف نبود.

اين تنها باري بود که بلاتريکس براي پرس و جو و بازجويي از اسنيپ هيچ تلاشي نکرد. زيرا او خوب مي دانست که اين دفعه در رسيدن به هدفش موفق نخواهد شد ... او نمي توانست از اسنيپ ايراد بگيرد که چرا دير به جمعشان پيوسته و تا قبل از آن کجا بوده و به چه کاري
مشغول بوده و اصلا چه کاري مهم تر از رسيدن به ماموريت لرد سياه داشته...

او نميتوانست چون وجود خود او تا اين لحظه فايده اي نداشته...چند روز بدون هيچ هدف و برنامه ريزي مفيد در اين ساختمان متحرک حبس بوده و حالا حتي نمي دانست اين وضعيت تا چه مدت طول ميکشد.

بلاتريکس سعي ميکرد با هجوم اين فکر که اسنيپ چيزهايي ميداند و از آنها پنهان ميکند مقابله کند ولي هر بار به اين نتيجه مي رسيد که هنوز هم به اسنيپ مشکوک است و هنوز هم نمي تواند به او مثل بقيه به طور کامل اعتماد کند.

لحظه اي بعد متفکرانه رو به ورمتيل کرد و گفت : ورمتيل هنوز کليد اتاق ها دست تو است؟

-آره.... پيش منه...چطور؟

- همه اتاق ها؟

-درسته همش پيش منه ايناهاش..

ورمتيل اين را گفت و دسته کليد بزرگي را که چند صد کليد ريز و درشت به آن وصل بود از جيبش خارج کرد.

بلاتريکس با همان حالت از جايش بلند شد و در حالي که به طرف در ميرفت گفت : دنبال من بيا........

جريس موا رفتن آنها را دنبال کرد و بعد از بسته شدن در به آميکوس گفت : اين چش بود؟

آميکوس دسته ورقي را که از جيبش خارج کرده بود باز کرد و در حالي که آنها را روي ميز مي چيد جواب داد : کي؟

آلکتو خميازه اي کشيد و گفت : بلاتريکس رو ميگه....

-آهان..خوب....آره رفتارش عجيب بود... او معمولا انقدر ساکت نيست. من که منتظر بودم يه بحث و دعواي جانانه با اسنيپ راه بيندازه...حالا اين رفتار بي سابقه دو دليل بيشتر نميتونه داشته باشه...يا مريض شده و حال حوصله درستي نداره يا اينکه داره براي يه بدبختي نقشه ميکشه!

آلکتو ورق هاي خودش را از روي ميز جمع کرد و گفت : چرند نگو ....اون هيچيش نيست فقط حوصله اش سر رفته مثل همه ما......

آونس دستي به موهايش کشيد و آن را از روي صورتش کنار زد و سپس گفت : ورمتيل کجا رفت؟ ميخواستم يه کليد ديگه براي اتاقم بگيرم.
اين يکي پوسيده شده... خيلي عجيبه که با وجود اين همه طلسم هاي پيشرفته ما بايد درها رو با کليد و مثل مشنگ ها باز کنيم!

 جريس موا کمي روي ميز خم شد و گفت : براي منم عجيبه..ولي حتما يه دليلي داره.. در هر حال خوب شد که ورمتيل رفت! ميخواستم درباره چيزي با شما مشورت کنم.

آميکوس نيشخندي زد و گفت : زياد خوشحال نباش! ورمتيل موش همه جا گوش موشي کار گذاشته....حالا با گوش يا موش به هر حال اون حرفامونو ميشنوه....

آونس به آميکوس گفت : اگه نگران گوش وايسادن ورمتيلي من يه هاله ضد صوت دور ميز درست ميکنم ....سپس چوبش را از جيب شنلش درآورد و به طرف سقف گرفت و گفت : سپاروس آرون....

هاله اي به رنگ آبي آسماني اطراف آنها را پوشاند و آنها را از ديگر نقاط سالن جدا کرد.

آونس چوبش را پايين آورد و با کنجکاوي رو به جريس موا گفت : خوب حالا ديگه مزاحمي نداريم...چي ميخواستي بگي؟

 جريس موا با تحسين به هاله نگاه کرد و گفت : کارت خوب بود...فکر نمي کردم اين طلسم هاي از مد افتاده يه روزي به درد بخوره.....

بعد رويش را به طرف آن سه نفر برگرداند و شروع به صحبت کرد.......

- ميخوام بدونم شما تا چه حد به اين وزير جديد جادوگري..اسکريم جيور.. اعتماد داريد؟ زماني که من در وزارت جادوگري عضو گروه مخفي کورنليوس فاج بودم بخوبي ميدونستم که با کي طرفم...اون هميشه باطنا با لرد سياه و کاراش و يارانش موافق بود.

من بارها شاهد اين موضوع بودم شاهد بودم که تمام تلاشش رو ميکرد تا رضايت لرد سياه رو جلب کنه ولي خوب بيشتر مواقع دامبلدور مزاحمش مي شد در هر صورت اون زمان ما خيالمون از طرف وزارت جادوگري راحت بود ولي خوب حالا اوضاع تغير کرده و به هر حال فاج رفته.... ما نميدونيم وزارت جادوگري تا چه حد آماده همکاري با ماست. خوب...  

من که شخصا از اسکريم جيور خوشم نمياد. ميشه گفت آدم مزخرفيه ...چه در رابطه با دوستاش چه با دشمناش ....اصلا...کي فکرش رو ميکرد رئيس دايره آرورها يه روزي وزير جادوگري بشه؟

آونس متفکرانه گفت : يعني تو فکر ميکني احتمال داره اسکريم جيور طرف ما نباشه؟جريس موا سرش را به علامت مثبت تکان داد.

آونس ادامه داد : خوب...شايد مثل فاج وفاداريش رو آشکارا نشون نده ولي من مطمئنم اسکريم جيور عاقلتر از اونيه که دشمني با ما رو انتخاب کنه....يادمه زماني که تازه وزير شده بود سر و صداي زيادي درباره  اينکه با دامبلدور مشکل داره به پا شد. در مورد فاج من با تو
موافق نيستم. او آنقدرها هم براي ما مفيد نبوده....به نظر من کورنليوس فاج يه احمق کودن بيشتر نبود.

همين اواخر اين موضوع رو ثابت کرد. وقتي به ديوانه سازها دستور داد پست هاشون رو ترک کنن تا تو و بقيه بتونين از آزکابان فرار کنين...اين موضوع رو همه فهميدن..حتي مطلبي هم تو روزنامه ها و مجلات اون روزها در اين رابطه نوشته شد.من مطمئنم اين خرابکاري آخرش
باعث  شد تا اسکريم جيور رو بجاش بگذارن.....

 آميکوس گفت : شايد از نظر فاج حق با تو باشه آونس .....ولي اگه اسکريم جيور با ما مشکلي نداره پس چرا از همون ابتداي کارش اقدامات شديد امنيتي از طلسم ها و سحر هاي دفاعي گرفته تا مجموعه پيچيده اي از ضد طلسم ها و حتي يک نيروي ضربت از آرورهاي بسيار ورزيده
رو براي محافظت از هاگوارتز گذاشت؟ 

آونس با لحني عادي جواب داد : اين يکي از معمولي ترين کارهاي يک وزير جادوگري است. محافظت شديد از جاهايي که احتمال حمله به آنها زياده....خوب اگه اين کارها رو نميکرد ديگه چه فرقي با فاج داشت؟

جريس موا با صداي ترسناکي زمزمه کرد : موضوع اصلا اين نيست که ما چقدر احتمال ميديم که اسکريم جيور با ما و کارهاي ما مشکلي نداره....موضوع اينکه ما فقط حدس ميزنيم...و براي آينده و کارهاي مهمي که در پيش داريم حدس و احتمال به درد نميخوره ما بايد مطمئن
باشيم. ما.....

آلکتو وسط حرف او پريد و گفت : چطوري؟ منظورت از همه اين حرفها چيه؟

جريس موا ادامه داد : در حقيقت ما نياز به شخصي داريم که در وزارت جادوگري رفت و آمد کنه....اطلاعات و هر چه که در اونجا رخ ميده را به ما گزارش بده و از همه مهمتر هويت واقعي اسکريم جيور رو برامون روشن کنه....

آميکوس با ترديد گفت : تو کسي رو ميشناسي که بتونه اين مسئوليت رو بپذيره؟

جريس موا لبخندي زد و به صندلي اش تکيه داد بعد رو به آونس کرد و گفت : خوب ...فکر کنم بشناسم...

آونس يکي از ابروهاش رو بالا انداخت و گفت : منظورت منم؟!!

جريس موا با صداي آرامي پاسخ داد : آه...خوب البته اگه تو بخواي و با اين موضوع مشکلي نداشته باشي...

آونس با عصبانيت گفت : البته که دارم. من حالم از تک تک اون جادوگرا و ساحره ها به هم ميخوره...ازشون متنفرم تازه فکر کردي من ميتونم تو يه کار پشت ميزي دوام بيارم؟!

آميکوس دخالت کرد و جواب داد : چرا که نه؟ تو بهتر از همه ميتوني..تازه به اين وسيله ميتوني وارد دايره موجودات جادويي بشي و از گروه پالي پولا و غول هاي قاتل کوهستان پولارد به طور قانوني حمايت کني.....

آلکتو با تعجب رو به آميکوس کرد و با خود زمزمه کرد : قانوني!!!!

آونس بدون توجه به حرف هاي آميکوس با خشم به جريس موا گفت : اصلا چرا خودت اين کار رو نميکني؟

- جدي که نميگي؟ ها ؟ من همين چند وقت پيش از آزکابان فرار کردم ....حالا برم وزارتخانه و دنبال يه کار شرافتمندانه بگردم؟

-خوب تو هيچي..اين دوتا چرا نميتونن؟

آميکوس و آلکتو با تعجب به هم نگاه کردند.

جريس موا پوزخندي زد و گفت : اين دو تا که مدت هاست تحت تعقيبن و چنديدن اتهام و پرونده قطور در قسمت هاي مختلف وزارتخانه
دارن....

آونس که تصميم نداشت به اين سادگي ها تسليم شود با اصرا گفت : حتي اگه بخوام براي غول هاي کوهستان پولارد اين فداکاري را بکنم ... و
اگه من تنها انتخاب و بهترين انتخاب باشم باز هم بايد ببينيم لرد سياه در اين مورد چه نظري داره....

جريس موا با لحني پيروزمندانه گفت : درسته....پس منتظر ميمونيم لرد سياه بياد و موضوع رو باهاش درميان ميگذاريم.

 

                                                 *نویسنده : سوروس*

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 3:17  توسط سوروس | 
سايت حراجي