
هرميون جلوي پنجره سالن عمومي گريفيندور ايستاده بود و به غروب نارنجي رنگ آسمان بالاي برج خيره شده بود. سعي مي کرد ذهنش را روي سوال هاي بي پايان ببندد تا شايد با آسودگي بتواند به جوابي منطقي براي حل اين مشکل بزرگ برسد.
رون در تلاش بود که خودش را خونسرد و بي تفاوت نشان دهد تا شايد ديگران را کمي آرام کند اما هر وقت چنين تلاشي مي کرد صورتش مثل گچ سفيد مي شد و در اين حالت کاملا آشکار بود که فکرش به شدت مشغول حل مسئله اي بي راه حل است. هري روي مبل تکي کنار شومينه لم داده بود و آرام به نظر مي رسيد.ولي در درونش در حال مبارزه با آشفتگي هايي بود که قصد داشتند وجودش را به کلي نابود کنند.
هري بارها صحنه هاي مربوط به روياي اخيرش را برسي کرد.تمام آن وقايع را از اول تا آخر و از هر زاويه اي که برسي مي کرد به اين نتيجه مي رسيد که ساعت 10 امشب مرگ خوارها به هاگوارتز حمله مي کنند. ولي با اين حال شک و ترديدي در وجود هري پديدار شده بود.
او به خوبي ميدانست بايد افکارش را خيلي بيشتر از قبل کنترل کند و از اين طريق به ولده مورت اجازه ندهد که به ذهنش راه پيدا کند. ناگهان به ياد کلاس دفاع ذهني دو سال پيش افتاد...ياد اسنيپ ... ياد دامبلدور...ياد......در همان لحظه چهره سيريوس درست رو به رويش ظاهر شد.
از حالت چهره و چين هايي که روي پيشاني اش افتاده بود به وضوح مي شد فهميد که نگران چيزي است.صحنه واضح تر شد...حالا سيريوس با قامتي استوار و محکم رو به رويش ايستاده بود. در وسط سالن عمومي گريفيندور! اين نمي توانست يک خواب يا رويا باشد. هري روي مبل صاف نشست. اين حرکت توجه جيني را جلب کرد....جيني که تا قبل از اين به خواب هري و مرگ خوار
ها و چگونگي به پايان رسيدن اين شب طولاني فکر مي کرد، حالا با دقت به هري خيره شده بود.
هري هم همچنان به سيريوس نگاه مي کرد.
چه اتفاقي براي او افتاده؟ يعني به کلي عقلش را از دست داده! يا اينکه سيريوس واقعا زنده شده و به پيش اونها برگشته....اما اين نمي توانست حقيقت داشته باشد هري با خود گفت فقط من مي توانم او را ببينم پس شايد اين روح سيريوس است که به زمين برگشته يا فقط شبح و هاله اي از اوست که در ذهن من باقي مانده....
تصوير سيريوس هر لحظه واضح تر و روشن تر مي شد. هري که بيش از حد از ديدن دوباره سيريوس شکه شده بود با حماقت به او لبخندي زد.
رون يک لحظه به هري و يک لحظه به ديوار خالي رو به روي او نگاه مي کرد. هرميون متوجه اين حالت هري نشده بود و هنوز رو به پنجره آرام و ساکت ايستاده بود. ولي جيني ديگر طاقت نياورد و با نگراني گفت : هري چي شده؟ حالت خوبه؟...هري....
صداي جيني به همان آرامي که در هوا به پرواز درآمد در هوا پراکنده شد و هيچ گاه به گوش هري نرسيد.
سيريوس کمي جلوتر آمد ..اين حرکت باعث شد هري از روي مبل بلند شود.حالا مي توانست چهره مهربان او را بهتر ببيند. هري مدت ها بود که آرزوي چنين لحظه اي را داشت. لحظه اي که سيريوس را دوباره ببيند. زنده ، سالم و سرحال در حال شوخي و مسخره بازي يا در حاليکه نصيحت هاي پدرانه را از صميم قلب و با نهايت دلسوزي به هري ميگفت ....دوست داشت او را دوباره خوشحال و خندان ببيند.ميتوانست از خواب هاي عجيب و نگراني هايش براي او بگويد و از او راهنمايي بخواهد. به ياد خواب اخيرش افتاد.
در همان لحظه سيريوس سرش را به علامت نفي تکان داد. نگراني او به هري هم منتقل شده بود هري زمزمه کرد :..سيريوسس.....و در آن هنگام ديوار ارغواني سالن عمومي جلوي چشمانش ظاهر شد.
سيريوس مثل يک شبه وارد سالن عمومي گريفيندور يا فقط وارد ذهن هري شده بود و مثل يک سايه سرد و تاريک و در يک چشم به هم زدن محو شد. گويي هيچ وقت پديدار نشده و وجود نداشته.....
وقتي هري ايستاد جيني هم از جايش بلند شده بود و حالا در کنار او ايستاده بود. وقتي هري به صورت غمگين و در عين حال آشفته او نگاه کرد وجدانش از اينکه انقدر باعث ناراحتي و نگراني او و رون و هرميون مي شود ناراحت شد.
براي همين با ظاهر سازي احساساتش را کنترل کرد .سر جايش نشست و با لحني که سعي کرد خيلي عادي باشد گفت : جيني تو چيزي گفتي؟ با من بودي؟! جيني نفس عميقي کشيد و او هم روي مبل نشست بعد سرش را به علامت نفي تکان داد. حداقل او را هنوز از دست نداده بود. گرچه خود را براي مواقع سخت تر از اين هم آماده کرده بود. هري دوباره به ياد سيريوس افتاد...او ميخواست چيزي بگوييد مثل اينکه نه هري اين درست نيست يا اينکه اشتباه ميکني....
منظور سيريوس چي بود؟ اصلا او را واقعا ديد يا اينکه اين فقط يک خيال خوش بينانه و پوچ بود...وقتي هرميون با صداي بلند نام او را صدا کرد ذهن هري کاملا خالي شد و رشته افکارش کاملا از هم پاشيد. دست راستش را روي زخم پيشاني اش که اکنون به شدت مي سوخت گذاشت.
هرميون يک بار ديگر فرياد زد : هريييييييييييي............
هري که ديگر تمرکز روي افکارش را غير ممکن مي ديد سرش را به طرف هرميون برگرداند و منتظر ماند.
هرميون که انگار در حال کشف چيزي بود پرسيد : تو گفتي که با راهنمايي يک ديوانه ساز به جايي رفتي که سه تا در داشت و بعد تابلوهاي گذشته و آينده رو ديدي؟
با هر کلمه اي که از دهان هرميون خارج مي شد آن وقايع مانند فيلمي از جلوي چشمان هري ميگذشت. هري سرش را به علامت مثبت تکان داد.....هرميون که حالتي بين ترس و هيجان کشف موضوعي را داشت ...به راه افتاد و قدم زنان به طرفي رفت.. در يک نقطه مکثي کرد و دوباره به نزديکي پنجره برگشت.
در همان حال که به اين طرف و آن طرف سالن ميرفت با حالت متفکرانه اي گفت : و اونجا ...توي اتاق ها و يا راه رو چيز مشکوک و عجيبي نديدي؟ چيزي که توجهت رو جلب کرده باشه يا برات آشنا باشه....
-نه...با اين که کل اونجا عجيب و نا آشنا بود ولي اصلا احساس نمي کردم در خطرم بر عکس احساس آرامش مي کردم ...فقط با ديدن تابلوي مربوط به آينده جا خوردم و بعدش هم که بيدار شدم.....
هرميون روي مبل رو به روي هري نشست و گفت : ببين هري هر چيزي هر چيز کوچک و يا ظاهرا کم اهميتي هم ممکنه کمک کنه....يعني تو
هيچ چيز نديدي.. صدايي نشنيدي؟ يه نشانه اي يا چهره آشنا....
ناگهان هري به ياد سيريوس افتاد که چند دقيقه پيش او را ديد...پس از کمي تامل جواب داد : اونجا نه...يعني تو اون رويا همه چيز به تابلوي
آينده ختم مي شد و هيچ نشانه اي نديدم..ولي در مورد چهره آشنا....خوب من...من چند دقيقه پيش سيريوس رو ديدم...همينجا.... وسط سالن
.....
هري پس از مکثي کوتاه ادامه داد : خيلي واقعي بود...براي يک لحظه فکر کردم سيريوس زنده شده..يا اينکه اصلا هيچ وقت نمرده...ولي....صورتش ناراحت بود يا بهتره بگم نگران...قبل از اينکه ناپديد بشه سرش رو طوري تکون داد که انگار ميخواست بگه چيزي درست نيست......
هرميون تمام مدت به او خيره شده بود. جيني و رون هم همينطور.....همه آنها به يک چيز فکر مي کردند. هرميون نگاهش را به زمين دوخت و به آرامي گفت : اين احتمال وجود داره که اين رويا هم مثل همون رويايي باشه که دو سال پيش ديدي...درباره گرفتار شدن سيريوس به دست ولده مورت در وزارتخانه....بر عکس اون چيزي که ما فکر ميکرديم سيريوس در خطر نبود....و برداشت غلط ما باعث شد که.....
هرميون ادامه حرفش را نتوانست بر زبان بياورد. هري به سختي جلوي ريزش اشک هايش را مي گرفت.جيني در ادامه صحبت هرميون گفت :حتما ارتباطي بين اين دو هست..براي همينه که سيريوس سعي داشت چيزي به تو بگه....اصلا براي همينه که اونو ديدي.....
رون از جيني پرسيد : منظورت اينکه سيريوس اومده بود بگه اين هم يه روياي قلابيه و ولده مورت براي به دام انداختن هري نقشه کشيده؟قبل از اينکه جيني فرصت کند جواب او را بدهد هرميون فرياد زد : قلابي که نه...نميشه مطمئن بود..ولي دقيقا همونطوري که هري در خواب ديده هم نميتونه باشه....و نتيجه اينکه ولده مورت ميخواد ما فکر کنيم قراره امشب اين اتفاق بيفته و بعد اون ميتونه نقشه اصليش رو به راحتي اجرا کنه....اما چه نقشه اي؟
رون با بي حوصلگي گفت : من که نمي فهمم چرا بايد اين کار رو بکنن...اگه قصد حمله به هاگوارتز رو دارن خوب بي سر و صدا حمله مي کنن و کاري نمي کنن که ما بفهميم چون اين کار خودشون رو سخت تر ميکنه....و اگر هم تصميمي براي حمله ندارن باز هم دليلي براي ساختن يک روياي الکي وجود نداره.....
-مسئله همين جاست رون ، اگه اونها مطمئن باشن که ما قصد اونها رو فهميديم پس يعني ميدونن که نيمي از ماموران وزارت جادوگري و
آرورها و همه اعضاي محفل در هاگوارتز مستقر ميشن و اقدامات امنيتي رو دو برابر ميکنن و اين بهترين فرصته که.....
در اين لحظه جيني که گويي به نکته مهمي رسيده بود سرش را بالا آورد و با صداي مرموزي گفت : بهترين فرصته که به يه جاي ديگه حمله
کنن...
هري به هرميون و سپس به رون نگاه کرد. بعد همه آنها به جيني چشم دوختند.
هرميون با ناباوري به جيني گفت : يه جاي ديگه؟
-درسته.....وقتي خوب فکر ميکنم ميبينم رويايي که هري ديد کاملا درسته....منتها اون شب نميتونه امشب باشه....به نظر من مرگ خوارها ميخوان اول به يه جاي مهم ديگه حمله کنن و بعد که ماموران و محافظان هاگوارتز که بيشتر از وزارتخانه هستن براي کمک به اونجا ميرن
مرگ خوارها به هاگوارتز که ديگه به اون صورت محافظي نداره حمله ميکنن....
هري پس از مدت ها لبخندي زد و احساس کرد باري سنگين از روي دوشش برداشته شده...حل آن روياي مبهم کم کم داشت مسئله ساز مي شد.با همان احساس خوشايند دستش را روي دستان گرم و آرامش بخش جيني گذاشت و جيني هم دست ديگرش را روي دست هري گذاشت.
رون با شوق فراواني فرياد زد : جيني تو يه نابغه اي....
هرميون هم سرش را با موافقت تکان داد و گفت : منم همين نظر رو دارم....حالا ما به يه نتيجه مهم رسيديم...و همين جا يه سوال ديگه پيش مياد اينکه اونها اول به کجا حمله ميکنن؟
هري به جاي ديگري فکر کرد....به يک جاي پر جمعيت .....ياد جام جهاني کوئيديچ افتاد که سه سال پيش با خانواده ويزلي و هرميون و سدريک ديگوري به آنجا رفته بودند و بعد حمله مرگ خوارها.....جام جهاني کوئيديچ که امسال در کشور ديگري برگذار ميشه..پس اين نمي
تونه باشه....ناگهان چيزي به فکرش رسيد.
ساعت 8:15 شب بود که هري از جايش بلند شد و گفت : بچه ها من ميرم پيش هاگريد و زود بر ميگردم....رون گفت ميخواي ما هم باهات بيايم رفيق؟
هري در حالي که به طرف خوابگاه پسران ميرفت تا شنل نامرئي را بردارد گفت : نه نه الان بر ميگردم.وقتي شنل را برداشت و پايين آمد جيني را ديد که آماده آنجا ايستاده بود جيني با لحني عادي گفت : عجله کن هري...وقت زيادي نداريم...بيا بريم....
هري نفس عميقي کشيد و به همراه جيني از سالن عمومي گريفيندور خارج شدند. شنل نامرئي کننده را روي خودش و جيني انداخت و با قدم هاي سريع به راه افتادند. از راه روهاي مخفي و راه هاي مجاور آن به سرعت گذشتند و وقتي به وسط راه روي منتهي به محوطه چمن رسيدند. از پله ها پايين رفتند. در همان لحظه سه نفر از شاگردان اسليترين را ديدند که به طرف برج نجوم ميرفتند. لحظه اي توقف کردند تا آنها را بهتر ببينند.
آنها را خوب نمي شناختند. شايد سال دومي هاي اسليترين بودند. ولي آنها اين وقت شب و مخصوصا در چنين شبي در برج نجوم چه کار داشتند؟ حتي نمي توانستند حدسي در اين باره بزنند. هري خيلي آهسته به جيني گفت : در برابر اين همه مسئله مبهم شايد اين عادي ترين و طبيعي ترين چيزي باشد که ميتونه اتفاق بيفتد. جيني هم با هري موافق بود. آنها منتظر شدند اسليتريني ها دور شوند.
سپس در چمن خيس و نم دار وسط برج شروع به دويدن کردند. هر از چند گاهي سرعتشان را زياد مي کردند ولي وقتي سايه اي يا کسي را ميديدند آرامتر ميرفتند تا شنل کاملا به زمين برسد در غير اين صورت ممکن بود مچ پاهايشان هنگام دويدن ديده شود. هري با خود فکر کرد
سال هايي که بچه بود و تازه به هاگوارتز آمده بود اين مشکل را نداشت. حتي اگه سه نفر زير شنل ميرفتند. آن زمان ها اصلا مشکلي نداشت.
بزرگترين مشکلش بازداشت شدن بود. مخصوصا بازداشت هاي اسنيپ....لبخندي زد و به طرز مسخره اي احساس کرد دلش براي آن بازداشت ها تنگ شده!
وقتي به نزديکي کلبه هاگريد که نور کمي از پنجره کوچک آن به بيرون مي تابيد رسيدند... جيني ناگهان ايستاد و به طرف جنگل نگاه کرد.
-هري يه نفر داره به جنگل ممنوع ميره....
هري با دقت به سايه آن شخص که در تاريکي مطلق بود نگاه کرد. او لنگ لنگان سعي داشت خودش را به سمت درختان جلويي جنگل برساند.
از اين طرز راه رفتن هري به ياد کسي افتاد. بلافاصله فرياد زد : پروفسور لوپين....
آن شخص سرعتش را زيادتر کرد و پس از گذشتن از درختان جلويي در قسمت تاريک جنگل ناپديد شد. جيني به ياد ساعت افتاد...دست هري را گرفت و گفت : چيزي به ساعت 10 نمونده....بيا...
آن دو به طرف کلبه هاگريد که حالا چند قدمي بيشتر با آن فاصله نداشتند دويدند. وقتي در زدند چراغ کم سوي کلبه خاموش شد و در به آرامي باز شد.ابتدا پشت در هيچ کس نبود اما پس از چند ثانيه سايه بزرگ و هيکل مندي ظاهر شد. صداي بلند هاگريد در سکوت بي سابقه آن شب
طنين انداخت : کي هستي؟ خودت رو نشون بده...
هري و جيني آنقدر ذهنشان مشغول بود که متوجه نبودند شنل نامرئي هنوز رويشان مانده. هري در همان حال جواب داد : منم هاگريد ...يعني
ما هستيم....
هاگريد سر تير و کمانش را پايين آورد و با ترديد گفت : هري تويي؟! تو کجايي؟
هري ناگهان متوجه شنل شد و آن را به سرعت از روي سرشان برداشت.
-آه .. هري ...جيني..شماييد؟...بياين تو ..بيان...و سپس خطاب به خودش اضافه کرد : باز هم اين شنل بايد حدس ميزدم...
هري بعد از جيني به اطراف کلبه نگاهي کرد و بعد داخل شد. کلبه هاگريد مثل هميشه گرم و پر از وسايل جور واجور روي کمد و ميز و ديوار و سقف بود. اما چيزي که جديد و تازه مي نمود وسايل جنگي از قبيل نيزه و تير و کمال و حتي يک گرز آهني بزرگ بود که که هاگريد آنها را دم دست و آماده براي استفاده گذاشته بود.
وقتي آنها رو به روي هم و در دو طرف ميز چوبي وسط اتاق ايستادند، هاگريد نگاه دقيق تري به آنها انداخت و بعد با شک پرسيد : شما دوتا
حالتون خوبه؟
هري همچنان دست راست جيني را در دست داشت و مرتب بي هدف به اين طرف و آن طرف نگاه مي کرد. جيني با خونسردي تمام گفت : بله ..ما حالمون خوبه....اتفاق خاصي نيوفتاده فقط يه سوال مي خواستيم بپرسيم........
هاگريد سرش را بالا و پايين برد..تير و کماني را که در دست داشت روي ميز گذاشت و گفت : من الان بايد برم اطراف جنگل رو برسي کنم...
ولي خوب اول جواب سوال هاي شما رو ميدم..خوب بگيد بچه ها....
با شنيدن کلمه جنگل هري به ياد چيزي افتاد که چند لحظه پيش ديدند و گفت : قبل از اينکه بيايم به سمت کلبه يه نفر رو ديديم که داشت مي رفت به طرف جنگل ممنوع....آم....فکر کنم پروفسور لوپين بود.
هاگريد دستي به ريشش کشيد و پرسيد : مطمئني خود پروفسور لوپين بود؟
-البته من درست نديدمش فقط يه سايه ازش معلوم بود...
جيني ادامه داد : حتما خودش بوده چون يه پاش را روي زمين دنبال خودش مي کشيد و وقتي هري صداش کرد عکس العمل نشون داد و به سرعت به داخل جنگل رفت....
هاگريد اخمي کرد و گفت : ولي اين غير ممکنه...ما ديشب پروفسور لوپين رو برديم به بيمارستان سنت مونگو....مادام پامفري فکر ميکنه يک معجون اشتباهي يا همچين چيزي خورده شايدم يه زهر ...دقيقا نمي دونم مشکلش چي بود. در هر حال الان خيلي از اينجا دوره....
جيني زمزمه کرد : اين خيلي عجيبه... و بعد بلندتر گفت : ولي اين اصل جريان نيست...
هري در حالي که به نقطه اي نامعلوم خيره شده بود گفت : بله اين چيزي نيست که ما براش اومديم...در حقيقت ما ميخواستيم بپرسيم ...اين روزها...اين اطراف...يه جشني يا مناسبت خاصي مثل يه مسابقه مهم يا همچين چيزي برگزار ميشه؟
هاگريد چند چوب داخل شومينه انداخت و گفت : آره خوب...يه جشن تولد تو سرگراز...يه گرد همايي در هاگزميد به مناسبت روز جهاني سانتورها و آه البته تقدير از جادوگران نمونه سال و...بگذاريد ببينم.....آهان يه فروش فوق العاده حيوانات جادويي و وسايل جديد جادوئي هم در کوچه دياگون....
-نه..نه...اينها نميتونه باشه ...هاگريد لطفا خوب فکر کن..مطمئني فقط هميناست؟
-اهوم......آه ولي... نه.. داشت يادم ميرفت، يک نمايش بين المللي بهترين جاروهاي سال هم در تپه کرينستون برگزار ميشه...ميدوني که کجاست بين هاگزميد و سانتا مارينا...خيلي از اينجا دور نيست.
-نمايش سالانه جاروها؟
هري رو به جيني کرد و زمزمه کرد : بايد خودش باشه....جيني سرش را به علامت موافق تکان داد......
هاگريد پرسيد : چي بايد خودش باشه هري؟
-ام...خوب الان زياد مطمئن نيستم ..بعدا همه چيز رو برات تعريف ميکنم..فعلا ما بايد برگرديم به سالن عمومي ..ممنون هاگريد...
هري در را باز کرد و از پله ها پايين پريد. جيني هم از هاگريد تشکر کرد و از کلبه خارج شد.
وقتي داشتند به طرف برج ميدويدند هاگريد از پشت سرشان فرياد زد : مواظب خودتون باشين.....
بعد از اينکه از تابلوي بانوي چاق گذشتند و داخل سالن شدند هرميون و رون به طرفشان رفتند.
هرميون با دلهره پرسيد : چيزي فهميدين؟
هري سري تکان داد و تمام صحبت هاي هاگريد را براي آن دو گفت...هرميون نفس راحتي کشيد و گفت : پس امشب هاگوارتز در امانه ...و ما ميتونيم با خيال راحت استراحت کنيم....ولي هري به نظر تو پروفسور لوپين چرا اينطوري شده؟
هري پس از لحظه اي مکث جواب داد : يادتونه پارسال چقدر به مالفوي مشکوک بودم؟...ولي هيچ کس حرفام رو باور نکرد...آخر سر هم اون کمد رو تعمير کرد و .....آهي عميق کشيد و سپس ادامه داد : بچه ها من امسال همون احساس رو نسبت به پروفسور لوپين دارم.....
شب فرا رسيده بود و ساعت از يک نيمه شب هم گذشته بود دقايقي ميشد که آنها به خوابگاه برگشته بودند. رون مثل هميشه خيلي زود به خواب رفت. هري با چشماني باز روي تخت دراز کشيده بود. به طرف چپ دراز کشيد تا شايد در آن حالت خوابش ببرد. لحظه اي کوتاه به اين صورت گذشت......سپس صدايي از پشت سر شنيد و حرکت چيزي را احساس کرد. به آرامي سرش را برگرداند.....
به سرعت نشست و به چيزي که رو به رويش ظاهر شده بود چشم دوخت. دابي در انتهاي تخت ايستاده بود و با نگاهي عجيب به هري خيره شده بود. هري که سعي ميکرد صدايش آهسته باشد با لحني سرزنش آميز گفت : دابي....تو اينجا چيکار ميکني؟!
دابي با ترس و دلهره دستانش را در هم گرفت و در حالي که اطراف را زير نظر داشت گفت : دابي نميخواست هري پاتر رو ناراحت کنه....
دابي فقط اومده به هري پاتر بگه هاگوارتز ديگه براي هري پاتر امن نيست....
هري ياد کمک هاي ناشيانه دابي در سال دوم افتاد و به سرعت گفت : تو قول داده بودي ديگه سعي نکني به من کمک کني دابي!....يادته؟
- دابي قصد بدي نداره...دابي از چند جن خانگي شنيده که يه کسي به هاگوارتز وارد شده که دشمن هري پاتره....دابي نميدونه اون کيه...ولي ميدونه جونه هري پاتر در خطره.....
- ممنون از نگرانيت دابي ...ولي هاگوارتز امنه...حداقل براي من... و کسي...يعني هيچ غريبه و دشمني نميتونه واردش بشه......
- دابي شنيده که اون غريبه نيست...کسي از هاگوارتز رفته و کس ديگه اي که دشمن هري پاتره به جاي اون به هاگوارتز اومده...
هري دو دل شده بود...دوست نداشت حتي تصور کند که اون شخص پروفسور لوپين باشه...
دابي همانطور آنجا ايستاده بود و با شک به رون که اکنون صداي خر و پفش بالا گرفته بود نگاه ميکرد.
هري با لحن محکمي گفت : دابي اصلا لازم نيست نگران باشي...همه چيز مرتبه و حتي ميشه گفت بهتر از اين نميشه...باور کن اينجا امنه....ولي با اين حال خيلي ممنونم که اين موضوع رو بهم گفتي....
- دابي نگرانه هري پاتره...هري پاتر دوسته دابيه و اگه کسي بخواد بهش آسيب برسونه دابي جلوشو ميگيره...
- بازم ممنون دابي.....
دابي تعظيمي کرد و در يک چشم به هم زدن ناپديد شد.
هري دوباره روي تخت دراز کشيد و اين بار با دقت به لوپين فکر کرد.با خود گفت... اگه حرفهاي دابي درست باشه و اگه او شخص لوپين باشه......پس دابي حق داره...هاگوارتز ديگه امن نيست......اگه حقيقت داشته باشه.......اين موضوع مثل تغير چهره مد آي مودي ميشه.....پس در اين صورت لوپين واقعي تو هاگوارتز نيست. بر خلاف آن چيزي که هاگريد فکر ميکنه تو بيمارستان هم نيست.پس اون کجاست؟......نکنه...هري چشمهايش را بست و سعي کرد از ادامه فکرش جلوگيري کند...او ديگر طاقت از دست دادن کس ديگري را نداشت.
*نویسنده : سوروس*
